آيات۲۶۱ تا ۲۷۴ بقره
۲۶۱- مَثَلُ الَّذِينَ يُنْفِقُونَ أَمْوَالَهُمْ فِي سَبِيلِ اللَّهِ كَمَثَلِ حَبَّةٍ أَنْبَتَتْ سَبْعَ سَنَابِلَ فِي كُلِّ سُنْبُلَةٍ مِائَةُ حَبَّةٍ وَاللَّهُ يُضَاعِفُ لِمَنْ يَشَاءُ وَاللَّهُ وَاسِعٌ عَلِيمٌ
۲۶۲- الَّذِينَ يُنْفِقُونَ أَمْوَالَهُمْ فِي سَبِيلِ اللَّهِ ثُمَّ لَا يُتْبِعُونَ مَا أَنْفَقُوا مَنًّا وَلَا أَذًى لَهُمْ أَجْرُهُمْ عِنْدَ رَبِّهِمْ وَلَا خَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَلَا هُمْ يَحْزَنُونَ
۲۶۳- قَوْلٌ مَعْرُوفٌ وَمَغْفِرَةٌ خَيْرٌ مِنْ صَدَقَةٍ يَتْبَعُهَا أَذًى وَاللَّهُ غَنِيٌّ حَلِيمٌ
۲۶۴-يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لَا تُبْطِلُوا صَدَقَاتِكُمْ بِالْمَنِّ وَالْأَذَى كَالَّذِي يُنْفِقُ مَالَهُ رِئَاءَ النَّاسِ وَلَا يُؤْمِنُ بِاللَّهِ وَالْيَوْمِ الْآخِرِ فَمَثَلُهُ كَمَثَلِ صَفْوَانٍ عَلَيْهِ تُرَابٌ فَأَصَابَهُ وَابِلٌ فَتَرَكَهُ صَلْدًا لَا يَقْدِرُونَ عَلَى شَيْءٍ مِمَّا كَسَبُوا وَاللَّهُ لَا يَهْدِي الْقَوْمَ الْكَافِرِينَ
۲۶۵-وَمَثَلُ الَّذِينَ يُنْفِقُونَ أَمْوَالَهُمُ ابْتِغَاءَ مَرْضَاتِ اللَّهِ وَتَثْبِيتًا مِنْ أَنْفُسِهِمْ كَمَثَلِ جَنَّةٍ بِرَبْوَةٍ أَصَابَهَا وَابِلٌ فَآتَتْ أُكُلَهَا ضِعْفَيْنِ فَإِنْ لَمْ يُصِبْهَا وَابِلٌ فَطَلٌّ وَاللَّهُ بِمَا تَعْمَلُونَ بَصِيرٌ
۲۶۶- أَيَوَدُّ أَحَدُكُمْ أَنْ تَكُونَ لَهُ جَنَّةٌ مِنْ نَخِيلٍ وَأَعْنَابٍ تَجْرِي مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهَارُ لَهُ فِيهَا مِنْ كُلِّ الثَّمَرَاتِ وَأَصَابَهُ الْكِبَرُ وَلَهُ ذُرِّيَّةٌ ضُعَفَاءُ فَأَصَابَهَا إِعْصَارٌ فِيهِ نَارٌ فَاحْتَرَقَتْ كَذَلِكَ يُبَيِّنُ اللَّهُ لَكُمُ الْآيَاتِ لَعَلَّكُمْ تَتَفَكَّرُونَ
۲۶۷- يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا أَنْفِقُوا مِنْ طَيِّبَاتِ مَا كَسَبْتُمْ وَمِمَّا أَخْرَجْنَا لَكُمْ مِنَ الْأَرْضِ وَلَا تَيَمَّمُوا الْخَبِيثَ مِنْهُ تُنْفِقُونَ وَلَسْتُمْ بِآخِذِيهِ إِلَّا أَنْ تُغْمِضُوا فِيهِ وَاعْلَمُوا أَنَّ اللَّهَ غَنِيٌّ حَمِيدٌ
۲۶۸- الشَّيْطَانُ يَعِدُكُمُ الْفَقْرَ وَيَأْمُرُكُمْ بِالْفَحْشَاءِ وَاللَّهُ يَعِدُكُمْ مَغْفِرَةً مِنْهُ وَفَضْلًا وَاللَّهُ وَاسِعٌ عَلِيمٌ
۲۶۹-يُؤْتِي الْحِكْمَةَ مَنْ يَشَاءُ وَمَنْ يُؤْتَ الْحِكْمَةَ فَقَدْ أُوتِيَ خَيْرًا كَثِيرًا وَمَا يَذَّكَّرُ إِلَّا أُولُو الْأَلْبَابِ
۲۷۰- وَمَا أَنْفَقْتُمْ مِنْ نَفَقَةٍ أَوْ نَذَرْتُمْ مِنْ نَذْرٍ فَإِنَّ اللَّهَ يَعْلَمُهُ وَمَا لِلظَّالِمِينَ مِنْ أَنْصَارٍ
۲۷۱- إِنْ تُبْدُوا الصَّدَقَاتِ فَنِعِمَّا هِيَ وَإِنْ تُخْفُوهَا وَتُؤْتُوهَا الْفُقَرَاءَ فَهُوَ خَيْرٌ لَكُمْ وَيُكَفِّرُ عَنْكُمْ مِنْ سَيِّئَاتِكُمْ وَاللَّهُ بِمَا تَعْمَلُونَ خَبِيرٌ
۲۷۲-لَيْسَ عَلَيْكَ هُدَاهُمْ وَلَكِنَّ اللَّهَ يَهْدِي مَنْ يَشَاءُ وَمَا تُنْفِقُوا مِنْ خَيْرٍ فَلِأَنْفُسِكُمْ وَمَا تُنْفِقُونَ إِلَّا ابْتِغَاءَ وَجْهِ اللَّهِ وَمَا تُنْفِقُوا مِنْ خَيْرٍ يُوَفَّ إِلَيْكُمْ وَأَنْتُمْ لَا تُظْلَمُونَ
۲۷۳- لِلْفُقَرَاءِ الَّذِينَ أُحْصِرُوا فِي سَبِيلِ اللَّهِ لَا يَسْتَطِيعُونَ ضَرْبًا فِي الْأَرْضِ يَحْسَبُهُمُ الْجَاهِلُ أَغْنِيَاءَ مِنَ التَّعَفُّفِ تَعْرِفُهُمْ بِسِيمَاهُمْ لَا يَسْأَلُونَ النَّاسَ إِلْحَافًا وَمَا تُنْفِقُوا مِنْ خَيْرٍ فَإِنَّ اللَّهَ بِهِ عَلِيمٌ
۲۷۴- الَّذِينَ يُنْفِقُونَ أَمْوَالَهُمْ بِاللَّيْلِ وَالنَّهَارِ سِرًّا وَعَلَانِيَةً فَلَهُمْ أَجْرُهُمْ عِنْدَ رَبِّهِمْ وَلَا خَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَلَا هُمْ يَحْزَنُونَ
ترجمه آيات
حكايت آنان كه اموال خويش را در راه خدا انفاق مى كنند حكايت دانه اى است كه هفت خوشه رويانيده كه درهر خوشه صد دانه باشد،و خدا براى هر كه بخواهد،دو برابر هم مى كند،كه خدا وسعت بخش و دانا است .(۲۶۱)
كسانى كه اموال خويش را در راه خدا انفاق مى كنند و بعد اين انفاق خود را بامنت و يا اذيتى همراه نمى كنند پاداش آنان نزد پروردگارشان است،نه ترسى دارند و نه غمى.(۲۶۲)
سخن شايسته و پرده پوشى،از صدقه اى كه اذيت در پى دارد بهتر است ، خدا بى نياز و بردبار است .(۲۶۳)
اى كسانى كه ايمان آورده ايد،صدقه خويش را همانند آن كس كه مال خويش را با ريا به مردم انفاق مى كند، و به خدا و روز جزا ايمان ندارد، با منت و اذيت باطل نكنيد،كه حكايت وى حكايت سنگى سفت و صافى است كه خاكى روى آن نشسته باشد،و رگبارى برآن باريده،آن را صاف به جاى گذاشته باشد،رياكاران از آنچه كرده اند ثمرى نمى برند،و خدا گروه كافران را هدايت نمى كند.(۲۶۴)
و حكايت آنان كه اموال خود را به طلب رضاى خدا و استوارى دادن به دلهاى خويش انفاق مى كنند، عمل شان مانند باغى است بر بالاى تپه اى،كه رگبارى به آن رسد، و دو برابر ثمر داده باشد،و اگر رگبار نرسيده به جايش باران ملايمى رسيده ،خدا به آنچه مى كنيد بينااست.(۲۶۵)
آيا در ميان شما كسى هست كه دوست داشته باشد براى او باغى باشد پر از درختان خرما و انگور و همه گونه ميوه در آن باشد،و نهرها در دامنه آن جارى باشد،سپس پيرى برسد،در حالى كه فرزندانى صغير دارد،آتشى به باغش بيفتد،و آن را بسوزاند؟ خدا اينطور آيه هاى خود را براى شما بيان مى كند، شايد كه بى انديشيد.(۲۶۶)
اى كسانى كه ايمان آورده ايد،از خوبيهاى آنچه بدست آورده ايد وآنچه برايتان از زمين بيرون آورده ايم انفاق كنيد،وپست آن را(كه خودتان نمى گيريد مگر با چشم پوشى) براى انفاق منظور نكنيد،و بدانيد كه خدا بى نياز و ستوده است.(۲۶۷)
شيطان به شما وعده تنگدستى مى دهد، و به بدكارى وا مى دارد، و خد ا از جانب خود آمرزش و فزونى به شما وعده مى دهد، كه خدا وسعت بخش و دانا است.(۲۶۸)
فرزانگى را به هر كه بخواهد مى دهد،و هر كه حكمت يافت،خيرى فراوان يافت ، و به جز خردمندان كسى اندرز نگيرد.(۲۶۹)
هر خرجى كرده ايد به هر نذرى ملتزم شده ايد خدا از آن آگاه است،و ستمگران ياورانى ندارند.(۲۷۰)
اگر صدقه ها را علنى دهيد خوب است،و اگر هم پنهانى دهيد و به تنگ دستان بدهيد، البته برايتان بهتر است،و گناهانتان را از بين مى برد، كه خدا از آنچه مى كنيد آگاه است.(۲۷۱)
هدايت كردن با تو نيست ، بلكه خدا است كه هر كس را بخواهد هدايت مى كند، هر خواسته اى انفاق كنيد به نفع خود كرده ايد، انفاق جز براى رضاى خدا نكنيد، هر خيرى را كه انفاق كنيد (عين همان) به شما مى رسد و ستم نمى بينيد.(۲۷۲)
(صدقه ازآن) فقرائى است كه در راه خدا از كار مانده اند، و نمى توانند سفر كنند، اشخاص بى خبر آنان را بسكه مناعت دارند توانگر مى پندارند، تو آنان را با سيمايشان مى شناسى،از مردم به اصرار گدائى نمى كنند،هر متاعى انفاق مى كنيد خدا به آن دانا است.(۲۷۳)
كسانى كه اموال خويش را شب و روز نهان و آشكارانفاق مى كنند پاداششان نزد پروردگارشان است،نه ترسى دارند و نه غمگين مى شوند.(۲۷۴)
بيان آيات
سياق اين آيات از اين جهت كه همه درباره انفاق است،و مضامين آنها به يكديگر ارتباط دارد اين را مى فهماند كه همه يك باره نازل شده و اين آيات مؤ منين را تحريك و تشويق به انفاق در راه خدا مى كند،و نخست براى زياد شدن و بركت مالى كه انفاق مى كنند مثلى مى زند،كه يك درهم آن هفتصد درهم مى شود،و چه بسا كه خدا بيشترش هم مى كند، و سپس براى انفاق ريائى و غير خدائى مثلى مى آورد تا بفهماند كه چنين انفاقى بركت و بهره اى ندارد،ودر مرحله سوم مسلمانان را از انفاق با منت و اذيت نهى مى كند،زيرا كه منت و اذيت اثر آن را خنثى مى كند،و اجر عظيمش را حبط نموده و از بين مى برد سپس دستور مى دهد كه از مال پاكيره خود انفاق كنند،نه اينكه از جهت بخل و تنگ نظرى هر مال ناپاك و دور انداختنى را در راه خدا بدهند،و آنگاه موردى را كه بايد مال در آن مورد انفاق شود ذكر مى كند كه عبارت است از فقرائى كه در راه خدا از هستى ساقط شده اند،و در آخر اجر عظيمى كه اين انفاق نزد خداى تعالى دارد بيان مى كند.
و سخن كوتاه اينكه :آيات مورد بحث،مردم را دعوت به انفاق مى كند و در مرحله اول ،جهت اين دعوت و غرضى را كه درآن است بيان نموده و مى فرمايد: هدف از اين كار بايد خدا باشد نه مردم،و در مرحله دوم صورت عمل و كيفيت آن را تبيين كرده كه بايد منت واذيت به دنبال نداشته باشد، و در مرحله سوم وضع آن مال را بيان مى كند كه بايد طيب باشد نه خبيث،و در مرحله چهارم مورد آن را كه بايد فقيرى باشد كه درراه خدا فقير شده و در مرحله پنجم اجر عظيمى كه در دنيا و آخرت دارد بيان نموده است.
گفتارى پيرامون انفاق
يكى از بزرگترين امورى كه اسلام دريكى ازدوركن(حقوق الناس)و(حقوق اللّه)مورد اهتمام قرار داده و به طرق و انحاى گوناگون،مردم را بدان وادار مى سازد، انفاق است پاره اى از انفاقات از قبيل زكات،خمس،كفارات مالى و اقسام فديه را واجب نموده وپاره اى از صدقات و امورى از قبيل وقف سكنى دادن مادام العمر كسى،وصيت ها،بخشش ها وغير آن را مستحب نموده است.
تعديل ثروت ها،كم كردن فاصله طبقاتى،ايجاد برادرى بين مسلمين و...علل و اهداف تاءكيد شديد نسبت به انفاق است
و غرضش اين بوده كه بدينوسيله طبقات پائين را كه نمى توانند بدون كمك مالى از ناحيه ديگران حوائج زندگى خود را برآورند - مورد حمايت قرار داده تا سطح زندگيشان را بالا ببرند، تا افق زندگى طبقات مختلف را به هم نزديك ساخته و اختلاف ميان آنها را از جهت ثروت و نعمات مادى كم كند.
و ازسوى ديگر توانگران وطبقه مرفه جامعه را ازتظاهر به ثروت يعنى از تجمل و آرايش مظاهر زندگى،از خانه و لباس و ماشين وغيره نهى فرموده و ازمخارجى كه در نظرعموم مردم غيرمعمولى است وطبقه متوسط جامعه تحمل ديدن آنگونه خرجها را ندارد(تحت عنوان) نهى از اسراف و تبذير و امثال آن،جلوگيرى نموده است.
و غرض از اينها ايجاد يك زندگى متوسطى است كه فاصله طبقاتى درآن فاحش و بيش از اندازه نباشد، تا در نتيجه ،ناموس وحدت و همبستگى زنده گشته،خواستهاى متضاد و كينه هاى دل و انگيره هاى دشمنى بميرند،چون هدف قرآن اين است كه زندگى بشر را در شؤ ون مختلفش نظام ببخشد،و طورى تربيتش دهد كه سعادت انسان را دردنيا و آخرت تضمين نمايد و بشر در سايه اين نظام در معارفى حق و خالى از خرافه زندگى كند،زندگى همه در جامعه اى باشد كه جو فضائل اخلاق حاكم بر آن باشد و در نتيجه در عيشى پاك از آنچه خدا ارزانيش داشته استفاده كند، و داده هاى خدا برايش نعمت باشد، نه عذاب و بلا،و درچنين جوى،نواقص و مصائب مادى را برطرف كند.
و چنين چيزى حاصل نمى شود مگر درمحيطى پاك كه زندگى نوع،در پاكى وخوشى وصفا شبيه به هم باشد،وچنين محيطى هم درست نمى شود مگربه اصلاح حال نوع،به اينكه حوائج زندگى تاءمين گردد،واين نيز بطور كامل حاصل نمى شود مگر به اصلاح جهات مالى و تعديل ثروت ها،و به كار انداختن اندوخته ها،وراه حصول اين مقصود، انفاق افراد -از اندوخته ها و مازاد آنچه با كد يمين و عرق جبين تحصيل كرده اند-مى باشد، چون مؤ منين همه برادر يكديگرند،و زمين و اموال زمين هم از آن يكى است ،واو خداى عزوجل است.
و اين خود حقيقتى است كه سيره وروش نبوى(كه برصاحب آن سيره برترين تحيت وسلام باد)صحت واستقامت آن را درزمان استقرار حكومت پيغمبر اكرم(صلى الله عليه و آله و سلم) اثبات مى كند.
و اين همان نظامى است كه امير المؤ منين صلوات اللّه عليه از انحراف مردم از مجراى آن تاسف خورده و شكوه ها مى كرد، و از آن جمله مى فرمود:(وقداصبحتم فى زمن لا يزداد الخير فيه الا ادبارا،و لا الشرفيه الا اقبالا و لا الشيطان فى هلاك الناس الا طمعا،فهذا او ان قويت عدته،و عمت مكيدته و امكنت فريسته،اضرب بطرفك حيث شئت من الناس فهل تبصرالا فقيرا يكابد فقرا،او غنيا بدل نعمه اللّه كفرا،او بخيلا اتخذ البخل بحق اللّه وفرا،او متمردا كان باذنه عن سمع المواعظ وقرا؟).
گذشت روزگا،درستى نظريه قرآن را كشف كرد، و ثابت نمود همانطور كه قرآن فرموده تا طبقه پائين جامعه،از راه امداد و كمك به حد متوسط نزديك نگردند و طبقه مرفه از زياده روى و اسراف و تظاهر به جمال جلوگيرى نشده ،و به آن حد متوسط نزديك نشوند، بشر روى رستگارى نخواهد ديد، آرى همه ما تمدن غرب را ديديم،كه چگونه داعيان آن،بشر را به بى بندوبارى در لذات مادى و افراط در لذات حيوانى واداشتند و بلكه روشهاى جديدى از لذت گيرى و استيفاى هوس هاى نفسانى اختراع نمودند،و در كام گيرى خود واشاعه اين تمدن در ديگران،از به كار بردن هيچ نيروئى مضايقه ننمودند،و اين باعث شد كه ثروتها و لذات خالص زندگى مادى همه به طرف نيرومندان و توانگران سرازير شده و در دست اكثريت مردم جهان كه همان طبقات پائين جامعه ها مى باشند چيزى به جز محروميت نماند،و ديديم كه چگونه طبقه مرفه نيز به جان هم افتاده و يكديگر را خوردند تا نماند مگر اندكى،وسعادت زندگى مادى مخصوص همان اندك گرديد، و حق حيات از اكثريت ، كه همان توده هاى مردم هستند سلب شد.
و با در نظرگرفتن اينكه ثروت بى حساب وفقر زياد آثار سوئى در انسان پديد مى آورد، اين اختلاف طبقاتى تمامى رذائل اخلاقى را برانگيخت،و هر طرف را به سوى مقتضاى خويش پيش راند،و نتيجه آن اين شد كه دو طائفه درمقابل يكديگر صف آرائى كنند و آتش فتنه و نزاع در بين آنان شعله ور شود، توانگروفقيرمحروم و منعم،واجد و فاقد همديگر را نابود كنند وجنگه اى بين المللى بپا شود،و زمينه براى كمونيسم فراهم گردد،و در نتيجه حقيقت و فضيلت به كلى از ميان بشر رخت بر بندد و ديگر بشر روزگارى خوش نبيند،وآرامش درونى و گوارائى زندگى از نوع بشر سلب شود، اين فساد عالم انسانى چيزى است كه ما امروزه خود به چشم مى بينيم،و احساس مى كنيم كه بلاهائى سخت ترورسوائى هائى بيشت،آينده نوع بشر را تهديد مى كند.
از بين رفتن انفاق و شيوع ربا در بين مردم بزرگترين عامل فساد اجتماعى كنونى در جهان غرب است
و نيز بزرگترين عامل اين فساد از طرفى از بين رفتن انفاق،و از سوى ديگرشيوع ربا است كه به زودى به آيات آن خواهيم رسيد.
(ان شاء اللّه)وخواهيم ديد كه خداى تعالى بعد ازآيات مورد بحث درخلال هفت آيه پشت سرهم فظاعت و زشتى آنرا بيان مى كند،و مى فرمايد:رواج آن ، فساد دنيا را به دنبال مى آورد،و اين خود يكى از پيشگوئيهاى قرآن كريم است،كه درايام نزول قرآن جنينى بود در رحم روزگار،و مادر روزگار اين جنين را درعهد ما زائيد،و ثمرات تلخش را بما چشانيد.
واگربخواهيد اين گفته ما را تصديق كنيد درآيات سوره روم دقت فرمائيد آنجا كه خداوند مى فرمايد:(فاقم وجهك للدين حنيفا -تا جمله يومئذ يصدعون).
اين آيات نظائرى هم در سوره هاى هود،ويونس،واسراء،وانبياء،و غيره دارد كه در همين مقوله سخن گفته اند،وان شاء اللّه به زودى بيانش خواهد آمد.
و سخن كوتاه اينكه:علت تحريك و تشويق شديد و تاءكيد بالغى كه در آيات مورد بحث در باره انفاق شده،اينها بود كه از نظر خواننده محترم گذشت.
مَثَلُ الَّذِينَ يُنْفِقُونَ أَمْوَالَهُمْ فِي سَبِيلِ اللَّهِ كَمَثَلِ حَبَّةٍ ...
منظوراز(سبيل اللّه)،هرامرى است كه به رضايت خداى سبحان منتهى شود،وهرعملى كه براى حصول غرضى دينى انجام گيرد،براى اينكه كلمه(سبيل اللّه)در آيه شريفه مطلق آمده و قيدى ندارد،هر چندكه قبل از اين آيه،آياتى قرار دارد كه درآن سخن از قتال درراه خدا رفته،و در آياتى ديگر نيز اين كلمه مقارن با مساله جهاد آمده،ليكن صرف اين مقارن بودن دليل نمى شود بر اينكه بگوئيم منظور ازآيه(فى سبيل اللّه) تنها جهاد در راه خدا است.
معناى (كمثل حبت انبتت ) و بررسى امثال قرآنى ديگر نظير آن
مفسرين گفته اند: جمله(كمثل حبة انبتت)درواقع(كمثل من زرع حبه انبتت سبع سنابل)است،چون اين درست نيست كه گفته شود:(مثل كسانى كه در راه خدا انفاق مى كنند مثل حبه و دانه است)،بلكه بايد گفت:(مثل كسى است كه دانه اى را بكاردو آن دانه هفت سنبل بدهد...)،زيرا حبه نامبرده مثل آن مالى است كه درراه خدا انفاق شده،نه مثل اشخاصى كه انفاق كرده اند،و اين روشن است.
وليكن گواينكه حرف اينها درجاى خود،حرف درستى است،اما اگر كمى درآيات مشابه آن دقت شود معلوم مى شود كه حاجتى به اين تقدير نيست،چون مى بينيم بيشتر آياتى كه درقرآن مثلى را ذكر مى كند همين وضع را دارد،و اين صناعت واين طرز سخن گفتن در قرآن كريم شايع است.
در جائى ديگر نيز فرموده :(ومثل الذين كفروا كمثل الّذى ينعق بما لا يسمع الا دعاء و نداء).
با اينكه مثل نامبرده مثل كفارنيست بلكه مثل كسى است كه كفار را دعوت مى كند ونيز فرموده:(انما مثل الحيوة الدنيا كماء انزلناه)با اينكه در آيه شريفه زندگى دنيا به گياهانى كه به وسيله باران مى رويند مثل زده شده است.
و نيز فرموده :(مثل نوره كمشكوه)در ظاهر آيه نور خدا به مشكات تشبيه شده با اينكه در واقع نورخدا به نور مشكات مثل زده شده نه خود مشكات،و نيز در آيات بعد ازآيه مورد بحث فرموده:(فمثله كمثل صفوان)با اينكه درآيه،بطلان صدقه به وسيله ريا به غبارى مثل زده شده كه روى سنگى صاف باشد، نه خودسنگ،و نيز در آيات مورد بحث اشخاصى را كه درراه رضاى خدا انفاق مى كنند به جنت مثل زده،مى فرمايد:(مثل الذين ينفقون اموالهم ...) با اينكه جنت مثل آن مالى است كه مى دهند،نه خود آنان،و آياتى ديگر از اين قبيل بسياراست.
واين مثالها كه در اين آيات آورده شده،از يك جهت مشتركند،وآن اين است كه در همه آنها به ماده تمثيل كه قوام مثل به آن است اكتفا شده،و به منظور اختصار بقيه اجزاى كلام را مى اندازد.
توضيحى در مورد امثال و چگونگى تمثيلات قرآن كريم
توضيح اينكه : مثل درحقيقت يك قصه واقعى و يا فرضى است كه گوينده از جهاتى آنرا شبيه معناى مورد نظر خود مى داند،ولذا در كلام خود ذكرش مى كند تا ذهن شنونده ازتصور آن،معناى مورد نظر را كاملترو بهتر تصور كند، نظير اينكه وقتى مى خواهد بگويد:من هيچ چيز ندارم،مى گويد: (لا ناقه لى ولا جمل)و يا وقتى به شنونده بگويد:آن وقت كه بايد كارى كرده باشى نكردى :مى گويد:(فى الصيف ضيعت اللبن) و از اين قبيل مثلها، اينها قص هائى است كه روزى واقع شده و با ذكر آن به شنونده مى فهماند كه آن را با مقصود مورد كلام تطبيق نموده تا مطلب مورد كلام را بهتر و روشن تر بفهمد و لذا مى گويند مثل ها هيچ وقت تغييرنمى كنند.
واما مثلهاى فرضى وخيالى مانند اينكه وقتى مى خواهيم به مخاطب خود بفهمانيم كه انفاق در راه خدا عبارت است از دادن يكى و گرفتن چند برابر آن،مى گوئيم :مثل آنچه كه در راه خدا انفاق مى كنى،مثل كاشتن دانه اى است كه وقتى سبز مى شود هفت سنبله ودر هر سنبله صد دانه به وجود مى آيد و اين مثل يك مثل فرضى و خيالى است.
و آن معنائى كه ما از مثل مى خواهيم به ذهن شنونده منتقل كنيم،و آن را معيارى براى ايضاح وسنجيدن وضع مطلب خود مى گيريم،يا تمامى قصه اى است كه به عنوان مثل مى آوريم،نظير مثلى كه درآيه:(ومثل كلمة خبيثة كشجرة خبيثة..)ودرآيه :(مثل الذين حملوا التورية ثم لم يحملوها كمثل الحمار يحمل اسفارا)آمده است ويا همه آن قصه منظور ومورد نظر نيست،بلكه گوشه اى از آن منظور است،كه اصطلاحا به آن ماده تمثيل گفته مى شود،كه در اين صورت يا همان مقدار را ذكر مى كنيم،و يا اگر همه قصه را بياوريم صرفا به منظور تتميم قصه و ناقص نبودن آن است مانند مثال اخي،يعنى انفاق و حبه،چون در اين مثل ماده تمثيل تنها دانه اى است كه هفتصد دانه از آن به وجود مى آيد واما كاشتن آن،وروئيدن هفت سنبله ازآن دخالتى در تمثيل ندارد و به خاطر تتميم قصه آمده است.
و در قرآن كريم هر مثلى كه تمامى آن ماده تمثيل بوده وبا معناى مراد ومحل كلام تطبيق مى شده،همه آن ذكر شده -كه بايد هم مى شد، براى اينكه همه جزئياتش مثل است-وهر مثلى كه فقط بعضى از قسمت هايش ماده تمثيل بوده،به نقل همان مقدار اكتفا شده،وآن مقدا،در جاى تمام قصه به كار رفته،چون غرض گوينده،ازهمان مقدار از قصه حاصل مى شده،علاوه بر اينكه خواننده در اثر ديدن اينكه گوشه اى از يك قصه ذكر شده،و گوشه هاى ديگرش افتاده و همين قسمت كه ذكر شده وافى به غرض هست،وخلاصه مى بيند كه مطلب مورد نظر به وجهى عين همان قصه است،و به وجهى غير از آن است،نشاطى پيدا مى كند،ودچار آن خستگى وملالت كه معمولا خواننده هر مقاله يكنواخت به آن دچار مى شود،نمى گردد واين خود يكى از موارد لطيف ايجاز به قلب است كه قرآن آن را به كار برده است،اما ايجاز است،چون گفتيم : تنها ماده تمثيل را كه حبه باشد آورده است،و اما قلب يعنى وارونه گوئى است،براى اينكه بايد انفاق را به حبه مثل مى زد،ولى انفاق گر را به حبه مثل زده است.
أَنْبَتَتْ سَبْعَ سَنَابِلَ فِي كُلِّ سُنْبُلَةٍ مِائَةُ حَبَّةٍ
معناى كلمه(سنبل) معروف است،كه همان خوشه گندم مى باشد بعضى گفته اند:ماده(سنبل)دراصل به معناى(پوشاندن)است،و اگر خوشه گندم را سنبل ناميده اند،به اين جهت بوده است كه سنبل،دانه هاى گندم را درغلافهائى كه دارد مى پوشاند.
و يكى از بى پايه ترين اشكالهائى كه به آيه كرده اند اين است كه :آيه شامل مثالى است كه اصلا در خارج وجود ندارد،براى اينكه هيچ خوشه گندمى نداريم كه مشتمل برصد دانه باشد،وديگر توجه نكرده اند كه همانطور كه گفتيم :درمثل لازم نيست كه مضمونش در خارج تحقق داشته باشد، چون مثلهاى تخيلى آنقدر زياد هست كه ازحد شمارش بيرون است،علاوه بر اينكه هر سنبله صد دانه و يا هر خوشه هفتصد دانه گندم در آن باشد چنان نيست كه اصلا وجود نيافته باشد.
وَاللَّهُ يُضَاعِفُ لِمَنْ يَشَاءُ وَاللَّهُ وَاسِعٌ عَلِيمٌ
يعنى خداى تعالى براى هر كس كه بخواهد بيش ازهفتصد دانه گندم هم مى دهد،براى اينكه اوواسع است وهيچ مانعى نيست كه از جود او جلوگيرى كرده و فضل و كرمش را محدود سازد،همچنانكه خودش در جاى ديگر فرمود:(من ذا الّذى يقرض اللّه قرضا حسنا، فيضاعفه له اضعافا كثيرة ؟) و كثير را در اين آيه مقيد به عدد معينى نكرده است.
بعضى از مفسرين در معناى آيه مورد بحث گفته اند:(مضاعفه)به معناى چند برابر است،و نهايت درجه اين چند برابرهمان هفتصد برابر است،نه اينكه اگر خدا بخواهد هفتصد را هم چند برابر مى كند ولى اين حرف صحيح نيست،زيرا اگر اينطور مى بود قهرا جمله مورد بحث كار تعليل را مى كرد، و معنا چنين مى شد:(انفاق در راه خدا مثل دانه اى است كه تا هفتصد دانه بهره دهد،چون خدا براى هر كس بخواهد مضاعف مى كند)ودر اين صورت مى بايست جمله نامبرده چنين باشد:(فى كل سنبله مائه حبه فان اللّه يضاعف...)،همچنانكه درآيه شريفه :(اللّه الّذى جعل لكم الليل لتسكنوا فيه،والنهارمبصرا،ان اللّه لذو فضل على الناس) كلمه (ان) آمده است،و چون در آيه مورد بحث كلمه(فان) نيامده معلوم مى شود كه جمله نامبرده تعليل نيست.
فوائد و آثار اجتماعى ارفاق به قصد تحصيل رضاى خدا
مطلب ديگر اينكه در آيه مورد بحث ، مثلى را كه آورده مقى د به آخرت نكرده و بطور مطلق فرموده :(خدا انفاق شما را مضاعف مى كند) پس هم شامل دنيا مى شود،و هم شامل آخرت،فهم عقلائى هم اين را تاءييد مى كند براى اينكه كسى كه از دسترنج خود چيزى انفاق مى كند هر چند ابتدا ممكن است به قلبش خطور كند كه اين مال از چنگش رفت،و ديگر به او بر نمى گردد،ليكن اگر كمى دقت كند خواهد ديد كه جامعه انسانى به منزله تن واحد وداراى اعضاى مختلف است و اعضاى آن هر چند اسامى واشكال مختلف دارند،اما در مجموع،يك تن را تشكيل مى دهند،و در غرض و هدف زندگى متحد هستند،از حيث اثر هم همه مربوط به هم هستند، وقتى يكى از اعضا،نعمتى را از دست مى دهد مثلا فاقد صحت و سلامتى شده ودر عمل خود كند مى گردد،همين عارضه هر چند كه در نظر بدوى،متوجه يك عضو است،ولى در حقيقت تمام بدن در عملكرد خود كند و سست مى گردد،و به خاطر نرسيدن به اغراض زندگى خسران و ضررمى بيند.
مثلا چشم و دست آدمى دو عضو از بدن انسان هستند،در ظاهر دو نام غير مربوط به هم و دو شكل متفاوت،و دو عملكرد جداگانه دارند، ليكن با كمى دقت مى بينيم كه اين دو عضو كمال ارتباط را با يكديگر دارند. خلقت،آدمى را مجهز به چشم كرده تا اشيا را از نظر نور و رنگ و نزديكى و دورى تشخيص دهد،بعد از تشخيص چشم،دست آنچه را كه تحصيلش براى آدمى واجب است بردارد، و آنچه را كه دفعش بر اولازم است از انسان دفع كند.
پس در حقيقت چشم مثل چراغى است كه پيش پاى دست را روشن مى كند،حال اگر دست از كار بيفتد قهرا فوائد وعملكرد دست را بايد ساير اعضا جبران كنند،واين باعث مى شود كه اولا زحمت و تعبى را كه در حال عادى هرگز قابل تحمل نيست،تحمل كند و در ثانى از عملكرد ساير اعضاى خود به همان مقداركه صرف جبران عملكرد دست نموده بكاهد،واما اگر از همان اوائلى كه دست دچار حادثه شد از نيروئى اضافى ساير اعضادر اصلاح حال همان دست استفاده كند،و دست را به حال عادى و سلامتش برگرداند، حال تمامى اعضا را اصلاح كرده،و صدها و بلكه هزارها برابر آنچه صرف اصلاح دست كرده عايدش مى شود.
پس يك فرد از جامعه كه عضوى از يك مجموعه است،اگر دچار فقر و احتياج شد،وما با انفاق خود وضع او را اصلاح كرديم،هم دل او را از رذائلى كه فقر دراوايجاد مى كند پاك كرده ايم،وهم چراغ محبت را دردلش ايجاد نموده ايم ،وهم زبانش را به گفتن خوبيها به راه انداخته ايم،وهم اورا درعملكردش نشاط بخشيده ايم ،واين فوائد عايد همه جامعه مى شود،چون همه افراد جامعه به هم مربوط هستند،پس انفاق يك نفر،اصلاح حال هزاران نفر از افراد جامعه است،ومخصوصا اگر اين انفاق در رفع حوائج نوعى از قبيل تعليم و تربيت و امثال آن باشد. اين است آثار و فوائد انفاق.
آثار سوء و مضرات انفاق بدون قصد كسب رضاى خدا
و وقتى انفاق در راه خدا و به انگيره تحصيل رضاى او باشد،نمو و زياد شدن آن از لوازم تخلف ناپذير آن خواهد بود،چون فوائد انفاق در غير راه خدا ممكن است توأم با ضررهائى باشد كه(حتما هست)براى اينكه وقتى رضاى خدا انگيره آدمى نباشد لابد انگيره اين هست كه من توانگر به فقير انفاق كنم تا شر او را از خود دفع نمايم،و يا حاجت او را برآورم،تا اعتدالى به حال جامعه ببخشم،و فاصله طبقاتى را كم كنم(ودرهمه اين فرضها بطور غير مستقيم منافعى عايد خود انفاق كننده مى شود)و اين خود نوعى استخدام و استثمار فقير به نفع خويش است،كه چه بسا دردل فقير آثارسوء بجاى گذارد، و چه بسا اين آثارسوء،در دل فقرا متراكم شود و ناآرامى و بلواها به راه بيندازد،اما اگر انفاق تنها براى رضاى خدا صورت بگيرد،وانفاق گر بجز خشنودى او هدفى و منظورى نداشته باشد، آن آثار سوء پديد نمى آيد،ودر نتيجه اين عمل خير محض مى شود.
الَّذِينَ يُنْفِقُونَ أَمْوَالَهُمْ فِي سَبِيلِ اللَّهِ ثُمَّ لَا يُتْبِعُونَ مَا أَنْفَقُوا مَنًّا وَلَا أَذًى ...
كلمه(اتباع)به معناى ملحق شدن وملحق كردن است،اولى(ملحق شدن)نظيراين آيه كه مى فرمايد:(فاتبعوهم مشرقين)ودومى(ملحق كردن) مانند اين آيه:(واتبعناهم فى هذه الدنيا لعنة).
كلمه(من)با تشديد نون به معنى منت نهادن است،ومنت آن عملى است از صاحب احسان كه احسانش را ناگوارسازد،مثل اينكه به آن شخصى كه احسان كرده بگويد: اين من بودم كه چنين و چنان احسانى به تو كردم،و ياعملى كند كه حاكى از همين باشد و اصل در معناى منت بطوريكه گفته شده قطع
كردن است،ودرآيه:(لهم اجرغيرممنون)بهمين معنا آمده،و كلمه (اذى)به معناى ضرر فورى و يا ضرراندك است،وكلمه(خوف)به معناى انتظارضرراست،وكلمه(حزن)به معناى اندوهى است كه بر دل سنگينى كند،چه اندوه از امرى كه واقع شده ،وچه از آنكه بخواهد واقع شود.
قَوْلٌ مَعْرُوفٌ وَمَغْفِرَةٌ خَيْرٌ مِنْ صَدَقَةٍ يَتْبَعُهَا أَذًى وَاللَّهُ غَنِيٌّ حَلِيمٌ
(قول معروف)آن سخنى است كه مردم بر حسب عادت آن راغير معمولى ندانند،كه البته به اختلاف عادات مردم مختلف مى شود،و
كلمه(مغفرت)دراصل به معناى پوشاندن است،(غنى) مقابل حاجت و فقراست،و(حلم)به معناى سكوت در برابر سخن و يا عمل ناهنجارديگران است.
رد كردن سائل با زبان خوش و گذشت از بدى او، از صدقه و انفاق همراه با منت و آزار بهتر است
در اين آيه شريفه خداوند متعال قول معروف و آمرزيدن ومغفرت (يعنى چشم پوشى از بدى ها كه مردم به انسان مى كنند)را بر صدقه اى كه گوشه و كنايه داشته باشد ترجيح داده،و اين مقابله دلالت دارد بر اينكه مراد از(قول معروف)اين است كه وقتى مى خواهى سائل را رد كنى با زبانى خوش رد كنى،مثلا دعايش كنى كه خدا حاجتت رابرآورد.
البته اين در صورتى است كه سائل سخنى كه باعث ناراحتى تو باشد نگويد،و اگر لفظى خلاف ادب گفت بايد چنان رفتار كنى كه اوخيال كند سخن زشتش را نشنيده اى و آن دعاى خير واين چشم پوشى ات ازسخن زشت او،بهتر از آنست كه به اوصدقه اى بدهى و به دنبالش آزار برسانى،چون آزار و منت نهادن انفاق گر به اين معنى خواهد بود كه مى خواهد بفهماند آن مالى كه انفاق كرده در نظرش بسيارعظيم است،وازدرخواست سائل ناراحت شده است،واين دوفكرغلط دو بيمارى است كه بايد انسان با ايمان،دل خود را از آن پاك كند چون مؤمن بايد متخلق به اخلاق خدا باشد،و خداى سبحان غنى اى است كه آنچه نعمت مى دهد در نظرش بزرگ نمى نمايد،وهربخششى مى كند آن را بزرگ جلوه نمى دهد و نيز خداى سبحان حليم است،و در مؤ اخذه جفاكاران عجله نمى كند،ودربرابرجهالت خشم نمى كند،وبهمين جهتى كه گفته شد آيه شريفه،با دو نام(غنى)و(حليم)ختم شده است.
يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لَا تُبْطِلُوا صَدَقَاتِكُمْ...
اين آيه شريفه دلالت دارد براينكه آزارومنت بعد ازصدقه اجر آنراحبط كرده وازبين مى برد،وبعضى با اين آيه استدلال كرده اند بر اينكه هر معصيت و يا حداقل هر گناه كبيره باعث ازبين رفتن و بى اجرشدن اطاعت هاى قبل ازآن معصيت مى شود،وليكن ما چنين دلالتى درآيه نمى بينيم،ودلالت آيه تنها در بى اجر شدن صدقه به وسيله خصوص منت و اذيت است،كه گفتار مفصل اين بحث در مبحث حبط گذشت.
كَالَّذِي يُنْفِقُ مَالَهُ رِئَاءَ النَّاسِ وَلَا يُؤْمِنُ بِاللَّهِ وَالْيَوْمِ الْآخِرِ
از آنجائى كه خطاب اول آيه فقط شامل مؤ منين بود -چون افراد رياكار نمى توانند مؤ من باشند، چون به فرموده خدا، منظور اينها ازاعمالشان خدا نيست - بهمين جهت خداوند متعال مؤمنين را صريحا از ريا نهى نكرد،و نفرمود:(اى مؤ منين رياكار نباشيد)بلكه افرادى را كه صدقه مى دهند و به دنبالش منت واذيت مى رسانند تشبيه به افرادرياكار بى ايمان كرد،كه صدقاتشان باطل و بى اجراست،وفرمود:(عمل چنين مؤ منى شبيه به عمل او است،ونفرمود:(مثل آن است)زيراعمل مؤ من درابتدا صحيح انجام مى شود،ولى بعدا پاره اى عوامل مثل (منت)و(اذيت) آن را باطل مى سازد، ولى عمل رياكارازهمان اول باطل است.
رياكارى در هر عمل مستلزم نداشتن ايمان به خدا و روز جزا در آنعمل است
اتحاد سياق فعل هائى كه درآيه آمده،يعنى فعل(ينفق ماله)وفعل(و لايؤمن)با اينكه ممكن بود بفرمايد(ولم يومن -رياكار ازاول ايمان نياورده)،دلالت دارد بر اينكه مراد از ايمان نداشتن رياكاردرانفاقش به خدا و روز جزا، ايمان نداشتن اوبه دعوت پروردگارى است كه او را به انفاق مى خواند،و ثوابهائى جزيل وعظيم به وى وعده مى دهد،چون اگربه دعوت اين داعى و به روز قيامت(روزى كه پاداشهاى اعمال درآن روز ظاهر مى شود) ايمان مى داشت،در انفاقش قصد ريا نمى كرد وتنها عمل را براى خاطر خدا مى آورد،و علاقمند به ثواب جزيل خدا مى شد.پس منظور از اينكه فرمود،ايمان به خدا ندارد اين نيست كه اصلا به خداوندى خدا قائل نيست.
و از آيه شريفه چنين بر مى آيد كه ريا در هر عملى كه آدمى انجام مى دهد مستلزم نداشتن ايمان به خدا و به روز جزا درهمان عمل است.
فَمَثَلُهُ كَمَثَلِ صَفْوَانٍ عَلَيْهِ تُرَابٌ ...
ضمير دركلمه :(فمثله) به كلمه (الّذى)درجمله :(الّذى ينفق ماله رئاء الناس)برمى گردد، پس مثلى كه در آيه زده شده براى كسى است كه مال خود را به منظور خودنمائى انفاق مى كند،و كلمه(صفوان)ونيز كلمه(صفا)بهمعناى سنگ صاف وسخت است،وكلمه(وابل)به معناى باران تندورگبارطولانى است وضميردرجمله(لا يقدرون)نيز به همان(الّذى ينفق...)برمى گردد،خواهى گفت:كلمه(الّذى)مفرد است ولى ضميردرجمله(لا يقدرون)جمع است.درپاسـخ مى گوئيم كلمه (الّذى)هر چند كه لفظا مفرد است و ليكن در اينجا در معناى جمع استعمال شده وبه معناى همه كسانى است كه چنين باشند.
اين آيه وجه شباهت رياكار به سنگ را بيان مى كند،معناى وسيعى است كه هم در رياكار هست و هم در آن سنگ،وآن بى اثر و سست بودن عمل است همچنانكه خاكى كه روى سنگ صاف قرار دارد با بارانى اندك از بين رفته و نمى تواند اثرى داشته باشد.
و جمله :(واللّه لا يهدى القوم الكافرين)حكم را نسبت به رياكاروكافر به وجهى عام بيان مى كند،و مى فرمايد: ريا كننده در رياكاريش يكى از مصاديق كافر است ، وخدا مردم كافر را هدايت نمى كند،و به همين جهت جمله نامبرده كار تعليل را مى كند.
و خلاصه معناى اين مثل آن است كه كسى كه درانفاق خود مرتكب ريا مى شود،در ريا كردنش و در ترتيب ثواب بر انفاقش حال سنگ صافى را دارد كه مختصر خاكى روى آن باشد،همينكه بارانى تند بر آن ببارد،همين بارانى كه مايه حيات زمين و سرسبزى آن و آراستگى اش به گل و گياه است،در اين سنگ خاك آلود چنين اثرى ندارد،و خاك نامبرده در برابر آن باران دوام نياورده و بكلى شسته مى شود،تنها سنگى سخت مى ماند كه نه آبى در آن فرو مى رود،و نه گياهى از آن مى رويد،پس وابل(باران پشت دار)هرچند از روشن ترين اسباب حيات و نمو است،وهمچنين هر چند خاك هم سبب ديگرى براى آن است،اما وقتى محل اين آب و خاك ، سنگ سخت باشد عمل اين دو سبب باطل مى گردد، بدون اينكه نقصى و قصورى در ناحيه آب و خاك باشد، پس اين حال سنگ سخت بود و عينا حال رياكار نيز چنين است:
براى اينكه وقتى رياكار درعمل خود خدا را در نظر نمى گيرد،ثوابى بر عملش مترتب نمى شود،هر چند كه نفس عمل هيچ نقصى و قصورى ندارد، چون انفاق سببى است روشن براى ترتيب ثواب،ليكن به خاطر اينكه قلب صاحبش چون سنگ است،استعداد پپذيرفتن رحمت و كرامت را ندارد.
و ازهمين آيه بر مى آيد كه قبول شدن اعمال،احتياج به نيتى خالص وقصدى به وجه اللّه دارد.شيعه و سنى هم از رسول خدا(صلى الله عليه و آله و سلم )روايت كرده اند كه فرمود:(انما الاعمال بالنيات -معيار در ارزش اعمال تنها نيت ها هستند).
معناى (ابتغاء مرضات الله) و وجوهى كه در معناى (تثبيت نفس) ذكر شده و بيانوجه صحيح در معناى آن
وَمَثَلُ الَّذِينَ يُنْفِقُونَ أَمْوَالَهُمُ ابْتِغَاءَ مَرْضَاتِ اللَّهِ وَتَثْبِيتًا مِنْ أَنْفُسِهِمْ
كلمه :(ابتغاء مرضات)به معناى طلب رضايت است،كه برگشتش به تعبير اراده وجه اللّه است براى اينكه وجه هر چيزى عبارت است ازجهت و سمتى كه روبروى تو است ،و وجه خداى تعالى نسبت به بنده اى كه دستوراتى به وى مى دهد، و چيرهائى از او مى خواهد عبارت است از رضايت او ازعمل وى،و خشنوديش ازامتثال ا،چون آمرو دستوردهنده،نخست با امر خود روبروى مامور قرار مى گيرد،و آنگاه كه اوامر او را بجا آورد با خشنودى و رضايت از او استقبال مى كند.
پس مرضات خدا از بنده مكلفى كه به تكليف عمل كرده همان وجه و روى خدا به طرف او است،در نتيجه ابتغاى مرضات او و يا ساده ترش به دست آوردن خشنودى او درحقيقت خواستن وجه او است.
واما درمعناى اينكه فرمود:(و تثبيتا من انفسهم)نظريه هائى داده شده،بعضى گفته اند: تثبيت به معناى تصديق ويقين است،با چنين حالتى انفاق مى كنند، بعضى ديگر گفته اند: تثبيت كه به معناى استوار كردن است در اينجا به معناى تثبيت است،يعنى داشتن بصيرت،و معناى جمله اين است كه (مال خود را با بصيرت انفاق مى كنند)(برخلاف بسيارى از افراد)مى دانند پول را در كجا خرج كنند، بعضى ديگر گفته اند: منظوراين است كه تامل و دقت مى كنند،اگر ديدند نيتشان خالص براى خدا است،انفاق مى كنند، و اگر ديدند چيزى از ريا هم با خدا در دلشان آميخته شده،و خلاصه،هم خدا را در نظر دارد و هم ريا را، از انفاق خوددارى مى كنند.
بعضى ديگر گفته اند: تثبيت به اين معنا است كه نفس آدمى خود را براى اطاعت خدا آماده كند،و بعضى گفته اند: به معناى آنست كه آدمى نفس خويش را در منازل ايمان جاى دهد، يعنى نفس را به بذل مال در راه خدا عادت دهد،و خواننده عزيز توجه دارد كه هيچيك از اين معانى(جز به زحمت) با مطالب قبل آيه تطبيق نمى كند،(از توجيهى كه ما مى كنيم اين عدم انطباق كاملا روشن مى شود)كه آن توجيه عبارت است از:و خدا داناتر است: خداى سبحان انفاق در راه خدا را بطور مطلق مدح كرد، (و فرمود: به دانه اى مى ماند كه چنين و چنان شود) سپس بنايش بر اين شد كه دو قسم انفاق را كه نمى پسندد و ثوابى بر آن مترتب نمى شود استثنا كند، يكى انفاق ريائى كه از همان اول باطل انجام مى شود و يكى هم انفاقى كه بعد از انجام آن، به وسيله منت و اذيت اجرش باطل مى گردد و بطلان اين دو قسم انفاق به خاطر همين است كه براى خدا و در طلب رضاى او انجام نشده و يا اگر شده نفس نتوانسته نيت خود را محكم نگه دارد،در اين آيه مى خواهد حال عده خاصى از انفاق گران را بيان كند،كه در حقيقت طائفه سوم هستند و اينان كسانى هستند كه نخست براى خاطر خدا انفاق مى كنند و سپس زمام نفس را در دست مى گيرند و نمى گذارند آن نيت پاك ومؤثرشان دستخوش ناپاكى ها گردد و از تاءثر ساقط شود و منت و اذيت و هر منافى ديگ،آن را تباه سازد.
پس روشن شد كه مراد ا(ابتغاء مرضات اللّه)اين است كه انفاق گر منظورش و قصدش خودنمائى ويا هر قصدى ديگر(كه نيت راغير خالص مى كند) نبوده باشد،ومنظوراز(تثبيتا من انفسهم)اين است كه آدمى زمام نفس را در دست داشته باشد، تا بتواند نيت خالصى را كه داشته نگه بدارد،و اين تثبيت هم از ناحيه نفس است،و هم واقع بر نفس،ساده تر بگويم نفس هم فاعل تثبيت است،و هم مفعول آن،پس كلمه (تثبيتا)از نظر تركيب،نحوى تميز است،و حرف(من) نشويه (ابتدائيه )است،و(انفسهم)در معنا فاعل تثبيت است،و آن نفسى كه مفعول قرار گرفته در تقديراست،و تقدير كلام(تثبيتا من انفسهم لانفسهم -نفسشان زمام نفس را در دست بگيرد)ممكن هم هست كه كلمه(تثبيتا)را مفعول مطلق براى فعلى بگيريم كه از ماده خودش باشد آن وقت تقدير چنين مى شود (يثبتون انفسهم لانفسهم تثبيتا).
كَمَثَلِ جَنَّةٍ بِرَبْوَةٍ أَصَابَهَا وَابِلٌ فَآتَتْ أُكُلَهَا ضِعْفَيْنِ فَإِنْ لَمْ يُصِبْهَا وَابِلٌ فَطَلٌّ وَاللَّهُ بِمَا تَعْمَلُونَ بَصِيرٌ
تشبيه و تمثيل انفاق خالص و انفاق تواءم با من و اذى
اصل در ماده (راء- باء-واو) اين است كه به معناى (زيادى) استعمال شود،وكلمه (ربوه) به كسر و فتح وضم (راء) هر سه به معناى زمين خوبى است كه گياه در آن بسيار مى شود و نمو مى كند،و كلمه (اكل) با ضمه همره و كاف به معناى خورده شده از هرچيز است،كه واحدش (اكله) بروزن لقمه است،و كلمه (طل) به معناى باران است و فرقش با كلمه (مطر) اين است كه مطر به معناى باران معمولى است،وطل به معناى بارانى خفيف تر ازحد معمول و كم اثرتر از آن است.
و غرض از اين مثل اين است كه بفهماند انفاقى كه صرفا لوجه اللّه و بخاطر خدا است هرگز بى اثر نمى ماند،وبطور قطع روزى حسن اثرش نمودار مى شود،براى اينكه مورد عنايت الهيه است،و از آنجا كه جنبه خدائى دارد و متصل به خدا است (مانند خود خدا) باقى و محفوظ است،هر چند كه اين عنايت بر حسب اختلاف درجات خلوص مختلف مى شود، و در نتيجه وزن و ارزش اعمال هم به همان جهت مختلف مى گردد، همچنانكه باغى كه در زمين حاصل خيز ايجاد شده،وقتى باران مى آيد بلادرنگ خوردنى هايش را به وجهى بهتر تحويل مى دهد، هر چند كه اين تحويل دادنش و اين خوردنيهايش بخاطر اختلاف باران (كه يكى مطر است و ديگرى طل )، از نظر خوبى درجاتى پيدا مى كند.
و بخاطر وجود همين اختلاف بود كه اين دنباله را به گفتار خود اضافه نمود،كه(و اللّه بما تعملون بصير) يعنى خدا به آنچه مى كنيد بينا است،و مساله پاداش دادن به اعمال برايش مشتبه و درهم و برهم نمى شود، ثواب اين را با آن ديگر و ثواب ديگرى را به اين نمى دهد.
أَيَوَدُّ أَحَدُكُمْ أَنْ تَكُونَ لَهُ جَنَّةٌ مِنْ نَخِيلٍ وَأَعْنَابٍ...
كلمه (ود)كه مصدر(يود)است به معناى حب و دوست داشتن است ، البته حب تواءم با آرزو، و كلمه (جنت) به معناى درختانى بسيار و درهم رفته است،كه در فارسى وعربى آنرا بستان گويند،واگر بستان را جنت خوانده اند به اين مناسبت بوده است كه اين كلمه در اصل به معناى پوشاندن است ، و چنين درختانى زمين را از نور خورشيد مى پوشانند (همچنانكه به سپر نيز جنه (به ضم جيم) گفته مى شود زيرا سپر نيز بدن يك سرباز را از آلت جنگى دشمن مى پوشاند)،وبه اين جهت صحيح است گفته شود:(نهرها از زيرآن جارى است)،واگر كلمه نامبرده به معناى زمينى بود كه درخت داشته باشد،اين عبارت صحيح نبود،چون نهر باغ از زير زمين باغ جارى نيست،در نتيجه خلاف مقصود را مى رسانيد،وبه همين جهت خداى تعالى درآيه قبلى كه انفاق را به جنتى درربوه(زمين آباد)مثل می زد درجاى ديگردرباره ربوه فرمود:(ذات قرارومعين)فرمود:(آب معين درآن زمين است)ونفرمود(درزير آن جارى است)،ولى وقتى سخن اززمين ندارد بلكه ازجنات سخن مى گويد كه بسيارهم درقرآن تكرارشده،مى فرمايد: نهرها از زير آن جارى است،يعنى از زير آن درختان ،پس جنت به معناى درختان بسيار است.
وكلمه (من)درجمله(من نخيل و اعناب)،براى تبيين است،البته تبيينى تواءم با غلبه نه كليت ، خلاصه مى خواهد بفرمايد: غالب درختان باغ انگور، انگور است ،و غالب درختان نخلستان،نخل است،نه اينكه غير از آن هيچ درختى ديگر ندارد،چون معمولا هر باغى كه از يك نوع ميوه بيشتر دارد نام آن ميوه را بر آن باغ مى گذارند، مثلا(بادامستان)،(تاكستان)،(نخلستان)و...هر چند كه ميوه هاى گوناگون ديگر نيز درآن باشد،پس اگر دنبال جمله مورد بحث فرموده :(له فيها من كل الثمرات)، منافاتى با آن ندارد.
كلمه (كبر) به معناى پيرى و سالخوردگى است،و كلمه (ذرية) به معناى اولاد است،و كلمه (ضعفا) جمع ضعيف است،خداى تعالى در اين مثل بين سالخوردگى و داشتن فرزندانى ضعيف جمع كرده ،-با اينكه معمولا سالخوردگان فرزندانشان بزرگسالند-و اين به آن جهت بوده كه شدت احتياج به باغ نامبرده را افاده كند،و بفهماند كه چنين پيرمردى غير از آن باغ هيچ ممر معيشتى و وسيله ديگرى براى حفظ سعادت خود و فرزندانش ندارد،چون اگر او را مردى جوان و نيرومند فرض مى كرد، آن شدت احتياج به باغ را نمى رساند،براى اينكه اگر باغ جوان نيرومند سوخت،مى تواند به قوت بازويش تكيه كند،و نيز اگر سالخورده اى را بدون فرزند صغير فرض مى كرد باز آن شدت حاجت به باغ افاده نمى شد،چون چنين پيرمردى خرج زياد ندارد، و تهى دستى او به ناگوارى تهى دستى پير بچه دار نيست،چون اگر باغ چنين كسى خشك شود فكر مى كند چند صباحى بيش زنده نيست و لذا خيلى ناراحت نمى شود.
وهمچنين اگر در اين مثل پيرمردى را مثل مى زد كه هر چند سالخورده است اما فرزندانى نيرومند دارد،باز آن شدت حاجت به باغ ادا نشده بود،براى اينكه اگر باغ چنين پيرمردى بسوزد،با خود مى گويد: سر فرزندان رشيدم سلامت،كار مى كنند و خرج زندگى ام را در مى آورند،چه حاجت به باغ دارند،اما اگر هر دو جهت يعنى :زيادى سن و داشتن فرزندانى خردسال در كسى جمع شود وباغش كه تنها ممر زندگى او است از بين برود، او بسيار ناراحت مى شود،زيرا نه مى تواند نيروى جوانى خود را باز گرداند،و دوباره چنان باغى به عمل بياورد، و نه كودكان خردسالش چنين نيروئى دارند،و نه بعد از آتش گرفتن باغ اميد برگشتن سبزى و خرمى آن را مى تواند داشته باشد.
اين مثلى است كه خداى تعالى آن را براى كسانى زده كه مال خود را در راه خدا انفاق مى كنند،ولى با منت نهادن و اذيت كردن پاداش عمل خود را ضايع مى نمايند و ديگر راهى به بازگرداندن آن عمل باطل شده به عمل صحيح را ندارند،و انطباق مثل با ممثل بسيار روشن است،براى اينكه اينگونه رفتارها كه اعمال آدمى را باطل مى سازد بى جهت و بى منشا نيست،كسانى اينطور اجرخود را ضايع مى كنند كه در دل دچار بيمارى هاى اخلاقى از قبيل(مال دوستى)،(جاه دوستى)،(تكبر)(عجب)،(خودپسندى)،(بخل شديد)و...هستند،بيمارى هائى كه نمى گذارد آدمى مالك نفس خود باشد،و مجالى براى تفكر و سنجش عمل خويش و تشخيص عمل نافع ومضر را بدهد،و اگر مجال مى داد و آدمى تفكر مى كرد هرگز به چنين اشتباه و خبطى مرتكب نمى شد.
يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا أَنْفِقُوا مِنْ طَيِّبَاتِ مَا كَسَبْتُمْ ..
كلمه (تيمم)هم به معناى(قصد)است،وهم معناى(اقدام عمدى)،و كلمه(خبيث)ضد كلمه(طيب)را معنا مى دهد،آن به معناى ناپاك،و اين به معناى پاك است،وكلمه(منه)متعلق به كلمه خبيث است،وجمله :(تنفقون)،حالى است از فاعل(تيمموا)،وجمله:(لستم باخذيه)حالى است از فاعل(تنفقون)وعاملش همان فعل است،وجمله:(ان تغمضوا فيه)به خاطركلمه (ان) مبدل به مصدر مى شود،و لام بطوريكه گفته شده درتقديراست،و تقدير كلام(الا لاغماضكم فيه )است،ممكن هم هست حرف(باء) را در تقدير گرفت و گفت : تقدير كلام(الا بمصاحبه الاغماض) است .
كيفيت مالى كه بايد انفاق بشود
و معناى آيه روشن است،نكته اى كه بايد به آن توجه كرد اين است كه خداى تعالى در اين آيه كيفيت مالى را كه انفاق مى شود بيان نموده و مى فرمايد: بايد از اموال طيب باشد،نه خبيث ،يعنى مالى باشد كه فقير به رغبت آن را بگيرد نه به كراهت و اغماض،براى اينكه كسى كه نخواهد با بذل مال طيب،خويشتن را به صفت بخشنده متصف سازد،وبخواهد مال خبيث خود را از سر باز كند،و زندگى خود را از چنين آلودگيها رها سازد،چنين كسى دوستدار كار نيك نمى شود،و چنين انفاقى نفس او را به كمالى نمى رساند، و بهمين جهت است كه مى بينيم آيه شريفه با جمله :(و اعلموا ان اللّه غنى حميد)شروع شده است چون اين جمله به ما مى فهماند كه بايد در انفاق خود بى نيازى و حمد خداى را در نظر بگيريم،که خدا در عين اينكه احتياجى به انفاق ما ندارد،مع ذلك انفاق طيب ما را مى ستايد،پس از مال طيب خود انفاق كنيد.و نيز ممكن است جمله را چنين معنا كنيم : كه چون خدا غنى و محمود است نبايد با او طورى سودا كرد كه لايق به جلال او(جل جلاله) نبوده باشد.
ترس از فقر بر اثر انفاق اعمال طيب و دلپسند، وسوسه شيطانى است
الشَّيْطَانُ يَعِدُكُمُ الْفَقْرَ وَيَأْمُرُكُمْ بِالْفَحْشَاءِ وَاللَّهُ يَعِدُكُمْ مَغْفِرَةً مِنْهُ وَفَضْلًا وَاللَّهُ وَاسِعٌ عَلِيمٌ
در اين آيه بر اين معنا احتجاج شده كه انتخاب مال خبيث براى انفاق،خيرى براى انفاق گر ندارد،به خلاف انتخاب مال طيب كه خير انفاق گران در آن است.
پس اينكه درآيه قبل مؤ منين را نهى كرد از اين كه مال خبيث را براى اين كار انتخاب كنند مصلحت خود آنان را در نظر گرفته،همچنانكه در منهى عنه فساد ايشان است،و در خوددارى از انفاق مال طيب هيچ انگيره اى ندارند جزاين فكركه مضايقه در انفاق او چنين مالى را،مؤثر در بقاوقوام مال و ثروت است،اين طرز فكر باعث مى شود كه دلها از اقدام به چنين انفاقى دريغ كنند،به خلاف مال خبيث كه چون قيمتى ندارد وانفاقش چيزى از ثروت آنان كم نمى كند لذا از انفاقش مضايقه نمى كنند،و اين يكى از وساوس شيطان است،شيطانى كه دوستان خود را از فقر مى ترساند،با اينكه بذل و دادن انفاق در راه خدا وبه دست آوردن خشنودى اوعينا مانند بذل مال در يك معامله است،كه به قول معروف:(هر چه پول بدهى آش مى خورى)، مالى را هم كه انسان در راه خدا مى دهد در برابر آن،رضاى خدا را مى خرد،پس هم عوض دارد و هم بهره،كه بيانش گذشت .
علاوه براينكه آن كسى كه(يغنى ويقنى-آدمى را بى نياز مى كند وفقير مى سازد)خداى سبحان است،نه مال،همچنانكه قرآن كريم فرمود:(و انه هواغنى واقنى).
و سخن كوتاه اينكه : خوددارى مردم از انفاق مال طيب ازآنجا كه منشا آن ترس از فقر است و اين ترس خطاست،لذا با جمله :(الشيطان يعدكم الفقر)،خطا بودن آن را تنبيه كرد، چيزى كه هست در اين جمله سبب را جاى مسبب بكاربرد،تا بفهماند كه اين خوف،خوفى است مض،براى اينكه شيطان آن را در دل مى اندازد، و شيطان جز به باطل و گمراهى امر نمى كند، حال يا اين است كه ابتدا و بدون واسطه امر مى كند،و يا با وسائطى كه به نظر مى رسد حق است ، ولى وقتى تحقيق مى كنى در آخر مى بينى كه از يك انگيره باطل و شيطانى سر درآورد.
خود دارى از انفاق مال طيب باعث كفر به خدا، اتلاف نفوس ، هتك اعتراض ، رواج جنايت و فحشا است
وچون ممكن بودكسى توهم كند كه ترس نامبرده ترسى است بجا،هرچند از ناحيه شيطان باشد،لذا براى دفع اين توهم بعد ازجمله:(الشيطان يعدكم الفقر)دوجمله را اضافه كرد،اول اينكه فرمود:(و يامركم بالفحشاء)،يعنى هرگز از شيطان توقع نداشته باشيد كه شما را به عملى درست بخواند چرا كه او جز به فحشا نمى خواند،پس خوددارى از انفاق مال طيب به انگيره ترس از فقر هرگز عملى بجا نيست،زيرا اين خوددارى درنفوس شما ملكه امساك و بخل را رسوخ مى دهد،و به تدريج شما را بخيل مى سازد،در نتيجه كارتان به جائى مى رسد كه اوامر و فرامين الهى مربوط به واجبات مالى را به آسانى رد كنيد،و اين كفربه خداى عظيم است،و هم باعث مى شود كه مستمندان را درمهلكه فقر و بى چيزى بيفكنيد،و از اين راه نفوسى تلف و آبروهائى هتك گردد،و بازار جنايت و فحشا رواج يابد، همچنانكه درجاى ديگر قرآن آمده :(و منهم من عاهد اللّه لئن آتينا من فضله لنصدقن،ولنكونن من الصالحين،فلما اتيهم من فضله بخلوا به،و تولوا و هم معرضون،فاعقبهم نفاقا فى قلوبهم الى يوم يلقونه،ما اخلفوا اللّه ما وعدوه،و بما كانوا يكذبون- تا آنجا كه مى فرمايد: الذين يلمزون المطوعين من المؤ منين فى الصدقات،و الذين لا يجدون الا جهدهم فيسخرون منهم ، سخراللّه منهم،و لهم عذاب اليم.)
جمله دومى كه اضافه فرمود اين است كه فرمود:(واللّه يعدكم مغفرة منه و فضلا و اللّه واسع عليم )،در اين جمله و در موارد ديگرى كه ذيلا از نظر خواننده مى گذرد،خداى تعالى اين نكته را بيان نموده كه در اين مورد حقى است و باطلى ، و شق سوم ندارد، و حق همان طريق مستقيم است كه از ناحيه خداى سبحان است،وباطل از ناحيه شيطان است.
آن موارد عبارتند از:
(فما ذا بعد الحق الا الضلال -بعد از حق به جز ضلالت چه چيز مى تواند باشد.)
(قل اللّه يهدى للحق -بگو تنها خدا است كه به سوى حق هدايت مى كند).
(انه عدو مضل مبين -شيطان دشمنى است گمراه گر آشكار).
خلاصه گفتار در تذكراتى كه خداوند در آيه مورد بحث مى دهد
همه اين آيات در مكه نازل شده،وخلاصه گفتار اينكه خداى تعالى در آيه مورد بحث تذكر مى دهد: اين خاطره كه از ناحيه خوف به ذهن شما خطور مى كند ضلالتى است از فكر،براى اينكه مغفرت پروردگار وآن زيادت كه خدا در آيات قبلى ذكر كرد هر دو پاداش بذل از اموال طيب است،و مال خبيث چنين پاداشى ندارد.
بنابراين جمله :(و اللّه يعدكم ...) نظيرجمله:(الشيطان يعدكم ...)از قبيل وضع سبب در جاى مسبب است،و در اين دو جمله ميان وعده خداى واسع وعليم(سبحانه)،و وعده شيطان مقابله افتاده،تا انفاق گران در امر دو وعده نظر كنند،و از آن دو آنچه را صالح تر و نافع تر تشخيص دادند برگزينند.
پس حاصل حجتى كه درآيه شريفه اقامة شده اين شد: كه اختيار خبيث بر طيب به خاطر ترس از فقر و بى خبرى از منافع اين انفاق است،اما ترس از فقر، القائى شيطانى است،او اين ترس را به دل ها مى اندازد،و هيچ منظورى به جز گمراهى و به فحشا كشاندن شما ندارد،پس نبايد از او پيروى كنيد.
و اما منافع اين انفاق كه در آيات قبل گفتيم زيادت مال و آمرزش گناهان است ، يك نتيجه گيرى موهوم نيست بلكه نتيجه اى است كه ترتب آن بر انفاق را خدا وعده داده و وعده او حق است و او واسع است،يعنى در امكان او هست كه آنچه وعده داده،عطا كند، واوعليم است،يعنى هيچ چيزى و هيچ حالى از هيچ چيزى بر او پوشيده نيست،پس هر وعده اى كه مى دهد از روى علم است.
يُؤْتِي الْحِكْمَةَ مَنْ يَشَاءُ
معناى (حكمت)
كلمه(ايتاء)كه مصدر(يوتى)است به معناى عطا كردن است،وكلمه(حكمت)به كسره(حاء)بروزن(فعلة)است،كه وزنى است مخصوصافاده نوع،يعنى دلالت بر نوع معنائى مى كند كه دراين قالب در آمده پس حكمت به معناى نوعى احكام و اتقان و يا نوعى از امر محكم و متقن است،آن چنانكه هيچ رخنه و يا سستى در آن نباشد،و اين كلمه بيشتر در معلومات عقلى و حق و صادق استعمال مى شود،و معنايش در اين موارد اين است كه بطلان و كذب به هيچ وجه در آن معنا راه ندارد.
و اين جمله دلالت دارد بر اينكه بيانى كه خدا در آن بيان حال انفاق و وضع همه علل و اسباب آن را و آثار صالح آن در زندگى حقيقى بشر را شرح داده،خود يكى از مصاديق حكمت است.
پس حكمت عبارت است از قضاياى حقه اى كه مطابق با واقع باشد، يعنى به نحوى مشتمل بر سعادت بشر باشد، مثلا معارف حقه الهيه درباره مبداء و معاد باشد،ويا اگر مشتمل برمعارفى از حقايق عالم طبيعى است معارفى باشد كه باز با سعادت انسان سروكار داشته باشد، مانند حقائق فطرى كه اساس تشريعات دينى را تشكيل مى دهد.
وَمَنْ يُؤْتَ الْحِكْمَةَ فَقَدْ أُوتِيَ خَيْرًا كَثِيرًا
نكاتى در باره آيه (و من يوت الحكمه ...)
معناى جمله ،روشن است نكته اى كه بايد تذكر داد اين است كه نام دهنده حكمت را نبرده و اين دو جهت دارد:
يكى اينكه جمله قبلى كه مى فرمود:(خدا حكمت را به هر كس كه بخواهد مى دهد) دلالت مى كند براينكه درجمله مورد بحث،(دهنده حكمت) خدا است.
جهت دوم اين بود كه بفهماند حكمت به خودى خود منشا خير بسيار است،هر كس آن را داشته باشد(خيرى بسيار) دارد،و اين خير بسيار از اين جهت نيست كه حكمت منسوب به خدا است،و خدا آن را عطا كرده،چون صرف انتساب آن به خدا باعث خير كثير نمى شود،همچنانكه خدا مال را مى دهد ولى دادن خدا باعث نمى شود كه مال ، همه جا مايه سعادت باشد، چون به قارون هم مال داد، و فرمود:(و آتيناه من الكنوز ما ان مفاتحه لتنوء بالعصبه اولى القوة ) تا آخر آيات اين داستان.
نكته ديگراينكه فرمود:(حكمت خيركثيراست)با اينكه جا داشت به خاطر ارتفاع شأن و نفاست امر آن بطورمطلق فرموده باشد(حكمت خير است)و اين به آن جهت بود كه بفهماند خير بودن حكمت هم منوط به عنايت خدا و توفيق او است،و مساله سعادت منوط به عاقبت و خاتمه امراست،درمثل فارسى هم مى گويند(شاهنامه آخرش خوش است)،چون ممكن است خدا حكمت را به كسى بدهد، ولى در آخر كار منحرف شود، وعاقبتش شر گردد.
وَمَا يَذَّكَّرُ إِلَّا أُولُو الْأَلْبَابِ
كلمه (الباب)جمع(لب)است،(ولب)درانسان ها به معناى عقل است،چون عقل در آدمى مانند مغزگردو است نسبت به پوست آن،و لذا در قرآن (لب)به همين معنا استعمال شده،و گويا كلمه عقل به آن معنائى كه امروزمعروف شده يكى از اسماء مستحدثه است،كه ازراه غلبه استعمال اين معنا رابه خود گرفته،وبه همين جهت كلمه عقل هيچ در قرآن نيامده،و تنها افعال مشتق شده از آن در قرآن استعمال شده است،مانند (يعقلون).
كلمه(تذكر)كه مصدر(يذكر)است به معناى منتقل شدن از نتيجه به مقدمات نتيجه،و يا منتقل شدن از مقدمات به نتيجه است،وآيه شريفه دلالت دارد بر اينكه به دست آوردن حكمت متوقف بر تذكراست،و تذكرهم متوقف برعقل است،پس كسى كه عقل ندارد حكمت ندارد،و مادر گذشته آنجا كه سخن در ادراكهائى كه در قرآن آمده داشتيم،درباره عقل چيرهائى گفتيم.
وَمَا أَنْفَقْتُمْ مِنْ نَفَقَةٍ أَوْ نَذَرْتُمْ مِنْ نَذْرٍ فَإِنَّ اللَّهَ يَعْلَمُهُ
يعنى آنچه شما از مال خدا و به دعوت او انفاق مى كنيد و يا چيرهائى انفاق مى كنيد كه خدا بر شما واجب نكرده بلكه خودتان به وسيله نذر بر خود واجب كرده ايد و درراه خدا مى دهيد خدا به آن آگاه است وهر كس را كه اطاعتش كند پاداش مى دهد و كسى كه ستم كند مؤ اخذه مى فرمايد: پس در جمله :(فان اللّه يعلمه)،اشاره اى هم به تهديد هست كه جمله :(وما للظالمين من انصار) آن را تاكيد مى كند.
چند نكته كه جمله (و ما للظالمين من انصار) بر آنها دلالت دارد
و همين جمله به چند نكته دلالت دارد،اول اينكه مراد از ظلم در خصوص اين آيه ، ظلم به فقرا و خوددارى از انفاق برآنان و حبس حقوق ايشان است ، نه مطلق معصيت،براى اينكه مطلق معصيت انصاردارد،ومى توان با كفاره آنها رااز نامه عمل محو كرد،ويا بهوسيله شفيعان كه يكى از آنها(توبه)است و يكى ديگر(اجتناب از كبائر)است ويكى ديگر(شفيعان روزمحشر)مى باشند،ازخطر كيفر آنان رهائى يافت،البته همه اين انصار در ظلمهائى است كه تنها جنبه حق اللّه دارند، نه حق الناس،آيه شريفه :(لا تقنطوا من رحمة الله ان اللّه يغفر الذنوب جميعا) كه در آخرش دارد:(و انيبوا الى ربكم)راجع به يكى از انصارظالمين است،كه همان توبه وانابه باشد،وآيه :(ان تجتنبوا كبائر ما تنهون عنه نكفر عنكم سيئاتكم) اجتناب از گناهان كبيره را يكى از انصار معرفى نموده و مى فرمايد:(اگر از گناهان كبيره اجتناب كنيد ما اين اجتنابتان را كفاره گناهانتان قرار مى دهيم ).
وآيه:(ولايشفعون الالمن ارتضى)سخن ازشفيعان قيامت دارد،وازاينجا معلوم مى شود كه اگرياورستمكاران به خود رابه صيغه جمع (انصار) آورد،براى اين بود كه گفتيم : منظوراز(ظلم) مطلق معصيت است،كه افرادى گوناگون دارد.
ترك انفاق از گناهان كبيره است و چون حق الناس است كفاره و توبه پذير نيست
نكته دومى كه جمله :(و ما للظالمين من انصا)برآن دلالت دارد اين است كه ظلم مورد بحث در آيه،يعنى ترك انفاق ،كفاره نمى پذيرد، پس معلوم مى شود ترك انفاق از گناهان كبيره است،چون اگر از گناهان صغيره بود كفاره مى پذيرفت،و نيز توبه هم نمى پذيرد،چون حق الناس است،ومويد اين معنا رواياتى است كه فرموده :توبه در حقوق الناس قبول نيست ، مگر آنكه حق را به مستحق برگردانند،و نيز شفاعت در قيامت هم شامل آن نمى شود،به دليل اينكه در جاى ديگر فرمود:(الا اصحاب اليمين فى جنات يتساعلون ،عن المجرمين،ما سلككم فى سقر؟ قالوا لم نك من المصلين،ولم نك نطعم المسكين ... فما تنفعهم شفاعه الشافعين).
نكته سوم اينكه :اين ظلم درهر كس يافت شود يعنى هر كس نافرمانى خدا را بكند وحق فقرا را ندهد چنين كسى مورد رضايت خدا ومصداق(الا لمن ارتضى) نخواهد بود،چون دربحث شفاعت گفتيم كسى كه خدا دين او را نپسندد، در قيامت شفاعت نمى كند،از اينجا پاسـخ اين كه چرا فرمود:(ابتغاء مرضاة الله)و نفرمود: (ابتغاء وجه اللّه)روشن مى شود.
نكته چهارم اينكه :امتناع ورزيدن از اصل انفاق بر فقرا،در صورتى كه فقرائى باشند واحتياج به كمك داشته باشند از گناهان كبيره مهلك تر است،و خداى تعالى بعضى از اقسام اين خوددارى را شرك به خدا و كفر به آخرت خوانده است،مانند امتناع از دادن زكات،و فرموده :(و ويل للمشركين،الذين لايوتون الزكوة،و هم بالاخرة هم كافرون). دليل بر اينكه منظور از اين مشركين مسلمانانى هستند كه زكات نمى دادند، و يا به عبارت ديگر صدقه نمى دادند، اين است كه سوره مدثر در مكه نازل شده ، و زكات به معناى اسلاميش در مكه و در هنگام نزول اين سوره واجب نشده بود.
إِنْ تُبْدُوا الصَّدَقَاتِ فَنِعِمَّا هِيَ ..
كلمه (ابداء) كه مصدر(تبدوا) است،به معناى اظهار است،و كلمه صدقات جمع صدقه است،و چون قيدى در آن نيامده به معناى مطلق انفاقهائى است كه درراه خدا بشود (چه واجب وچه مستحب) و چه بسا بعضى گفته باشند كه اصل در معناى اين كلمه (انفاق مستحب)است.
آثار و نتايج انفاق علنى و مزيت و فضيلت انفاق پنهانى
خداى سبحان دراين آيه دو قسم ترديد آورده،يكى صدقه آشكار و ديگرى پنهان،وهر دو را ستوده است،براى اينكه هر كدام از آن دو آثارى صالح دارند، اما صدقه آشكارا كه خود تشويق و دعوت عملى مردم است به كار نيك،و نيز مايه دلگرمى فقرا ومساكين است،كه مى بينند در جامعه مردمى رحم دل هستند كه به حال آنان ترحم مى كنند،و درجامعه اموالى براى آنان و رفع حوائجشان قرار مى دهند تا براى روز قيامتشان كه روز گرفتارى است ذخيره اى باشد،و اين باعث مى شود كه روحيه ياس و نوميدى از صفحه دلهاشان زدوده شود،و در كار خود داراى نشاط گردند و احساس كنند كه وحدت عمل و كسب بين آنان و اغنيا وجود دارد، اگر سرمايه دار كاسبى مى كند تنها براى خودش نيست،و اين خود آثار نيك بسيارى دارد.
و اما حسن صدقه پنهانى اين است كه در خفا آدمى از ريا و منت و اذيت دورتر است،چون فقير را نمى شناسد،تا به او منت گذارد،و يا اذيت كند، فائده ديگرش اينست كه در صدقه پنهانى آبروى فقير محفوظ مى ماند، و احساس ذلت و خفت نمى كند،و حيثيتش در جامعه محفوظ مى ماند،پس مى توان گفت كه :صدقه علنى نتيجه هاى بيشترى دارد، و صدقه پنهانى خالص تر و پاك تر انجام مى شود.
و چون بناى دين بر اخلاص است ، بنابر اين عمل هر قدر به اخلاص نزديك تر باشد به فضيلت نيز نزديكتر است،و بهمين جهت خداى سبحان صدقه سرى را بر صدقه علنى ترجيح داده ومى فرمايد:(وان تخفوها و توتوها الفقراء فهو خير لكم)،چون كلمه (خير) به معناى بهتراست،و خدا به اعمال بندگانش با خبر است،و در تشخيص عمل خير از غير آن اشتباه نمى كند،(و اللّه بما تعملون خبير).
خداوند خاطر شريف پيامبر (ص ) را تسلى مى دهد
لَيْسَ عَلَيْكَ هُدَاهُمْ وَلَكِنَّ اللَّهَ يَهْدِي مَنْ يَشَاءُ
در اين جمله روى سخن ازمؤمنين گردانده شد و پيامبر(صلى اللّه عليه و آله و سلم)مخاطب قرار گرفته كه اى پيامبر هدايت آنان به عهده تو نيست،اين خدا است كه هر كس را بخواهد هدايت مى كند،گوئى رسولخدا(صلى الله عليه و آله و سلم) وقتى اختلاف مسلمانان در خصوص مساله انفاق را ديده و ملاحظه كرده است كه بعضى انفاق را با خلوص انجام مى دهند و بعضى ديگر بعد از انفاق منت و اذيت روا مى دارند و گروهى ديگر اصلا از انفاق كردن مال پاكيره خوددارى مى ورزند،
دردل شريف خود احساس ناراحتى و اندوه مى نمودند و لذا خداى تعالى در اين آيه،خاطر شريف او را تسلى داده ومى فرمايد: مساله اختلاف مراحل ايمان كه در اين مردم مى بينى كه يكى اصلا ندارد و ديگرى اگر دارد نيتش خالص نيست و گروه سوم هم انفاق دارد وهم نيتش خالص است همه مربوط و مستند به خداى تعالى است،او است كه هر كس را بخواهد به هر درجه از ايمان كه صلاح بداند هدايت مى فرمايد،وبعضى را به كلى محروم مى سازد، نه ايجاد ايمان در دلها به عهده تو است،و نه حفظ آن،تا هر وقت ببينى كه پاره اى از مردم محفوظ مانده،و در بعضى ضعيف شده و اندوهناك شوى،و وقتى خداى تعالى در آخر اين گفتار ايشان را تهديد مى كند و با خشونت سخن مى گويد،دچار شفقت يعنى اندوهى تواءم با ترس شوى.
شاهد بر اين معنا كه ما از آيه استفاده كرديم جمله(هديهم) است،كه مصدرى است اضافه شده بر ضميرى كه به مردم بر مى گردد، چون ظاهر اين تعبير اين است كه ايمان تا حدى در مردم تحقق يافته و مى فهماند كه اين مقدار هدايت كه در امت خود موجود مى بينى از تو نيست،و آنچه هم كه تحقق نيافته مى بينى باز تو مسؤ ولش نيستى،شاهد ديگر ا ينكه جمله مورد بحث تسليت خاطر آن جناب است اين است كه هر جا در قرآن در مساله ايمان استنادش به رسولخدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) را نفى مى كند، همه به منظوردلخوش ساختن آن جناب است
بنابراين جمله مورد بحث يعنى جمله :(ليس عليك هديهم و لكن اللّه يهدى من يشاء)جمله اى است معترضه ، كه صرفا به منظور دلخوشى آن جناب در وسط كلام آمده است و خطابى را كه قبلا به مؤ منين داشت قطع نمود، و جمله مورد بحث را خطاب به آن جناب كرد، آنگاه دوباره خطاب به مؤ منين را از سر گرفت،وفرمود:(وما تنفقوامن خير...)واين جمله معترضه نظير جمله معترضه:(لاتحرك به لسانك لتعجل به ان علينا جمعه و قرآنه)است،كه در وسط آيات مربوط به قيامت قرارگرفته است.
وَمَا تُنْفِقُوا مِنْ خَيْرٍ فَلِأَنْفُسِكُمْ وَمَا تُنْفِقُونَ إِلَّا ابْتِغَاءَ وَجْهِ اللَّهِ وَمَا تُنْفِقُوا مِنْ خَيْرٍ يُوَفَّ إِلَيْكُمْ وَأَنْتُمْ لَا تُظْلَمُونَ
در اين آيه همانطور كه گفتيم : دوباره خطاب را متوجه مؤمنين كرد اما با سياقى كه نه بشارت در آن هست،و نه انذار و خشونت،و اين به آن جهت است كه آيه ،بعد ازجمله (ولكن اللّه يهدى من يشاء) قرار گرفته و بر كسى پوشيده نيست كه مقتضاى معناى آن اين است كه صرفا به دعوت بپردازد، دعوتى خالى از(نرمش)و(خشونت)(هردو) تا دلالت كند بر اينكه ساحت(گوينده)و(صاحب دعوت)منزه است ازاينكه دعوت،منفعتى براى او داشته باشد، بلكه منفعت آن عايد مردمى مى شود كه اين دعوت را مى پذيرند.
پس جمله :(ولا تنفقون الا ابتغاء وجه اللّه) جمله اى است حاليه ، و حال از ضمير خطاب است،و عامل آن متعلق ظرف يعنى(فلانفسكم) مى باشد.
و چون ممكن بود كسى خيال و توهم كند كه اين نفعى كه از ناحيه انفاق عايد انفاق گران مى شود،صرف اسم است،و مسمى واقعيت خارجى ندارد، و واقعيت اين است كه انسان مال عزيز خود را كه يك حقيقت خارجى است بدهد و منفعتى موهوم بگيرد.
پس انفاق درراه خدا يعنى معامله اى كه يك طرفش حقيقت است،و طرف ديگرش خيال،لذا دنبال آن جمله فرمود:(و ما تنفقوا من خير يوف اليكم و انتم لا تظلمون -كه آنچه انفاق كنيد بدون كم و كاست به شما بر مى گردد، و كمترين ستمى بر شما نخواهد شد) خلاصه اين منفعتى كه شما را به سويش مى خوانيم (كه همانا ثوابهاى دنيائى و آخرتى است)امرى موهوم نيست،بلكه امرى است حقيقى وواقعى كه خداى تعالى آن را بدون اينكه چيزى ازآن گم شده باشد و يا كم كرده باشد به شما خواهد رساند.
و اگر نام رساننده را نبرد، و نفرمود:(نوف اليكم -ما آنرا به شما مى رسانيم) بلكه فرمود:(يوف اليكم -به شما خواهد رسيد) براى همان نكته اى بود كه قبلا اشاره كرديم ،وگفتيم سياق گفتار،سياق دعوت است،و همانطور كه مقتضى است نامى از بشارت و بيم دادن در آن برده نشود، همچنين لازم است نامى از فاعل هم برده نشود،تا گفتارخيرخواهانه تر و بى غرضانه تر باشد، همانند گفتارى باشد كه گوينده ندارد،اگر به راستى منفعتى در آن باشد براى شنونده اش دارد،
نه كسى ديگر.
لِلْفُقَرَاءِ الَّذِينَ أُحْصِرُوا فِي سَبِيلِ اللَّهِ ...
كلمه (حصر)كه مصدر فعل مجهول (احصروا) است به معناى منع و حبس است و اصل در معناى آن تنگ گرفتن است.
راغب مى گويد:(حصر) و(احصار)هر دو به معناى راه نيافتن به خانه كعبه است اما چيزى كه هست(احصار)،ممنوع شدن به خاطر وجود مانعى ظاهرى از قبيل دشمن و امثال آن است،و حصر به معناى ممنوع شدن از ناحيه منع باطنى و درونى از قبيل مرض و امثال آن است،و كلمه حصر در غير از اين مورد استعمال نشده است پس اينكه درآيه : (فان احصرتم) احصار آمده مى تواند به هردو معنا باشد.
و همچنين آيه :(الاذينّحصروا...)واما در آيه :(او جاؤ كم حصرت صدورهم) تنها به يك معنا است،و آن همان بيمارى درونى است كه در مورد آيه به معناى تنگى سينه به خاطر بخل و ترس است.اين بود گفتار راغب .
و كلمه (تعفف) به معناى آن است كه عفت صفت آدمى شده باشد،و كلمه سيما به معناى علامت و كلمه :(الحاف) به معناى اصراردرسؤال است.
مؤمنين تا آنجا كه مى توانند تظاهر به فقر نمى نمايند و دست سوال دراز نمى كنند
و در آيه شريفه مصرف صدقات ، البته بهترين مصرفش بيان شده كه همان فقرائى باشد كه به خاطر عوامل و اسبابى ، از راه خدا منع شده اند، يا دشمنى مال آنان را گرفته و بدون لباس و پوشش مانده اند، يا كارها و گرفتارى هاى زندگى از قبيل پرستارى كودكانى بى مادر نگذاشته به كار و كسب مشغول شوند، و يا خودشان بيمار شده اند، و يا كارى انتخاب كرده اند كه با اشتغال به آن ، ديگر نمى توانند به كار و كسب بپردازند، مثلا به طلب علم پرداخته اند، و يا كارى ديگر از اين قبيل .
(يحسبهم الجاهل) يعنى كسى كه ازحال ايشان اطلاع ندارد از شدت عفتى كه دارند ايشان را توانگر مى پندارد،چون با اينكه فقيرند ولى تظاهربه فقر نمى كنند، پس جمله نامبره دلالت دارد بر همينكه مؤ منين تا آنجا كه مى توانند تظاهر به فقر نمى كنند،وازعلامتهاى فقر به غير آن مقدارى كه نمى توان پنهان داشت،پنهان مى دارند، و مردم پى به حال آنان نمى برند،مگر اينكه شدت فقر رنگ و رويشان را زرد كند،و يا لباسشان كهنه شود (و يا مثلا از زبان اطفالشان اظهار شود، و امثال اينها).
از اينجا معلوم مى شود كه مرادازجمله(لا يسئلون الناس الحافا)اين است كه فقراى مؤمن اصلا دريوزگى نمى كنند،تا منجربه اصراردرسؤال شود، زيرا بطوريكه گفته اند:وقتى روى كسى به سؤال باز شود براى بار دوم ديگر طاقت صبر ندارد،و نفس او از تلخى فقر به جزع درمى آيد،و عنان اختيار را ازكف مى دهد و در هر فرصتى تصميم مى گيرد باز هم سؤ ال كند و اصرار هم بورزد،و راه را بر هر كس بگيرد.
ولى بعيد نيست كه منظور نفى اصرار باشد،نه نفى اصل سوال،و منظور از الحاف اظهار حاجت بيش از مقدارواجب باشد، براى اينكه صرف اظهار حاجت ضرورى حرام نيست،بلكه گاهى واجب هم مى شود، آن سؤ الى مذموم است كه زائد بر مقدار لزوم باشد.
نكته التفات ازهمه مسلمين به شخص پيامبر(ص ) درآيه شريفه
ودراينكه فرمود: (تعرفهم بسيماهم)ونفرمود:(تعرفونهم بسيماهم-شما مسلمانان ايشان را با سيمايشان مى شناسيد)،براى اين بود كه آبروى فقرا را حفظ نموده وراز آنان را بپوشاند،و پرده تعفف آنان راهتك نكرده باشد، چون معروف شدن فقرا نزد همه مردم نوعى خوارى و اظهار ذلت ايشان است ،به خلاف اينكه خطاب را تنها متوجه رسولخدا(صلى اللّه عليه وآله وسلم) كند،و بفرمايد:(تو ايشان را به سيمايشان مى شناسى) براى اينكه آن جناب پيامبرى است كه به سوى فقرا واغنيا وهمه طبقات مبعوث شده،نسبت به همه رؤوف ومهربان است،و به نظرما براى اواز حال فقرا گفتن نه كسر شأن ايشان است،ونه آبروريزى ازآنان،و خدا داناتراست- نكته التفات از همه مسلمين به خطاب به شخص رسولخدا(صلى الله عليه و آله و سلم)اين است.
الَّذِينَ يُنْفِقُونَ أَمْوَالَهُمْ بِاللَّيْلِ وَالنَّهَارِ سِرًّا وَعَلَانِيَةً فَلَهُمْ أَجْرُهُمْ عِنْدَ رَبِّهِمْ وَلَا خَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَلَا هُمْ يَحْزَنُونَ
دو كلمه(سر)و(علانيه)دو معناى متقابل بهم دارند،و اين دو كلمه حال از جمله :(ينفقون)است،و تقدير كلام اين است كه :(آنهائى كه اموال خود را در شب و روزانفاق مى كنند در حالى كه گاهى انفاق خود را پنهان داشته و گاهى آن را اظهار مى دارند...)واگر همه احوال انفاق را ذكر كرده براى اين بود كه بفهماند انفاق گران نسبت به عمل خود اهتمام دارند،و همواره و در شب و روز وخلوت و جلوت مى خواهند ثواب انفاق را دريابند،و حواسشان جمع اين است كه همواره رضاى خدا را به دست آورند، و لذا مى بينيم خداى سبحان در آخر اين آيات با زبان مهربانى و لطف به ايشان ، وعده اى نيكو داده و مى فرمايد:(فلهم اجرهم عند ربهم ...)
بحث روايتى (در ذيل آيات انفاق )
در تفسير الدرالمنثور در تفسير جمله :(و اللّه يضاعف لمن يشاء)آمده است كه ابن ماجه،از حسن بن على بن ابيطالب،وازابى هريره،و ابى امامه باهلى،وعبد اللّه بن عم،و عمران بن حصين،روايت آورده كه همگى از رسول خدا(صلى اللّه عليه وآله وسلم) روايت كرده اند كه فرمود:هر كس هزينه سفر سربازى را بدهد،و او را روانه ميدان جنگ كند،وخودش خانه بماند،خداى تعالى در برابرهر درهمى،هفتصد درهم به او اجرمى دهد،و كسى كه خودش براى جهاد در راه خدا سفر كند،وخرجى خود را همراه بردارد،به هر درهمى كه در اين راه خرج مى كند،هفتصد هزاردرهم اجرمى دهد، آنگاه رسولخدا(صلى الله عليه و آله وسلم) آيه نامبرده را تلاوت كرد.
در نسخه اى ديگر از تفسير الدر المنثور روايت به اين صورت آمده : ابن ماجه و ابن ابى حاتم،از عمران بن حصين،از رسول خدا روايت آورده اند كه فرمود:...
و در تفسير عياشى و نيز برقى آمده كه فرمود:وقتى عمل مؤمن نيكو شد، خداى تعالى عمل او را مضاعف مى كند، يعنى يك عمل را هفتصد برابر نموده و هفتصد برابر اجرمى دهد،اين همان كلام خدا است كه مى فرمايد:(واللّه يضاعف لمن يشاء) پس بكوشيد اعمال خود را و آنچه را انجام مى دهيد براى ثواب خدا نيكو سازيد.
ودرتفسير عياشى از عمر بن يونس روايت آمده كه گفت : ازامام صادق(عليه السلام) شنيدم كه مى فرمود: اگر مؤ من عمل خود را نيكو كند، خداوند عملش رامضاعف و چند برابرمى سازد،هر حسنه را هفتصد برابر مى كند،واين همان قول خدا است كه مى فرمايد: (و اللّه يضاعف لمن يشاء)،پس بر شما باد هر عملى كه انجام مى دهيد به اميد ثواب خدا به وجه نيكو انجام دهيد، پرسيدم منظور از وجه نيكو چيست ؟ فرمود: مثلا وقتى نماز مى خوانى ركوع و سجودش را نيكو سازى،و چون روزه مى گيرى از هر عملى كه روزه ات را فاسد مى سازد اجتناب كنى،و چون به حج مى روى نهايت سعى خود را به كار بندى،كه از هر چيز كه عمره و حجت را فاسد مى كند بپرهيزى،وهمچنين هر عملى كه مى كنى از هر پليدى پاك باشد.
و باز درهمان كتاب ازحمران از ابى جعفر(عليه السلام)روايت كرده كه گفت :به آن جناب عرضه داشتم :آيا در مساله ارث و احكام قضائى و ساير احكام فرقى ميان مؤ من و مسلم هست،مثلا آيا مؤ من سهم الارثش از مسلم بيشتر است ؟ ويا در ساير احكام امتياز بيشترى دارد يا نه ؟ فرمود: نه ،هردو در اين مساله در يك مجرا قرار دارند،و امام هر دو را به يك چشم مى بيند،و ليكن مؤ من در عمل بر مسلم برترى دارد، مى گويد: عرضه داشتم :مگرخداى تعالى نفرموده:(من جاء بالحسنه فله عشر امثالها) با اين حال آيا نظر شما اين است كه مؤمن ومسلم در مسائلى چون نماز و زكات و روزه وحج هيچ فرقى باهم ندارند؟میگويد:امام فرمود:مگرخداى تعالى نفرموده:(وللّه يضاعف لمن يشاء)اين همان تفاوتى است كه در(مؤمن)و(مسلم) ست و تنها مؤ من است كه خداى تعالى حسناتش را مضاعف نموده و يك عمل نيك او راهفتصد برابر مى كند،اين است تفاوت و برترى مؤ من كه خدا حسنات او را به مقدار صحت ايمانش چندين برابر مى كند، و خدا با مؤ من هر چه بخواهد مى كند.
مؤ لف :دراين معنا رواياتى ديگر نيز هست،و اساس همه اين روايات بر اين است كه جمله(واللّه يضاعف لمن يشاء)را بالنسبه به غير انفاق گران مطلق گرفته،وهمينطورهم هست،چون هيچ دليلى نداريم كه آيه شريفه مختص به انفاق گران باشد،و شامل ساير اعمال نيك نشود بله،آيه درمورد انفاق گران نازل شده،ليكن اين مورد نه مخصص است و نه مقيد،و وقتى آيه مطلق باشد قهرا كلمه يضاعف نيز مطلق خواهد بود،هم مضاعف عددى را مى گيرد،وهم غير عددى را،و معنا چنين مى شود: خدا عمل هر نيكوكار را به قدرنيكوكاريش هرجوربخواهد و براى هر كس مضاعف مى كند(يا به هفتصد برابر و يا كمتر و يا بيشتر) همانطور كه انفاق انفاق گران را اگر بخواهد تاهفتصد برابر مضاعف مى سازد.
خواهى گفت :در ذيل آيه (واللّه يضاعف)ازقائلى نقل كرديد كه گفته است :منظورازمضاعف كردن هفتصد برابر است،بعد آن را رد كرديد و نپذيرفتيد، و در اينجا اطلاق آيه را شامل زيادتر ازهفتصد برابر هم دانستيد آيا بين اين دو بيان شما منافات نيست ؟ مى گوئيم نه،زيرا آنجا هم مى خواستيم بگوئيم مثل هفتصد دانه جمله مضاعفه را مقيد به مسأله انفاق نمى كند،وجمله مضاعفه وابسته به مساءله هفتصد دانه نيست،وخواستيم نتيجه بگيريم كه اگر مساءله هفتصد دانه مخصوص انفاق است دليل نمى شود كه جمله(واللّه يضاعف) هم مخصوص انفاق باشد،و گفتيم مورد مخصص نيست،اينجا هم همين را مى گوئيم،روايت هم همين را مى گويد، يعنى هم مساله را مختص به انفاق نمى كند، و هم مضاعفه را منحصر درهفتصد برابر نمى سازد.
و اينكه حمران پرسيد:مگرخدا نفرموده:(من جاء بالحسنة..)وامام در پاسـخش فرمود: مگر نه اين است كه خداى تعالى فرموده:(واللّه يضاعف لمن يشاء)اين جمله،آيه قرآن نيست چون چنين آيه اى در قرآن نداريم،بلكه امام خواسته است آيه را نقل به معنا كند،معنائى كه ازدو آيه قرآن گرفته شده، يكى آيه مورد بحث و ديگرى آيه(من ذا الّذى يقرض اللّه قرضا حسنا فيضاعفه له اضعافا كثيرة ...)
نكته اى كه از روايت استفاده مى شود اين است كه از نظر اين روايت قبول شدن اعمال غير مؤ منين يعنى كسانى كه يكى از مذاهب انحرافى اسلام را دارندامرى ممكن است،و چنان نيست كه اعمال نيك آنان هيچ پاداشى نداشته باشد،و انشاء اللّه دراين باره درذيل آيه :(والمستضعفين من الولدان) بحث خواهيم كرد.
ودرمجمع البيان مى گويد:اين آيه شريفه عام است،وهمه اقسام انفاق را مى گيرد،چه انفاق درجهاد،وچه اقسام برواحساننقل ازامام صادق(عليه السلام).
خرج كردن براى زن و فرزند صدقه است و يكى از راههاى خداست
ودرالدرالمنثوراست كه عبد الرزاق(دركتاب المصنف)از ايوب روايت كرده كه گفت:مردى از بالاى تلى مشرف به رسول خدا(صلى اللّه عليه وآله و سلم)شد،(منظور اين است كه از جاى خطرناكى عبور مى كرد)،مردم گفتند:عجب مرد چابكى است ! اى كاش اين چابكى را در راه خدا صرف مى كرد،رسول خدا(صلى اللّه عليه و آله و سلم) فرمود:مگر راه خدا منحصر در جنگيدن و كشته شدن است ؟ آنگاه فرمود:راه خدا بسيار است،بيرون شدن از خانه و سفر كردن براى طلب رزق حلال و فراهم نمودن هزينه زندگى پدر و ماد،راه خدا است،و نيز سفر كردن براى طلب رزق حلال جهت زن و فرزند راه خدا است،و سفر كردن و طلب رزق براى به دست آوردن قوت خويشتن نيز راه خدا است ،بله كسى كه براى زيادتر كردن مال به سفر مى رود، او در راه شيطان است.
ونيزدرهمان كتاب آمده كه ابن منذر و حاكم(وى حديث را صحيح دانسته)آمده كه رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم) از براء بن عازب پرسيد: كه اى براء،خرجى دادن به مادرت چگونه است ؟و براء مردى بود كه به زن و فرزند خود از نظر خرجى گشايش مى داد،رسول خدا(صلى الله عليه و آله و سلم)مى خواست بداند آيا به مادرش هم گشايش مى دهد،و يا تنگ مى گيرد؟ براءعرضه داشت وضع بسيار خوبى دارد، رسولخدا (صلى الله عليه و آله و سلم)فرمود:خرج كردن براى اهل و اولادوخادم،صدقه است،بايد متوجه باشى كه با منت نهادن واذيت كردن به آنان اجراين صدقه را باطل نكنى.
هرعملى كه مورد رضايت خدا باشد و براى خدا انجام شود فى سبيل الله است و هر نفقه اى در راه خدا صدقه میباشد
مؤ لف : روايات دراين معانى از طريق شيعه وسنى بسيار است،و در آنها آمده :هرعملى كه براى خدا انجام شود و خدا از آن راضى باشد،همان عمل سبيل اللّه است،و هر نفقه اى كه درراه خدا داده شود صدقه است.
و درتفسير قمى در ذيل آيه :(الذين ينفقون اموالهم فى سبيل اللّه ...)از امام صادق(عليه السلام) روايت آورده كه فرمود: رسولخدا(صلى اللّه عليه و آله و سلم) فرموده :هركس به مؤمنى احسانى كند،و پس از آن او را با سخن ناهنجار خود برنجاند،و يا بر او منت گذارد،صدقه خود را باطل كرده -تا آنجا كه امام صادق(عليه السلام) فرمود: كلمه(صفوان)به معناى سنگ بسيار بزرگى است كه دروسط بيابان قرار گرفته باشد.ودر معناى جمله -كمثل جنه بربوه...،فرمود:(وابل)بهمعناى باران،و(طل)به معناى شبنمى است كه شب هابردرختان وگياهان مى نشيند،ودرمعناى جمله:(اعصار فيه نار...)فرمود: كلمه(اعصار)به معناى بادها است .
و در الدرالمنثور است كه ابن جرير در تفسير آيه :(يا ايها الذين آمنوا انفقوا من طيبات ما كسبتم) ازعلى بن ابيطالب روايت كرده كه فرمود: يعنى از طلا و نقره و در معناى جمله :(و مما اخرجنا لكم من الارض) فرمود: يعنى از گندم و خرما و هر چيزى كه زكات در آن واجب است.
رواياتى در ارتباط با نزول آيه (يا ايهاالذين آمنو اتقوا ...)
و نيز درآن كتاب (الدر المنثور)است كه ابن ابى شيبه،وعبد بن حميد، و ترمذى (وى حديث را صحيح دانسته)،وابن ماجه،و ابن جري،وابن منذ،وابن ابى حاتم،وابن مردويه،وحاكم كه(وى نيز حديث را صحيح دانسته)،و بيهقى(دركتاب سنن،از براء بن عازب روايت كرده كه در تفسير آيه:(و لا تيمموا الخبيث منه تنفقون)گفته است :اين آيه درباره ما گروه انصار نازل شد،ما مردمى بوديم كه خرما مى كاشتيم وهر يك از ما،از نخلستان خود بقدرى كه بار آورده بود(كم يا زياد)خرما به مسجد مى آورديم،بعضى يك خوشه و بعضى دو خوشه،و آن را در مسجد آويزان مى كرديم و اهل صفه كه مردمى غريب و بى درآمد بودند، وقتى گرسنه مى شدند مى آمدند و با عصاى خود به آن خوشه ها مى زدند، خرماى رسيده و نارسى كه مى افتاد مى خوردند، بعضى از مردم كه به كار خير رغبتى نداشتند خوشه هاى پست و كرم خورده و يا شكسته را مى آوردند، و آويزان مى كردند.
خداى تعالى در اين باره اين آيه را نازل كرد:(يا ايها الذين آمنوا انفقوامن طيبات ما كسبتم -يعنى اى كسانى كه ايمان آورده ايد ازطيبات آنچه كسب كرده ايد انفاق كنيد، و همچنين ازطيبات آنچه كه ما از زمين برايتان در آورديم،و براى انفاق جنس پست را انتخاب نكنيد،جنسى كه اگر ديگران براى شما هديه بفرستند قبول نمى كنيد،مگربه خاطر رودربايستى)بعد ازآنكه اين آيه نازل شد ديگر هيچكس از ما جنس پست و بنجل را نياورد،بلكه سعى مى كرديم بهترش را بياوريم.
و در كافى از امام صادق(عليه السلام) روايت آورده كه در تفسير آيه:(يا ايها الذين آمنوا انفقوا من طيبات ما كسبتم،و مما اخرجنا لكم من الارض و لا تيمموا الخبيث منه تنفقون)فرمود:رسولخدا(صلى اللّه عليه وآله و سلم) هر وقت فرمان مى داد تا زكات خرما جمع آورى شود،بعضى نوع پست و بدترين خرما را براى زكات خود انتخاب مى كردند،مانند خرماى جعرور و خرماى معافاره،كه خرمائى كم گوشت وداراى هسته هائى درشت بود، بعضى هم زكات خود را با بهترين خرما مى پرداختند.
رسول خدا (صلى الله عليه وآله وسلم) فرمود: بعد از اين،خرماى جعرورومعافاره را در تعيين مقدارغله ديد نزنيد و به حساب نياوريد،و آن را براى زكات نياوريد، اينجا بود كه آيه شريفه :(و لا تيمموا الخبيث منه تنفقون ، و لستم با خذيه الا ان تغمضوا فيه) نازل شد، و منظور از اغماض گرفتن همين دو نوع خرما است،ودر روايتى ديگر آمده كه امام صادق(عليه السلام) درتفسير آيه :(انفقوا من طيبات ما كسبتم)،فرمود:بعضى از مردم در جاهليت كاروكسب بدى داشتند، و بعد ازآنكه مسلمان شدند،خواستند ازهمان اموال مقدارى را جدا كرده و به عنوان صدقه رد كنند خداى تعالى نپذيرفت،و جز مال پاك و از ممر پاك را قبول نكرد.
دو روايت در ارتباط با آيه (الشيطان يعدكم الفقر...)
مؤ لف : در اين معنا رواياتى بسيار از طرق شيعه و سنى وارد شده است.
و درتفسير قمى در ذيل آيه :(الشيطان يعدكم الفقر...)از امام نقل كرده كه فرمود:(شيطان همواره مى گويد: انفاق نكنيد، كه خودتان فقير خواهيد شد)، و خدا به شما فضل و مغفرت خود را وعده مى دهد،يعنى اگر در راه خدا انفاق كنيد هم شما را مى آمرزد،و هم فضلى از ناحيه خود، در جاى آن مال قرار مى دهد.
و درالدرالمنثور است كه ترمذى حديثى را كه آن را حسن دانسته،و نسائى و ابن جري،و ابن منذر وابن ابى حاتم و ابن حيان و بيهقى (در كتاب شعب ) از ابن مسعود روايت كرده اند كه رسولخدا (صلى الله عليه و آله وسلم) فرمود: هم شيطان با انسان سر وكار دارد،و هم فرشته،اما تماسى كه شيطان با آدمى دارد اين است كه او را تهديد مى كند كه اگر فلان عمل زشت را انجام ندهى يا فلان حق را انكار ننمائى چنين و چنان مى شوى،و ملائكه او را تهديد مى كنند كه اگر فلان عمل خير را به جا نياورى،وحق را تصديق نكنى چنين و چنان مى شوى،پس اگر كارهاى نيك به قلب كسى،الهام شد، بداند كه از خداست و شكر او را بجا آورد و هر كس اعمال زشت به ذهنش خطور كرد بداند از شيطان است از شر او به خدا پناه ببرد آنگاه اين آيه را قرائت كردند: (الشيطان يعدكم الفقر و يامركم بالفحشاء...)
معناى حكمت و روايتى در بيان اهميت و منزلت عقل انسان
و درتفسيرعياشى ازابى جعفر(عليه السلام)روايتى نقل كرده كه درذيل جمله:(ومن يوت الحكمه فقد اوتى خيرا كثيرا فرمود:منظوراز(حكمت)معرفت است.
و درهمان كتاب از امام صادق(عليه السلام) روايت كرده كه فرمود: منظوراز(حكمت)،معرفت و بصيرت و آگاهى در دين است.
و دركتاب كافى از امام صادق(عليه السلام) روايت آورده كه در ذيل همين آيه فرمود: حكمت اطاعت خدا و شناختن امام است.
مؤ لف : دراين معنا رواياتى ديگر نيز هست،ولى همه اينها از باب شمردن افراد يك معناى جامع و كلى است،ومراد اين است كه :اطاعت خدا يكى از معانى حكمت است،و شناخت امام هم معناى ديگرى از آن است،نه اينكه حكمت در آيه همين دو معنا باشد و بس.
و در كافى از عده اى از اصحاب،یعنى از راويان شيعه،ازاحمد بن محمد بن خالد،از بعضى از اصحاب ما، روايت آورده كه وى بدون ذكر بقيه سند،از رسولخدا (صلى الله عليه وآله و سلم) روايت كرده كه فرمود: خداى تعالى هيچ نعمتى را بين بندگانش تقسيم نكرده كه گرانمايه تر از عقل باشد، بهمين جهت خواب عاقل از شب زنده دارى بى عقل،بهتر و خانه نشستن عاقل از به جنگ رفتن جاهل بهتر است،و خداى تعالى هيچ پيامبرى را مبعوث نفرمود مگر بعد از آنكه عقل او را به كمال رسانيد، و عقل هر پيامبرى بيشتر ازعقل همه افراد امت او است،و آنچه يك پيامبر از كمالات معنوى در خود دارد،گرانقدرتر از همه تلاشهائى است كه ساير مردم در راه به دست آوردن كمال انجام مى دهند،و هيچ بنده اى واجبات خدا را آنطوركه بايد بجا نمى آورد مگر وقتى كه بخواهد بدون انديشه و تفكر آنرا انجام ندهد و اگر ثواب و فضيلت و ارزش عبادت همه عابدان را يك جا حساب كنيم،به ارزش عبادت عاقل نمى رسد،و عقلاهمان صاحبان الباب هستند كه خداى تعالى در باره شان فرمود:(وما يذكرالااولو الالباب-پند نمى گيرند مگرخردمندان).
مؤ لف :در تفسيرآيه :(و ما انفقتم ...)روايات زيادى درمعناى صدقه و نذروظلم وارد شده است كه ان شاء اللّه آنها را درموارد خودش نقل خواهيم كرد.
و درالدرالمنثور به چند طريق از ابن عباس و ابن جبير و اسما دختر ابى بكر و ديگران روايت كرده كه رسول خدا(صلى الله عليه و آله و سلم)دراوائل اسلام اجازه نمى داد كه مسلمانان به غير مسلمين صدقه دهند،و مسلمانان هم كراهت داشتند از اينكه به خويشاوندان كافر خود انفاق كنند،ولى وقتى آيه :(ليس عليك هديهم ...) نازل شد،رسولخدا (صلى اللّه عليه و آله وسلم) اجازه داد كه به فقراى كفار هم صدقه بدهند.
مؤ لف : قبلا گفتيم : جمله (هديهم) تنها درمورد هدايت مسلمانان است،و شامل كفارنمى شود،بنابراين آيه شريفه بيگانه از مطلبى است كه در روايات شأن نزول آمده است،علاوه بر اينكه در خود آيه وقتى مى خواهد،مورد انفاق را ذكر كند جمله:فقراء الذين احصروا...) را به عنوان نمونه مى آورد،كه همه مى دانيم منظو،فقراى مسلمين است،كه در راه خدا دچار تنگدستى شده اند،و با در نظر گرفتن اين نمونه،آيه شريفه آنطور كه بايد با روايات شاءن نزول سازگارى ندارد،و اما مساءله انفاق به غير مسلمان را -در صورتى كه براى رضاى خدا(مثلا به دست آوردن قلوب آنان) انجام شود مى توان از اطلاق آيات استفاده كرد.
بهتر است واجبات ، علنى ، و مستحبات ، پنهانى انجام گيرند
و در كافى ازامام صادق(عليه السلام) روايت آورده كه در تفسير جمله:(و ان تخفوها و توتوها الفقراء فهو خير لكم)فرموده :اين آيه راجع به صدقات غير زكات است،چون دادن زكات بايد علنى و غير سرى انجام شود.
و درهمان كتاب از آن جناب روايت آورده كه فرمود:هر چيزى را كه خداى عزوجل بر توواجب ساخته علنى آوردنش بهتر از آنست كه سرى و پنهانى بياورى،و آنچه كه مستحب كرده،پنهانى آوردنش بهتر از علنى آوردنش مى باشد.
مؤ لف :در معناى اين دو حديث ، احاديث ديگرى نيز هست ، و بيانى كه معناى آنها را روشن سازد، گذشت .
و درمجمع البيان در ذيل آيه شريفه :(للفقراء الذين احصروا فى سبيل اللّه ...)گفته است:كه امام ابوجعفر(عليه السلام)فرموده :اين آيه درباره اصحاب صفه نازل شد،سپس اضافه كرده است كه اين روايت را كلبى هم از ابن عباس نقل كرده،و اصحاب صفه نزديك به چهار صد نفر بودند،كه در مدينه نه خانه اى داشتند و نه خويشاوندى كه به خانه آنان بروند،ناگزير درمسجد زندگى مى كردند،وبنا گذاشتند درهرسريه و لشگرى كه رسول خدا(صلى الله عليه و آله و سلم) به جنگ مى فرستد شركت كنند،و به همين سبب بود كه خداى تعالى در اين آيه شريفه به مسلمانان سفارش كرد تا مراقب وضع آنان باشند،و لذا آنان آنچه كه از غذايشان زياد مى آمد هنگام عصر براى اصحاب صفه مى آوردند.
و در تفسيرعياشى از امام ابى جعفر(عليه السلام) روايت آورده كه فرمود: خداى تعالى گداى سمج را دوست نمى دارد.
رواياتى در مورد اينكه آيه : (الذين ينفقون اموالهم ...) درباره امير المؤمنين على (ع )نازل شده است
و درمجمع البيان درذيل آيه شريفه :(الذين ينفقون اموالهم بالليل و النهار...) درباره شاءن نزول اين آيه گفته است بطوريكه از ابن عباس نقل شده،اين آيه درشأن على بن ابيطالب نازل شده است كه آن حضرت چهار درهم پول داشت،يكى را در شب،و يكى را در روز سومى را پنهانى و چهارمى را علنى صدقه داد،و به دنبال آن اين آيه نازل شد كه : (كسانى كه اموال خود را شب و روز، سرى و علنى انفاق مى كنند....)
مرحوم طبرسى سپس مى گويد:اين روايت هم از امام باقروهم از امام صادق (عليه السلام) نقل شده است.
مؤ لف : اين معنا را ياشى نيز در تفسيرش و شيخ مفيد دراختصاص و شيخ صدوق در عيون آورده اند.
و درالدرالمنثور است كه عبد الرزاق وعبد بن حميد، و ابن جريروابن منذر و ابن ابى حاتم و طبرانى و ابن عساكر از طريق عبد الوهاب بن مجاهد از پدرش مجاهد ازابن عباس روايت كرده اند كه در تفسير آيه :(الذين ينفقون اموالهم بالليل و النهار سرا وعلانية) گفته است :اين آيه در شأن على بن ابيطالب نازل شد،كه چهار درهم داشت يكى را در شب و دومى را در روز و سومى را پنهانى و چهارمى را علنى صدقه داد.
و در تفسير برهان از كتاب مناقب بن شهر اشوب از ابن عباس و سدى،و مجاهد وكلبى،و ابى صالح،و واحدى،و طوسى،و ثعلبى،طبرسى و ماوردى،و قشيرى و شمالى و نقاش و فتال،وعبد اللّه بن حسين،وعلى بن حرب طائى،نقل كرده كه همه نامبردگان در تفسيرهاى خود گفته اند:على بن ابيطالب چهار درهم نقره داشت،يكى را شبانه دومى را در روز،سومى را سرى و چهارمى را علنى صدقه داد،به دنبال آن آيه:(الذين ينفقون اموالهم بالليل و النهارسرا وعلانية) نازل شد، و در آن به تك تك درهم هاى آن جناب مال ناميده شده و او را به قبول صدقاتش بشارت داده است.
و در بعضى از تفاسير آمده است كه :اين آيه در شاءن ابى بكر نازل شده ، كه چهل هزار دينار داشت ، ده هزار دينار آنرا شبانه ، و ده هزار ديگر را در روز، ده هزار را سرى و ده هزار باقى را علنى صدقه داد.
آيه شريفه در حق ابى بكر نازل شده است
مؤ لف :آلوسى در تفسير خود در ذيل اين حديث گفته : امام سيوطى به دنبال نقل اين روايت گفته است كه جريان صدقه دادن ابى بكر را ابن عساكر در تاريخش از عايشه نقل كرده،و درآن روايت اين قسمت كه آيه در شاءن او نازل شده نيامده است،و گويا آن كسى كه چنين ادعائى كرده،آنرا ازروايت ابن منذر فهميده،زيرا ابن منذر از ابن اسحاق نقل كرده است كه وقتى مرگ ابى بكر نزديك شد و عمررا جانشين خود كرد، براى مردم خطابه اى ايراد نمود، بعد از حمد و ثنائى كه خدا لايق آن است گفت :هان ! اى مردم،طمع هرچه هم كم باشد فقر است،و نوميدى از مال مردم هر چه باشد به همان مقدارغنى است،و شما جمع مى كنيد اموالى را كه خود نمى خوريد:و آرزو مى كنيد چيرهائى را كه به آن نمى رسيد،و بدانيد كه بخل هر چه هم كم باشد به همان مقدار نفاق است،پس براى خود خير انفاق كنيد، كجا هستند اصحاب اين آيه ؟،آنگاه آيه را تلاوت كرد،و سيوطى در آخر مى گويد: خواننده مى داند كه اين حديث هيچ دلالتى ندارد بر اينكه آيه شريفه درحق ابى بكر نازل شده باشد،اين بود گفتارآلوسى.
ودرالدرالمنثوربه چند طريق از ابى امامه وابى الدرداء،و ابن عباس و غير ايشان روايت آورده كه گفته اند:اين آيه درباره اصحاب خيل نازل شده است.
مؤلف:منظور از اصحاب خيل سپاهيان سواره اند كه شب و روز براى اسب ها پول خرج مى كنند ولى اين تعبير آيه كه مى فرمايد:(سرا وعلانية) با پرستارى اسبان نمى سازد،چون در مورد تهيه آذوقه اسبان معنا ندارد اينچنين مطلب را عموميت دهد و بفرمايد: هم در روزوهم درشب و هم درخفا و هم آشكارا انفاق مى كنند.
و نيز درالدر المنثوراست كه ابن مسيب در ذيل آيه(الذين ينفقون ...)روايت كرده كه همه اين آيه درباره عبد الرحمان بن عوف وعثمان بن عفان نازل شده كه در لشگر معروف به جيش عسرت پولهائى را خرج كردند.
مؤ لف :اشكال اين روايت اين است كه مانند روايت قبلى با آيه شريفه تطبيق نمى شود.