آيات ۲۷۵ تا ۲۸۱ بقره
۲۷۵-الَّذِينَ يَأْكُلُونَ الرِّبَا لَا يَقُومُونَ إِلَّا كَمَا يَقُومُ الَّذِي يَتَخَبَّطُهُ الشَّيْطَانُ مِنَ الْمَسِّ ذَلِكَ بِأَنَّهُمْ قَالُوا إِنَّمَا الْبَيْعُ مِثْلُ الرِّبَا وَأَحَلَّ اللَّهُ الْبَيْعَ وَحَرَّمَ الرِّبَا فَمَنْ جَاءَهُ مَوْعِظَةٌ مِنْ رَبِّهِ فَانْتَهَى فَلَهُ مَا سَلَفَ وَأَمْرُهُ إِلَى اللَّهِ وَمَنْ عَادَ فَأُولَئِكَ أَصْحَابُ النَّارِ هُمْ فِيهَا خَالِدُونَ
۲۷۶- يَمْحَقُ اللَّهُ الرِّبَا وَيُرْبِي الصَّدَقَاتِ وَاللَّهُ لَا يُحِبُّ كُلَّ كَفَّارٍ أَثِيمٍ
۲۷۷- إِنَّ الَّذِينَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ وَأَقَامُوا الصَّلَاةَ وَآتَوُا الزَّكَاةَ لَهُمْ أَجْرُهُمْ عِنْدَ رَبِّهِمْ وَلَا خَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَلَا هُمْ يَحْزَنُونَ
۲۷۸-يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اتَّقُوا اللَّهَ وَذَرُوا مَا بَقِيَ مِنَ الرِّبَا إِنْ كُنْتُمْ مُؤْمِنِينَ
۲۷۹- فَإِنْ لَمْ تَفْعَلُوا فَأْذَنُوا بِحَرْبٍ مِنَ اللَّهِ وَرَسُولِهِ وَإِنْ تُبْتُمْ فَلَكُمْ رُءُوسُ أَمْوَالِكُمْ لَا تَظْلِمُونَ وَلَا تُظْلَمُونَ
۲۸۰- وَإِنْ كَانَ ذُو عُسْرَةٍ فَنَظِرَةٌ إِلَى مَيْسَرَةٍ وَأَنْ تَصَدَّقُوا خَيْرٌ لَكُمْ إِنْ كُنْتُمْ تَعْلَمُونَ
۲۸۱- وَاتَّقُوا يَوْمًا تُرْجَعُونَ فِيهِ إِلَى اللَّهِ ثُمَّ تُوَفَّى كُلُّ نَفْسٍ مَا كَسَبَتْ وَهُمْ لَا يُظْلَمُونَ
ترجمه آيات
كسانى كه ربا مى خورند رفتار و كردارشان مانند شخص جن زده و فريب خورده شيطان است وچون ربا خوران خوب و بد را تميز نمى دهند،مى گويند خريد وفروش هم مثل ربا است،با اينكه خدا خريد و فروش را حلال وربا را حرام كرده پس،بطور كلى هر كس موعظه اى از ناحيه پروردگارش دريافت بكند،و در اثر آن موعظه،ازمعصيت خدا دست بردارد،گناهى كه قبلا كرده بود حكم گناه بعد از موعظه را ندارد،و امرآن به دست خدا است اما اگر بازهم آن عمل نهى شده را تكرار كند،چنين كسانى اهل آتش ودر آن جاودانند.(۲۷۵)
خدا ربا را (كه مردم به منظور زياد شدن مال مرتكب مى شوند) پيوسته نقصان مى دهد،و به سوى نابوديش روانه مى كند، ودرعوض صدقات را نمو مى دهد،وخدا هيچ كافر پيشه دل به گناه آلوده را دوست نمى دارد.(۲۷۶)
محققا كسانى كه ايمان آورده واعمال صالح انجام مى دهند و نماز بپا داشته ، و زكات مى دهند، جرشان نزد پروردگارشان است،(چون دنيا ظرفيت اجر اينگونه اعمال را ندارد)،نه ترسى بر آنان هست و نه اندوهگين مى شوند.(۲۷۷)
هان ! اى كسانى كه ايمان آورده ايد از خدا پروا كنيد، و آن زيادى مال را كه در اثر ربا به دست آمده رها كنيد، اگر داراى ايمانيد.۲۷۸)
حال اگر نكنيد بايد بدانيد كه در حقيقت اعلان جنگ با خدا و رسول كرده ايد، و اگر توبه كنيد اصل سرمايه تان حلال است ، نه ظلم كرده ايد و نه به شما ظلمى شده است .(۲۷۹)
و اگر بدهكار شما درتنگى و فشار است بايد مهلتش دهيد،تا هر وقت داشت بدهد البته اگر تصدق كنيد برايتان بهتر است اگراهل عمل باشيد.(۲۸۰)
و بترسيد ازروزى كه در آن روزبه سوى خدا بر مى گرديد،وآن وقت تمامى اعمالتان به شما برگردانده مى شود،بدون اينكه به احدى ظلم شود. (۲۸۱)
بيان آيات
اين آيات در مقام تاكيد حرمت ربا و تشديد بر رباخواران است،نه اينكه بخواهد ابتداء ربا را حرام كند، چون لحن تشريع لحن ديگر است ،آن آيه اى كه مى توان گفت حرمت ربا را تشريع كرده آيه زير است كه مى فرمايد:(يا ايها الذين آمنوا لا تاكلوا الربوااضعافا مضاعفه،و اتقوا اللّه لعلكم تفلحون ).
آرى آيات مورد بحث مشتمل برآيه اى نظير(يا ايها الذين آمنوا اتقوا اللّه و ذروا ما بقى من الربوا ان كنتم مؤ منين)،كه لحن تشريع دارد مى باشد،و از سياق آن بر مى آيد مسلمانان از آيه سوره آل عمران كه ايشان را نهى مى كرده منتهى نشده بودند و ازربا خوارى دست بر نداشته بودند و بلكه تا اندازه اى همچنان در بينشان معمول بود،لذا خداى سبحان دراين سوره نيز براى بار دوم به آنان دستور مى دهد كه ازربا خوارى دست بردارند، وآنچه از ربا كه درذمه بدهكاران مانده نگرفته ومطالبه ننمايندازهمين جا روشن مى شود كه جمله(فمن جائه موعظه من ربه فانتهى فله ما سلف وامره الى اللّه ...)چه معنائى مى دهد،و تفصيلش خواهد آمد.
قبل ازآنكه آيه سوره آل عمران نازل شود سوره روم نازل شده بود، چون سوره روم در مكه نازل شده،در آنجا مى فرمايد:(و ما اتيتم من ربا ليربوا فى اموال الناس فلا يربوا عند اللّه،و ما آتيتم من زكوة تريدون وجه اللّه فاولئك هم المضعفون)از اينجا اين معنا روشن مى شود كه مساله ربا خوارى از همان اوائل بعثت رسولخدا و قبل از هجرت عملى منفور بود، تا آنكه در آيه سوره آل عمران صريحا تحريم و سپس در آيه سوره بقره(يعنى همين آيات مورد بحث)درباره آن تشديد شده است،چون همانطور كه گفتيم از سياق اين آيات كاملا استفاده مى شود كه قبلا درباره آن نهى شده بود، و نيز روشن مى شود كه آيات مورد بحث بعد از آيات سوره آل عمران نازل شده است.علاوه بر اينكه حرمت ربا بنا به حكايت قرآن كريم در بين يهود معروف بوده ، چون قرآن كريم مى فرمايد:(واخذهم الربوا وقد نهواعنه)ونيز آيه اى كه قرآن مجيد از يهوديان،نقل مى كند كه مى گفتند:(ليس علينا فى الاميين سبيل ) اشاره اى به اين معنا دارد با در نظر گرفتن اينكه قرآن كريم كتاب يهود را تصديق كرده و در مورد ربا نسخ روشنى ننموده،دلالت دارد بر اينكه ربا در اسلام حرام بوده است.
واين آيات يعنى آيات مورد بحث با آيات قبلش(كه درباره انفاق است بی ارتباط نيست،همچنانكه ازجمله(يمحق اللّه الربوا و يربى الصدقات)وجمله و(ان تصدقوا خير لكم) كه درضمن اين آيات آمده،اين ارتباط فهميده مى شود همچنانكه درسوره روم وآل عمران نيز مسأله ربا مقارن با مسأله انفاق و صدقه واقع شده است بعلاوه دقت در آيات نيز اين ارتباط را تاءييد مى كند زيرا ربا خوارى درست ضد ومقابل انفاق وصدقه است،چون ربا خوار،پول بلا عوض مى گيرد،وانفاق گر پول بلاعوض مى دهد،و نيز آثار سوئى كه بر ربا خوارى بار مى شود درست مقابل آثار نيكى است كه ازصدقه و انفاق به دست مى آيد آن،اختلاف طبقاتى و دشمنى مى آورد،و اين بر رحمت و محبت مى افزايد، آن خون مسكينان را به شيشه مى گيرد واين باعث قوام زندگى محتاجان و مسكينان مى شود آن اختلاف در نظام و نا امنى مى آورد و اين انتظام در اموروامنيت.
دراسلام در باره هيچ يك از گناهان مانند ربا خوارى و حكومت دشمنان دين بر جامعه اسلامى سخت گيرى و تشديد نشده است
خداى سبحان در اين آيات در امر ربا خوارى شدتى به كار برده كه درباره هيچ يك از فروع دين اين شدت را به كار نبرده است مگر يك مورد كه سخت گيرى در آن نظير سخت گيرى درامر ربا است،وآن اين است كه :مسلمانان،دشمنان دين را بر خود حاكم سازند،واما بقيه گناهان كبيره هر چند قرآن كريم مخالفت خود را با آنها اعلام نموده و در امر آنها سخت گيرى هم كرده،و ليكن لحن كلام خدا ملايم ترازمسأله ربا و حكومت دادن دشمنان خدا برجامعه اسلامى است وحتى لحن قرآن درمورد(زنا)و(شرب)(خمر)و(قمار)و(ظلم)وگناهانى بزرگترازاين،چون كشتن افراد بى گناه،ملايمتر از اين دو گناه است.
و اين نيست مگر براى اينكه فساد آن گناهان از يك نفر و يا چند نفر تجاوز نمى كند،و آثار شومش تنها به بعضى از ابعاد زندگانى را در بر مى گيرد و آن عبارت است از فساد ظاهراجتماع،واعمال ظاهرى افراد،به خلاف ربا و حكومت بى دينان كه آثارسوئش بنيان دين را منهدم مى سازد،و آثارش را به كلى از بين مى برد ونظام حيات را تباه مى سازد،و پرده اى بر روى فطرت انسانى مى افكند،و حكم فطرت راساقط مى كند،و دين را به دست فراموشى مى سپارد،كه ان شاء اللّه توضيح اين معانى را تا اندازه اى خواهيم داد.
جريان تاريخ نيز اين نظريه قرآن را تصديق كرده،وشهادت مى دهد كه امت اسلام ازاوج عزت به پائين ترين درجه ذلت نيفتاد،ومجد و شرفش به غارت نرفت و فاقد مال و عرض و جان خود نشد،مگروقتى كه درامر دين خود سهل انگارى كرد،ودشمنان دين را دوست خود گرفته،زمام امر حكومت خود را به دست ايشان سپرد و كارش به جائى رسيد كه نه مالك مرگ خود بود،و نه مالك زندگى اش،نه اجازه مى يافت تا بميرد و نه فرصت پيدا مى كرد تا ازمواهب و نعمتهاى زندگانى برخوردار گردد،لذا دين ازميان مسلمانان رخت بر بست ،و فضائل نفسانى از ميان آنان كوچ نمود.
رباخواران به جمع كردن اموال و انباشتن ثروت پرداختند ودرراه به دست آوردن جاه ومقام با يكديگر مسابقه گذاشتند،وهمين باعث به راه افتادن جنگهاى جهانى شد،و جمعيت دنيا به دو دسته تقسيم گرديده و رو بروى هم ايستادند،يك طرف ثروتمندان مرفه،وطرف ديگر استثمار شدگان بدبختى كه همه چيزشان به غارت رفته بود، و اين جنگهاى جهانى بلائى شد كه كوهها را از جاى كند و زلزله در زمين افكند انسانيت را تهديد به فنا كرد،و دنيا را به ويرانه اى تبديل نمود،(ثم كان عاقبه الذين اساوا السوآى)آرى عاقبت كسانى كه بد كردند همان بدى بود.
و به زودى ان شاء اللّه براى خواننده روشن خواهد شد كه آنچه قرآن كريم در باب رباخوارى و سرپرستى دشمنان دين فرموده از پيشگوئى هاى قرآن است .
معناى (مخبط) شدن انسان و منحرف شدن او از راه مستقيم و نظام عقلائى زندگى
الَّذِينَ يَأْكُلُونَ الرِّبَا لَا يَقُومُونَ إِلَّا كَمَا يَقُومُ الَّذِي يَتَخَبَّطُهُ الشَّيْطَانُ مِنَ الْمَسِّ
كلمه خبط به معناى كج ومعوج راه رفتن است،وقتى مى گويند:(خبط البعير)معنايش اين است كه:راه رفتن اين شتر غير طبيعى و نامنظم است،انسان هم در زندگيش راهى مستقيم دارد كه نبايد از آن منحرف شود، چون او نيز در طريق زندگيش وبر حسب محيطى كه در آن زندگى مى كند حركات و سكناتى دارد،كه داراى نظام مخصوصى است،كه آن نظام را بينش عقلائى انسان ها معين مى كند،و هر فردى افعال خود را(چه فردى چه اجتماعى) با آن نظام تطبيق مى دهد.
انسان وقتى گرسنه شد تصميم مى گيرد تا غذا بخورد،و چون تشنه شد،درصدد نوشيدن آب بر مى آيد، براى استراحتش بسترى فراهم مى كند،و چون شهوتش طغيان كرد ازدواج مى نمايد،وچون خسته شد استراحت مى كند،وچون گرمش شد،زير سايه مى رود،و براى اين منظورخانه مى سازد،و همچنين ساير حوائجى كه دارد بر مى آورد،ودرمعاشرتش با ديگران در برابر پاره اى امور خوشحال،و در برابر بعضى ديگ،گرفته خاطر مى شود،هروقت مقصدى داشته باشد كه نيازمند به مقدماتى است،نخست مقدماتش را فراهم مى كند،وهرهدفى را دنبال مى كند كه نيازمند به سببى است،نخست سبب آن را فراهم مى كند.
وهمه اين افعالى كه درزندگيش دارد،گفتيم :ناشى از اعتقاداتى است كه همه به هم مربوط، و به نحوى متحد و سازگار است و با يكديگر تناقض ندارند، ومجموع اين افعال را همان زندگى بشر مى ناميم.
وهمانا انسان به واسطه نيروئى كه در اوبه وديعت نهاده شده(يعنى نيروئى كه با آن،خير و ش،نافع و مضر را تشخيص مى دهد)راه صحيح زندگى را يافته است وما سابقا درباره اين نير،سخن گفته ايم.
اين وضع انسان معمولى است،اما انسانى كه ممسوس شيطان شده،يعنى شيطان با او تماس گرفته و نيروى تميز او رامختل ساخته،نمى تواند خوب و بد،نافع و مضر وخير و شر را از يكديگر تميز دهد وحكم هر يك از اين موارد را در طرف مقابل آن جارى مى سازد،(مثلا به جاى اينكه خير ونافع و خوب را بستايد،زشتى ها وشرورومضرات را مى ستايد،و يا به جاى اينكه ديگران را به سوى كارهاى خيرومفيد دعوت كند به سوى شرورمى خواند) و اين به آن جهت نيست كه معناى خوبى وخير و نافع را فراموش كرده و نمى داند خوب و بد كدام است،براى اينكه هر چه باشد انسان است،واراده و شعور دارد و محال است كه از انسان،افعال غيرانسانى سر بزند بلكه از اين جهت است كه زشتى را زيبائى وحسن را قبح وخير و نافع را شر و مضر مى بيند، پس او در تطبيق احكام و تعيين موارد، دچار خبط و اشتباه شده است.
توضيح اينكه ربا خوار،مخبت،و خارج از نظام صحيح زندگى است
و چنين انسان مخبط،درعين اينكه مخبط است اينطور نيست كه هميشه عمل غير عادى را نمى بيند، براى اينكه لازمه اين فرض،آن است كه صاحب آراء،و افكارى منظم باشد،عادى وغير عادى را تشخيص بدهد،و(مانند مستان مخمور كه درخت سرو را نى و نى را سرو مى بيند)،اين را به جاى آن و آن را به جاى اين بگيرد،بلكه عادى وغيرعادى براى او بهم مخلوط شده،نمى تواند اين را از آن تشخيص دهد،عادى آن عملى است كه او عادى بداند،وغيرعادى آن عملى است كه او غير عادى تشخيص دهد، پس در نظراوعادى و غير عادى يكى است،اگر اوعملى را كرد عادى است،وگرنه غير عادى،عينا مانند شترى كه درراه رفتن مى لنگد،او درعين اينكه خلاف عادى راه مى رود، عادى را مثل خلاف عادت مى پندارد،بدون اينكه اين در نظرش بر آن مزيتى داشته باشد، پس او هيچوقت مشتاق آن نيست كه از خلاف عادت به حال عادى برگردد(دقت فرمائيد).
وضع ربا خوارعينا همينطور است،چون او چيزى براى مدتى به ديگرى مى دهد،و درعوض همان را با مقدارى زيادتر مى گيرد،و اين عمل بر خلاف فطرت آدمى است،چون فطرت كه پايه و اساس زندگانى اجتماعى بشر را تشكيل مى دهد حكم مى كند كه آنچه را كه آدمى دارد و از آن بى نياز است با آنچه كه ديگران دارند و او به آن نيازمند است معاوضه كند(آن مقدا،كه از مال خود مى دهد به همان مقداراز مال ديگران گرفته جاى خالى را پر كند،نه بيشتر بگيرد و نه كمتر)
واما اينكه مالى را بدهد،و عينا همان را بگيرد با چيزى زائد(ازدوجهت غلط است،اول اينكه مبادله اى صورت نگرفته،ديگر اينكه زيادى گرفته)،و اين،حكم فطرت واساس اجتماع را تباه مى سازد،براى اينكه ازطرف ربا خوا،منجر به اختلاس و ربودن اموال بدهكاران مى شود وازطرف بدهكاران ،منتهى به تهى دستى وجمع شدن اموالشان در دست ربا خوار مى گردد،پس ربا خوارى عبارت است از كاهش يافتن بنيه مالى يك عده،وضميمه شدن اموال آنان به اموال رباخوار.
واستدلالى قوى و بجا عليه ربا خواران با استفاده از سخن خودشان،درآيه شريفه
اين كاهش و نقصان،از يك طرف،و تكاثر اموال از طرف ديگ،نيز منجر به اين مى شود كه به مرور زمان و روز به روز خرج بدهكار و مصرف او بيشتر مى شود،و با زياد شدن احتياج و مصرف،و نبودن درآمدى كه آن را جبران كند روز به روز خرج بيشتر مى شود، و ربا نيز تصاعد مى يابد و اين تصاعد از يك طرف،و نبودن جبران از طرف ديگ،زندگى بدهكار را منهدم مى سازد.واين خود خبطى است كه رباخوار مبتلاى به آن است، مانند خبطى كه جن زده مبتلاى به آن است،براى اينكه معاملات ربوى او را در آخر دچار اين خبط مى كند،كه فرقى ميان معامله مشروع يعنى خريد و فروش،و معامله نامشروع يعنى ربا نگذارد،و وقتى به او بگويند:دست از ربا بردار و به خريد و فروش بپردا،بگويد: چه فرق هست ميان ربا و بيع و چه مزيتى بيع بر ربا دارد تا من ربا را ترك كنم،وبه خريد و فروش بپردازم،و لذاخداى تعالى به همين سخن رباخواران(كه چه فرق هست ميان بيع و ربا)بر خبط آنان كرده است.
و اين استدلالى است قوى وبجا،براى اينكه ربا تعادل و موازنه ثروت را درجامعه به هم مى زند،وآن نظامى را كه فطرت الهى به آن،راهنمائى مى كند وبايد در جامعه حاكم باشد، مختل مى سازد.
پنج نكته در آيه (الذين ياءكلون الربا...)
از اين بيان پنج نكته روشن مى گردد:
نكته اول اينكه :مراد از قيام درجمله(لا يقومون الا كما يقوم ...)مسلط بودن بر زندگى وبرامر معيشت است،چون اين معنا هم يكى از معانى قيام است،كه در استعمالات اهل زبان معنائى مشهور و شايع است و در قرآن كريم در موارد متعددى آمده از آن جمله موارد زير است :
(ليقوم الناس بالقسط) تا جامعه،بر مبناى عدل استوار شود.
(ان تقوم السماء و الارض بامره )(اينكه آسمان و زمين به امراو استوار شود).
(وان تقوموا لليتامى بالقسط)(تا درباره ايتام به عدل قيام كنيد).
و اما قيام به معناى ايستادن كه مقابل نشستن است بدون شك مناسب با مورد آيه نيست و آيه شريفه با آن،معناى درستى نمى دهد.
نكته دوم اينكه :مراد از(خبط ناشى ازمس شيطان)،حركات نامنظم جن زدگان درحال بيهوشى و يا بعد ازآن نيست،و مفسرينى كه كلمه نامبرده را به اين معنا گرفته اند اشتباه كرده اند، زيرا اين معنا با هدف آيه سازگار نيست،چون غرض آيه اين است اعتقاد رباخوار را در اينكه فرقى ميان بيع و ربا نيست بفهماند وعمل او را كه بر اساس اين اعتقاد انجام مى دهد تخطئه كند، و حاصلش اين است كه افعال رباخوا،افعال اختيارى است كه ازاعتقادى غلط سر مى زند،و اين چه ربطى به جست و خيزهاى يك شخص مصروع و غش كرده دارد،پس برگشت معناى آيه به همان بيانى است كه ما كرديم و گفتيم :مراد اين است كه رفتار رباخوار در مورد امر معاش و زندگى به رفتار جن زده و ديوانه اى مى ماند كه خوب را از بد تميز نمى دهد.
آيه شريفه دلالت دارد بر اينكه بعضى از ديوانگى ها بر اثر مس شيطان رخ مى دهد
نكته سوم اينكه :تشبيهى كه در آيه شده،و رباخوار را به كسى تشبيه كرده كه در اثر مس شيطان ديوانه شده،خالى از اين اشعار نيست كه چنين چيزى (يعنى ديوانه شدن در اثر مس شيطان)امرى است ممكن،چون هر چند آيه شريفه دلالت ندارد كه همه ديوانگان در اثر مس شيطان ديوانه شده اند،ولى اينقدر دلالت دارد كه بعضى ازجنونها در اثر مس شيطان رخ مى دهد.
مطلب ديگرى كه از اين آيه استفاده مى شود اين است كه هرچند دلالت ندارد بر اينكه مس نامبرده به وسيله خود ابليس انجام مى شود چون كلمه (شيطان)به معناى ابليس نيست،بلكه به معناى شرور است،چه ازجن باشد و چه از انس،و ليكن اين مقدار دلالت دارد كه بعضى ازديوانگى ها در اثر مس جن كه ابليس هم فردى ازجن است،رخ مى دهد.
سخن بعضى ازمفسرين مبنى برعدم انكار ديوانه شدن با مس شيطان
با اين بيان بطلان گفتار بعضى ازمفسرين كه ذيلا ازنظر خواننده مى گذرد روشن مى شود،كه گفته است :تشبيهى كه درآيه شريفه آمده ازباب:(چونكه با كودك سرو كارت فتاد)مى باشد،زيرا مردم عقيده اى فاسد دارند و آن اين است كه ديوانگان دراثر آزار جن،ديوانه مى شوند وچنين گفتارى از قرآن كريم هيچ عيبى ندارد،براى اينكه صرفا خواسته است رباخوار را تشبيه به جن زده كند.
واما اينكه جن زدگى اعتقاد درستى است يا نادرست،آيه از آن ساكت است،پس حقيقت معناى آيه اين است كه رفتاراين رباخواران،همانند رفتار ديوانگانى است كه شما مردم معتقديد دراثر آزارجن ديوانه شده اند،واما آيا اين اعتقاد درست است يا نادرست ؟ بايد گفت:اعتقادى است نادرست،و غير ممكن،براى اينكه خداى تعالى عادل تر ازآن است كه شيطان را بر عقل بنده مؤ منش مسلط فرمايد.
بيان نادرستى آن سخن و رد دلائل آن
وجه نادرستى اين سخن اين است كه همانطوركه خداى تعالى عادل تر از آن است،بزرگتر ازاين هم هست كه گفتارخود را مستند به يك عقيده كودكانه باطل كند،ولو از باب آن مثل معروف باشد،مگراينكه بعد از استناد وتشبيه بطلان آن عقيده راهم بيان كند،ودارنده چنان عقيده اى را تخطئه نمايد،چون خودش در كلام مجيدش فرموده:(لا ياتيه الباطل من بين يديه و لامن خلفه -باطل نه درعصر نزول به آن راه دارد،و نه دراعصار بعد).
و نيز فرموده :(انه لقول فصل،وما هو بالهزل -به يقين قرآن معيارجدا سازى حق از باطل است،نه شوخى).
و اما اينكه گفت :تصرف شيطان درعقل بشروتباه ساختن عقل او به وسيله شيطان ازعدل خدا به دور است،درپاســخ مى گوئيم اين اشكال عينا به خود او متوجه مى شود،كه تباهى عقل را مستند به عوامل طبيعى مى داند،چون اين نيز بالاخره به خدا منتهى مى شود،وخدا اين رابطه تضاد را ميان عقل و آن عوامل قرار داده،واما اينكه چرا قرارداده ؟ هر پاسـخى كه شما از اين اشكال بدهيد،پـاسخ از اشكال خودتان نيز خواهد بود.
علاوه براينكه اشكال دراين نيست كه چراخداى تعالى عقل آدمى را باطل مى كند،چون وقتى عقل نبود تكليف هم مرتفع مى شود،وموضوع تكليف منتفى مى گردد،اشكال در اين است كه با بقاى عقل به حال خود،ادراك عقلى از مجراى حق بيرون رفته و ازراه صحيح منحرف گردد،مثلا يك انسان عاقل به خاطر دخل و تصرف شيطان خوب را زشت وزشت را زيبا ببيند،و يا حق را باطل و باطل را حق بپندارد،اين است آن چيزى كه نمى شود به خدا نسبت داد.
واما ازبين رفتن عقل(يعنى نيروى تشخيص)ومنتفى شدن تكليف به دنبال تباهى آن،اين هيچ اشكالى ندارد،(نظير نابينا شدن وبى دندان شدن و بيمار گشتن)كه همه اينها مستند به طبيعت و يا به شيطان(ودرآخر هم مستند به خدا است).
ازاين هم كه بگذريم نسبت دادن جنون ديوانگان به شيطان،بطور استقلال وبدون واسطه نيست،بلكه شيطان اگر كسى را ديوانه مى كند به وسيله اسباب طبيعى است مثلا اختلالى دراعصاب او پديد مى آورد،و يا آفتى به مغز اووارد مى كند،هم چنانكه فرشتگان كه كرامات انبيا واوليا مستند به ايشان است ،اسباب طبيعى را واسطه قرارمى دهندونظيراين معنا درداستانى كه قرآن كريم از(ايوب)(عليه السلام)حكايت كرده آمده،عرضه مى دارد:(اذ نادى ربه انى مسنى الشيطان بنصب وعذاب -پروردگارا شيطان با گرفتاريها وعذابى مرا مس كرد).
و نيز عرضه مى دارد:(انى مسنى الضر وانت ارحم الراحمين - پروردگارا بيم ارى مرا مس نموده،و تو ارحم الراحمينى).
از يك طرف مى گويد شيطان با من مس كرده،و از يك طرف اين مس را به خود بيمارى نسبت مى دهد، با اينكه مرض ، اسبابى طبيعى دارد.
و اين اشكال و امثال آن از افكارى مادى منشاء مى گيرد، كه به ذهن عده اى ازدانشمندان رخنه يافته ، بطوريكه خود آنان توجهى به اين رخنه گرى ندارند،چون ماديين وقتى شنيدند كه خداپرستان حوادث را به خداى سبحان نسبت مى دهند،ويا عامل پاره اى از حوادث را به روح يا فرشته و يا شيطان مى دانند، دچار يك اشتباه شدند،و آن اين است كه گمان كردند خداپرستان منكر علل طبيعى شده و همه آثار را از ماوراى طبيعت مى دانند،و خلاصه ماوراى طبيعت را جانشين طبيعت كرده اند،وغفلت كردند از اينكه خداپرستان،هم خدا را مؤثرميدانند،وهم عوامل طبيعت را،و اگر حوادث را به هر دو منشا نسبت ميدهند،نسبت به هر يك در طول ديگرى است،نه درعرض آن(ساده تر بگويم اگر مى گويند فلان حادثه كار خدا است،و نيز مى گويند كار فلان عامل طبيعى است،اين دو فاعل(خدا وطبيعت)را دو فاعل طولى مى دانند، نه عرضى،مثل شما كه نوشتن را هم به سر قلم نسبت دهيد،وهم به قلم،وهم به انگشتان نويسنده ،هم به دست او،وهم به خود او،و درست هم نسبت داده ايد.(مترجم) واين مطلب مكرردراين تفسير خاطر نشان شده است.
نادرستى گفته برخى از مفسرين كه گفته اند تشبيه ربا خوار به جن زده بيان حال ربا خواران در روز قيامت است
نكته پنجم:كه از بيان ما روشن مى شود فساد گفتار بعضى ازمفسرين است،كه گفته اند : منظور از تشبيه رباخوار به جن زده ، بيان حال رباخواران در روز قيامت است،مى خواهد بفرمايد:رباخواران به زودى در روز قيامت سرازقبر برمى دارند،در حالى كه چون افراد غشى و مبتلا به جنون هستند (همچنانكه در روايت هم چنين آمده) وجه فساد اين تفسير اين است كه با ظاهر آيه سازگار نيست،البته به آن بيانى كه ما براى آيه كرديم،روايتى هم نمى خواهد ونمى تواند به آيه ظهورى بدهد كه خود آيه آن ظهورى ندارد، بلكه روايت مى خواهد در مقابل قرآن كه وضع دنيائى رباخواران را بيان كرده، وضع آخرتى آنان را هم بيان كند.
سخن صاحب المنار دررد نظر آن مفسران
تفسيرالمنار درذيل آيه(الذين ياكلون الربوا لا يقومون ...)مى گويد.ابنعطيه در تفسيرخود گفته :منظور از اين عبارت :تشبيه رباخوار دردنيا به كسى است كه دراثرعارضه غش از حال طبيعى خارج شده،همچنانكه خودغشى راهم كه حركاتى غير طبيعى دارد تشبيه به جن زده كرده ومى گويند: فلانى جن زده شده.
آنگاه مى گويد: آنچه از آيه به ذهن مى رسد همين معنائى است كه ابن عطيه گفته: ليكن بيشتر مفسرين نظريه اى بر خلاف آن دارند،وگفته اند:مراد از قيام برخاستن از قبردر قيامت است،و خداى سبحان اين را براى رباخواران در قيامت علامت قرارداده كه وقتى از قبر برمى خيزند چون افراد غشى برخيزند.
اين مطلب را محدثين از ابن عباس وابن مسعود نقل كرده اند،بلكه طبرانى هم اين قسمت ازحديث را از عوف بن مالك(بدون اين كه سند را به صحابه برساند)نقل كرده كه رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم)فرمود:ازگناهى كه نابخشودنى است دورى كن،وآن عبارت است ازغلول(خيانت)،كه هر كس به هرمقدارى خيانت كند روزقيامت اورا با خيانتش مى آورند،وزنهار! بپرهيز ازرباخوارى،كه خورنده ربا درقيامت ديوانه و مخبط محشورمى شود.
آنگاه مى گويد: آنچه از آيه به ذهن هر كسى مى رسد همان است كه ابن عطيه گفته،چون هرجا كلمه (قيام)ذكر شود معناى معروف(برخاستن) به ذهن خطور مى كند كه آن نيز به دو معنا است،يكى ايستادن و يكى قبول تصدى يك عمل،ودرآيه شريفه هيچ دليلى كه دلالت كند بر اينكه مراد،سر از قبر برداشتن است،وجود ندارد،ورواياتى كه مى گويد راجع به قيامت است خالى از اشكال نيستند،و وحى قطعى هم نيست كه نتوان ردش نمود،و بعضى از آنها هم كه سندش به صحابه نمى رسد،نمى تواند مفسر آيه باشد.
دليل اينكه اين روايات قابل اعتماد نيست اين است كه احدى آيه را به غير آن معنائى كه ابن عطيه گفته بود تفسير نمى كرد،بله ! اشخاصى چنين تفسير كرده اند،كه صحت گفتارشان حتى براى خودشان هم مسلم نشده است.
صاحب المنارسپس اضافه كرده كه بازرگانان حديث كه كارشان جعل روايت است،براى تاءييد روايات جعلى خود به ظاهربعضى آيات تمسك مى كنند،بعد كه مواجه با اشكال مى شوند،روايتى ديگر جعل مى كنند تا با آن آيه نامبرده را تفسير كنند و بهمين جهت دررواياتى كه در تفسيرقرآن وارد شده،روايت صحيح خيلى كم است.
به خطا رفتن صاحب المنار در بيان معناى تشبيهى كه در آيه شده است
و درتخطئه صاحبان آن تفسير خوب ازعهده برآمده ،ولى خودش در بيان معناى تشبيهى كه درآيه شده خطا رفته،مى گويد آنچه ابن عطيه گفته،در جاى خود مطلبى روشن است براى اينكه رباخواران كسانى هستند كه مال دنيا آنها را فريفته و خود باخته شان كرده،به حدى كه مال را مى پرستند،و در جمع آورى آن جان مى كند،و مال را هدف مى دانند نه وسيله،و براى به دست آوردن آن تمامى كسب و كارهاى معمولى را رها كرده واز راه غير طبيعى كسب مى كنند،ودلهايشان از آن حالت اعتدالى كه بيشتر مردم دارند خارج شده،اين بى اعتدالى ازهمه حركات و معاملاتشان كاملا هويدا است (همچنانكه اين دلدادگى درحركات معتادين به عمل قمار كاملا به چشم مى خورد ومى بينى كه دركارخود آنقدر نشاط دارند وآنقدر غرق در كار خويشند كه توجه ندارند چگونه دچار سبك سرى و سفاهت شده وحركات غير منظمى انجام مى دهند) كه همين حركات نامنظم و ديوانه وار وجه تشبيه رباخواربه ديوانگان است،چون كلمه(تخبط)ازماده(خبط)است،كه عبارت است از نوعى نامنظم بودن،مانند خبط عشواء(شتركور)اين بودگفتار صاحب المنار در معناى تشبيهى كه درآيه شريفه آمده است.
و وجه نادرستى گفتارش اين است كه هرچند خروج رباخوار و قمارباز از اعتدال و انتظام عمل ، حرف درستى است ليكن معلول ربا خوردن به تنهائى نيست و مقصود آيه هم ازتشبيه اين نيست.
اما اينكه گفتيم :معلول ربا خوردن نيست براى اينكه علت عدم اعتدال رباخوار و حركات ديوانه وارش بريدن از خدا و بندگى او و هدف قرار دادن لذائذ مادى است،ازآنجائى كه هدف و همت خود را لذائذ مادى قرار داده،وعلم و درك خود را به هدفى والاتر از آن متوجه نساخته است و نتيجه اش اين شد كه عفت دينى و وقار نفسانى را از دست بدهد وچون لذائذ مادى(هرچند كه اندك باشد)درآنان اثرمى گذارد لذاحركاتشان مضطرب و ناموزون است حال چه اينكه اينگونه افراد ربا بخورند و چه نخورند پس حالات نامبرده ربطى به رباخوارى ندارد.
واما اينكه گفتيم :(مقصود آيه هم از تشبيه،اين نيست)براى اين بود كه احتجاج و استدلالى كه در آيه شريفه آمده تا ثابت كند رباخواران دچارخبطند،با تشبيه نامبرده نمى سازد براى اينكه خداى سبحان دليل خبط آنان در رفتارشان را اين دانسته كه مى گويند:خريد وفروش هم مثل ربا است واگرمقصود تشبيه به آن جهت بود جا داشت به همان اختلال و ناموزونى حركات استدلال فرموده باشد. پس وجه همان است كه ما بيان كرديم.
وجه تشبيه بيع به ربا، نه بلعكس در سخن رباخواران : (قالو انما البيع مثل الربا)
ذَلِكَ بِأَنَّهُمْ قَالُوا إِنَّمَا الْبَيْعُ مِثْلُ الرِّبَا
در سابق گفتيم كه چرا خريد و فروش را تشبيه به ربا كرد و ربا را تشبيه به خريد و فروش نكرد و وعده داديم كه بيشتر توضيح دهيم.
توضيح :اين است كه رباخوار مبتلاى به خبط و اختلال،حالتى خارج از حالت عادى و سالم دارد براى او آنچه در نزدعقلا زشت و منكر است مفهومى ندارد، براى او زشت و زيبا،عمل معروف ومنك،يكى است و وقتى يك انسان عاقل به رباخوار مى گويد به جاى رباخوارى به خريد و فروش بپردازد درحقيقت حرف تازه اى زده كه بايد اثباتش كند و لذا او اگر بخواهد جواب بدهد قهرا بايد بگويد از نظر من آنچه را كه تو مى گوئى(از ربا بهتر) است با ربا هيچ فرقى ندارد چون اگر به عكس اين بگويد يعنى بگويد: ربا در نظر من با خريد و فروش يكى است،آنچه مرا از آن نهى مى كنى،با آنچه كه مرا به آن امرمى كنى يكى است مردى عاقل خواهد بود و ادراكش مختل نخواهد شد،چون معناى اين كلامش اين مى شود كه من قبول دارم آنچه كه مرا به آن امر مى كنى مزيتى دارد ليكن به نظر من آنچه هم كه مرا از آن نهى مى كنى مزيتى ديگر دارد و نمى خواهد مزيت را به كلى انكار كند و مانند ديوانگان بگويد: اصلا مزيتى در خريد و فروش و ربا نمى بينم و رباخوار همين را مى گويد او به خاطر خبطى كه در درونش دارد مى گويد: خريد و فروش هم مثل ربا است و اگر بگويد ربا هم مانند خريد و فروش است در حقيقت شريعت خدائى را انكار كرده،نه اينكه چون جن زده ها سخن پرت و بى معنى گفته باشد.
و ظاهرا جمله : (ذلك بانهم قالوا انما البيع مثل الربوا) حكايت حال رباخواران است نه اينكه چنين سخنى را گفته باشند و اينگونه تعبيرات ، (حال اشخاص به لسان قال حكايت كردن ) معروف و بين مردم متداول است .
با اين بيان فساد گفتار بعضى از مفسرين روشن مى شود كه گفته اند،منظوررباخواران از اينكه گفتند: خريد و فروش هم مثل ربا است و نگفتند ربا هم نظير خريد وفروش است،مبالغه در درستى و صحت ربا است چون ربا را اصل و خريد و فروش را فرع گرفته اند، نظير كلام شاعر كه گفته :
و مهمه مغبرة ارجاوه ---- كان لون ارضه سماوه،يعنى: بيابانى كه غبار آن را فرا گرفته گوئى زمينش به رنگ آسمانش در آمده است.ومنظور اين بوده كه گوئى آسمانش از شدت غبار به رنگ زمينش در آمده است.
و فساد گفتار بعضى ديگر نيز روشن مى شود كه گفته اند: احتمال مى رود كه عبارت ، مقلوب و پس و پيش نبوده و معناى جمله چنين باشد كه رباخواران منطقشان اين بوده :اگر خريد و فروش حلال است براى اين حلال است كه راه كسب معيشت است،واين علت در بيع موهوم و خيالى است چون نفع خريد و فروش صددرصد نيست و بعضى از خريد و فروش ها ضرر هم دارد ولى در ربا صددرصد نفع است (و وجه اين دو تفسير از آنچه گذشت روشن مى شود).
وَأَحَلَّ اللَّهُ الْبَيْعَ وَحَرَّمَ الرِّبَا
جمله اى است مستأنفه و ازنو،البته در صورتى جمله اى است از نو كه به خاطر نبودن كلمه (قد) درآغاز آن جمله حاليه نباشد چون جمله اى كه با فعل ماضى شروع مى شود اگر حاليه باشد واجب است كلمه (قد) بر سر آن فعل در آمده باشد مثل اينكه مى گوئيم :(جائنى زيد و قد ضرب عمروا)(زيد نزد من آمد، در حالى كه عمرو را زده بود) و جمله مورد بحث بخاطر اينكه اين كلمه را بر سر ندارد نمى تواند حاليه باشد.
علاوه بر اينكه حال بودن آن با معنائى كه اول گفتار افاده مى كند نمى سازد، چون حال عبارت است از مقيد كردن زمان صاحب حال و ظرف تحقق آن و اگر اين جمله حال باشد معناى كلام چنين مى شود: خبطى كه رباخواران با گفتن :(انما البيع مثل الربوا)مرتكب شدند در حالى بود كه خدا(خريد و فروش) را حلال و ربا را حرام كرده بود و اين معنا درست خلاف آن معنائى است كه آيه شريفه در مقام بيان آن است چون آيه مى فرمايد: رباخواران خطا كارند چه قبل از آمدن قانون حرمت ربا و چه بعد از آن و به اين جهت نيز نمى توانيم جمله نامبرده را حاليه بگيريم وهمانطور كه گفتيم مستانفه است.
واين جمله مستانفه،به آن بيانى كه گذشت در مقام تشريع ابتدائى حرمت ربا نيست چون در آنجا گفتيم :اين آيات ظهور دراين دارد كه قبلا ربا حرام شده بوده و درسوره آل عمران فرموده بود:(ياايها الذين آمنوا لا تاكلوا الربوا اضعافا مضاعفه واتقوا اللّه لعلكم تفلحون)وآيات مورد بحث و مخصوصا جمله (واحل اللّه البيع و حرم الربوا) دلالت بر انشاء حكم ندارد بلكه دلالت بر اخبار دارد، نمى خواهد بفرمايد از الان ربا حرام شد بلكه مى فرمايد: قبلا ربا را حرام كرده،
خواهى پرسيد،با اينكه قبلا حرام شده بوده ديگر چه حاجتى به آوردن اين جمله بود در جواب مى گوئيم خواست تا با آوردن اين جمله زمينه را براى جمله :(فمن جاءه موعظه من ربه ...) فراهم سازد اين آن نكاتى است كه از سياق و محتواى آيه به نظر مى رسد.
ولى بعضى از مفسرين گفته اند جمله :(و احل اللّه البيع و حرم الربوا) مى خواهد كلام رباخواران را باطل كند كه گفتند: بيع هم مثل ربا است و معنايش اين است كه اگر گفتار رباخواران درست بود بايد حكم ربا و خريد و فروش نزد خداى احكم الحاكمين مختلف نبوده باشد با اينكه مى بينيم حكم او در اين مورد مختلف است ، يكى را حرام و يكى ديگر را حلال كرده است.
اشكالى كه بر اين تفسير وارد است اين است كه هر چند در جاى خود سخن درستى است ليكن با لفظ آيه منطبق نيست چون بنابر آن جمله(و احل اللّه البيع ...) حاليه مى شود با اينكه ما ثابت كرديم كه حاليه نيست.
و ازاين وجه ضعيف تروجهى است كه بعضى ديگر گفته اند كه معناى آيه اين است : زيادى و فائده بيع مانند زيادى ربا نيست چون من بيع را حلال و ربا را حرام كرده ام امر هم امرمن وخلق،خلق من است اين من هستم كه در خلق خود به هر چه بخواهم حكم مى كنم و به آنچه اراده كرده باشم فرمان مى دهم احدى از خلق مرا نرسد، كه در حكم من اعتراض كند.
حرمت ربا و حليت بيع و ساير احكام الهى تابع مصالح و مفاسد مى باشد
اشكال اين وجه نيز همان اشكال وجه قبلى است اين نيز جمله را حاليه گرفته ، در حالى كه مستاءنفه است علاوه بر اينكه اين وقتى درست است كه ما قائل به تبعيت احكام از مصالح و مفاسد نبوده و ارتباط سببيت و مسببيت را منكر باشيم و به عبارتى ديگر علت و معلوليت در بين اشياء را انكار نموده ، همه چيز را مستقيما و بدون واسطه مستند به خدا كنيم و ما نمى توانيم اين نظريه را بپذيريم زيرا بطلان آن بديهى و روشن است علاوه بر اينكه خلاف روش قرآن كريم مى باشد چون رسم و روش قرآن اين است كه احكام و شرايع خود را به مصالح خصوصى يا عمومى تعليل كند از اينهم كه بگذريم در ضمن خود اين آيات فرموده :(و ذروا ما بقى من الربوا ان كنتم مؤ منين ...)
ونيز فرموده :(لا تظلمون ...) و باز فرموده : (الذين ياكلون الربوا...)انما البيع مثل الربوا) و همه اينها دلالت مى كند بر اينكه حرام بودن ربا و حلال بودن بيع علت دارد، و اگر بيع حلال شده براى اين بوده كه بر طبق سنت فطرت وخلقت است و اگر ربا حرام شده علتش اين بوده كه از روش صحيح زندگى خارج است و منافى با ايمان به خدا و ناسازگار با آن است و نيز يكى از مصاديق ظلم است.
فَمَنْ جَاءَهُ مَوْعِظَةٌ مِنْ رَبِّهِ فَانْتَهَى فَلَهُ مَا سَلَفَ وَأَمْرُهُ إِلَى اللَّهِ وَمَنْ عَادَ فَأُولَئِكَ أَصْحَابُ النَّارِ هُمْ فِيهَا خَالِدُونَ
اين جمله كه حرف(فاء)دراولش آمده تفريع ونتيجه گيرى از جمله :(احل اللّه البيع ...)است و مفهوم آن مقيد ومخصوص به ربا ورباخواران نيست بلكه حكمى است كلى كه در موردى جزئى به كار رفته تا دلالت كند بر اينكه آن مورد جزئى يكى از مصاديق و نمونه هاى حكم كلى است وحكم نامبرده شامل آن مورد نيز مى شود ومعنايش اين است كه آنچه ما درباره ربا گفتيم،موعظه اى بود كه از ناحيه پروردگارتان آمده و بطور كلى هر كس از ناحيه پروردگارش موعظتى برايش بيايد چنين و چنان مى شود شما هم اگر دست از رباخوارى برداريد،گناه آنچه تاكنون كرده ايد بخشوده مى شود و امر شما با خدا است.
جمله : (فمن جائه موعظة من ربه ...)در باره همهاعمال زشت قبل از ايمان و توبه است و شامل همه مسلمين درتمام اعصارمى باشد
از اينجا روشن مى شود كه مراد ازآمدن موعظه خبردار شدن از حكمى است كه خداى تعالى تشريع كرده و منظوراز(انتهاء)در آيه،توبه و ترك عملى است كه از آن نهى شده تا بنده از آن كار،(دست)بردارد ومنظور از اينكه فرمود:(فله ما سلف). اين است كه حكم حرمت،شامل رباخواريهاى قبل از آمدن قانون حرمت ربا،نيست ومنظورازاينكه فرمود: (وامره الى اللّه) اين است كه افرادى كه قبل از نزول آيه،مبتلا به رباخوارى بوده اند،آن عذاب ابدى كه از ذيل آيه ، يعنى جمله (ومن عاد فاولئك اصحاب النار...) بدست مى آيد، برايشان نيست .
بلكه ازآنچه كه تاكنون از راه ربا به دست آورده اند، مى توانند بهره مند گردند.و امرشان به دست خدا است،چه بسا ممكن است خدارهايشان سازد و در بعضى احكام آزادشان بگذارد و چه بسا تكليفى برايشان مقرر بدارد كه با عمل به آن تكليف،خطاى قبلى خود را جبران نمايند.
بايد دانست كه امر اين آيه بس عجيب است براى اينكه گفتيم جمله(فمن جائه موعظه ...)وتسهيل و تشديدى كه دارد حكمى كلى را بيان مى كند و اختصاص به مورد ربا ندارد، شامل تمامى گناهان كبيره مى شود و درباره همه آنها مى فرمايد: كسى كه قبل از مسلمان شدن گناه كبيره اى كرده باشد دراسلام مؤ اخذه نمى شود ليكن متاءسفانه مفسرين آنرا مخصوص به ربا دانسته و آنگاه پيرامون آن بحث كرده اند كه رباهاى قبل ازاسلام چنين و چنان است و امرش واگذار به خدا است و كسى كه در اسلام،ربا بخورد چنين و چنان مى شود با ا ينكه عموميت آيه بسيار روشن است.
بعد از آنكه به اين نكته توجه كردى كاملا برايت روشن مى شود كه جمله(فله ما سلف و امره الى اللّه) بيش از يك معناى مبهم افاده نمى كند چيزى كه هست اين معناى مبهم در مورد هرمعصيتى كه درباره اش موعظه اى رسيده متعين مى شود ومعلوم است كه اين معناى مبهم برحسب اختلاف آن مواعظ، مختلف مى شود.
پس معناى آيه شريفه اين است كه هركس در اثر موعظه اى دست از كار زشت خود بردارد گناهان گذشته اش چه درباره حقوق خدا بوده يا در مورد حقوق مردم،نسبت به عين آن گناهان مؤ اخذه نمى شود ولى چنان هم نيست كه از آثار وضعى ناگوار آن گناهان به كلى رها شود،بلكه امر چنين كسى با خدا است اگر او بخواهد ممكن است وظائفى براى جبران آنچه فوت شده مقرر فرمايد مثلا قضاى روزه ها و نمازهاى فوت شده را براو واجب كند و اگر گناهان گذشته راجع به حدود است،حد را براى او واجب سازد و يا اگر مورد تعزير و شلاق و حبس است اجراى آن احكام را در باره اش واجب كند و اگر حق الناس است و عين مال غصبى ياربوى نزدش مانده باشد رد نمودن آن را به صاحبش واجب كند و اگر بخواهد او را عفو مى كند و بعد از توبه چيزى را بر او واجب نمى كند همچنانكه در مورد مشركين چنين كرده،يعنى از حق اللّه و حق الناس هائى كه در زمان شرك مرتكب شده بودند عفو فرموده است.
و نيز درمورد مسلمانانى كه گناهانشان تنها جنبه حق اللّه دارد مثلا شراب مى خورده و لهو مرتكب مى شده و بعد توبه كرده،خدا توبه اش را مى پذيرد بدون اينكه چيزى بر اوواجب سازد ومواردى ديگر نظير اين دو مورد، براى اينكه جمله،(فمن جائه موعظه من ربه فانتهى ...) همانطوركه گفتيم مطلق است ومنحصر به رباخوار نيست هم شامل او مى شود و هم شامل كفار و مؤ منين(چه مؤ منين صدر اسلام و چه ديگران از تابعين ومسلمانان اعصاربعد).
به اين جمله استناد كرده اند
و اماجمله:(ومن عاد فاولئك اصحاب النار هم فيها خالدون)به آن جهت كه كلمه عود در آن آمده در مقابل كلمه انتهاء كه در جمله سابق آمده بود دلالت مى كند بر اينكه مراد از كلمه عود معنائى است كه با ع دم انتها جمع مى شود، در نتيجه معناى و من عاد... اين است كه هر كس كه از كار زشت خود دست بر ندارد چنين و چنان مى شود و اين،ملازم است با اصرار بر گناه و نپذيرفتن حكم خدا كه آنهم كفر به خدا و يا ارتداد درونى است هر چند كه اين كفروارتداد را به زبان نياورند زيرا وقتى كسى به گناه قبلى خود برگردد و دست از آن برندارد حتى به اين مقدار كه از آن پشيمان باشد چنين كسى درحقيقت تسليم حكم خدانگشته و تا ابد رستگار نخواهد شد پس ترديدى كه در آيه شده و فرموده :كسى كه چن ين كند چنان مى شود و كسى كه چنين كند چنان مى گردد در حقيقت مى خواهد بفرمايد كه :ترديد در تسليم حكم خدا شدن و سرپيچى از دستورات او و اصرار بر گناه غالبا ناشى از عدم تسليم است كه آن هم مستلزم خلود در آتش است.
از اينجا پاسـخ يك استدلال نابجا روشن مى گردد وآن استدلال معتزله است كه گفته اند:آيه شريفه دلالت دارد بر اينكه هر كس گناه كبيره اى مرتكب شود در عذاب دوزخ جاودان خواهد بود علت نابجائى آن اين است كه هر چند آيه دلالت دارد بر اينكه مرتكب گناه كبيره بلكه هر كس كه گناه كند در عذاب مخلد است،ليكن دلالت ش منحصر درارتكاب گناه با انكار حكم خدا است و البته چنين كسى كه تسليم حكم خدا نيست مسلمان نيست و بايد هميشه در عذاب باشد.
مفسرين درمعناى جمله:(فله ما سلف)وجمله(وامره الى اللّه)وجمله :(ومن عاد...)وجوهى ازمعانى واحتمالات ذكر كرده اند كه اساس همه آنها همان معنائى است كه مفسرين از آيه فهميده اند و در سابق نقل شد و چون اساس آن احتمال ها فاسد بود، فائده اى درنقل آن احتمالات نديديم.
معناى جمله : (يمحق الله الربا و يربى الصدقات خدا ربا را نابود مى كند و صدقاترا نمو و زيادت مى دهد)
يَمْحَقُ اللَّهُ الرِّبَا وَيُرْبِي الصَّدَقَاتِ
كلمه(محق)به فتحه ميم وسكون حاء وقاف مصدر فعل(يمحق)و به معناى نقصان پى درپى است بطوريكه آن چيزى كه محق مى شود تدريجا فانى شود و در مقابل كلمه ارباء كه مصدر فعل (يربى) است به معناى نمو و رو به زيادت نهادن و كلمه (اثيم) به معناى صاحب اثم است ودر سابق، معناى اثم گذشت.
در آيه شريفه،(ارباء صدقات)و(محق ربا)را مقابل يكديگر قرارداده،در سابق هم گفتيم كه ارباء صدقات و نمو دادن آن مختص به آخرت نيست بلكه اين خصيصه هم در دنيا هست و هم در آخرت در نتيجه از مقابله نامبرده مى فهميم كه محق ربا نيز هم دردنيا هست و هم در آخرت.
پس همچنانكه يكى ازخصوصيات صدقات،اين است كه نمو مى كند واين نمو،لازمه قهرى صدقه است و از آن جدا شدنى نيست چون باعث جلب محبت و حسن تفاهم و جذب قلوب است و امنيت را گسترش داده ودلها را از اينكه به سوى غصب و دزدى و افساد و اختلاس بگرايد، باز مى دارد و نيز باعث اتحاد و مساعدت و معاونت گشته و اكثر راههاى فساد و فناى اموال را مى بندد و همه اينها باعث مى شود كه مال آدمى در دنيا هم زياد شود و چند برابر گردد.
همچنين يكى از خواص ربا كاهش مال و فناى تدريجى آن است چون ربا باعث قساوت قلب و خسارت مى شود و اين دو باعث بغض وعداوت و سوء ظن مى گردد و امنيت و مصونيت را سلب نموده،نفوس را تحريك مى كند تا ازهر راهى و وسيله اى كه ممكن باشد چه با زبان و چه با عمل چه مستقيم وچه غير مستقيم از يكديگر انتقام بگيرند،و همه اينها باعث تفرقه و اختلاف مى شود و اين هم راه هاى فساد و زوال و تباهى مال را مى گشايد و كمتر مالى از آفت و يازوال محفوظ مى ماند.
همه اينها براى اين است كه صدقه و ربا هردو با زندگى طب قه محروم و محتاج تماس دارد زيرا احتياج به ضروريات زندگى ، احساسات باطنى آنان را تحريك كرده و در اثر وجود عقده ها و خواسته هاى ارضا نشده آماده دفاع از حقوق زندگى خود گشته وهر طور كه شده در صدد مبارزه بر مى آيند اگر دراين هنگام به ايشان احسان شده و كمك هاى بلاعوض برسد احساساتشان تحريك مى شود تا با احسان و حسن نيت خود،آن احسان را تلافى كنند و اگر در چنين وضعى در حق آنان با قساوت و خشونت رفتار شود بطوريكه تتمه مالشان هم از بين برود و آبرو و جانشان در خطر افتد،با انتقام مقابله خواهند كرد و به هر وسيله اى كه دستشان برسد طرف مقابل را منكوب مى سازند و كمتر رباخوارى است كه از آثار شوم اين مبارزه محفوظ بماند بلكه آنه ائى كه سرگذشت رباخواران را ديده اند همه از نكبت و نابودى اموال آنان و ويرانى خانه ها و بى ثمر ماندن تلاشهايشان از قهر فقرا خبر مى دهند.
دو نكته در بيان آثار گناهان و زشتى ها در فرد و اجتماع و آثار شوم ربا خوارى درعصر حاضر
لازم است كه خواننده عزيز به دو نكته توجه كند اول اينكه علل و اسبابى كه اموروحوادث اجتماعى مستند به آنها است تأثيرشان صددرصد نيست، بلكه تأثرش درحدودهشتاد درصد است،در نتيجه ما نيز ازآنچه مى كنيم نتايج هشتاد درصد رامى جوئيم ووقتى اراده مى كنيم اسبابى را فراهم كنيم ،اسبابى فراهم مى كنيم كه باز تأثيرش اغلبى وهشتاد درصد است نه دائمى و قطعى وصددرصد،چيزى كه هست درهمه اين موارد احتمال خلاف را كه همان بيست درصد است به حساب نمى آوريم و اما علت هاى تامه و صددرصدى كه معلول هاى آنها از آنها جدا نمى شوند تنها درعالم طبيعت يافت مى شوند و بايد از راه علوم حقيقيه كه پيرامون حقائق خارجيه بحث مى كنند آنها را كشف نمود.
و اگر درآيات احكام كه در آنها از مصالح و مفاسد اعمال و سعادت و شقاوتى كه در پى دارند بحث مى شود دقت كنيم اين معنا را به خوبى مى فهميم كه قرآن كريم آثار و علل اعمال انسانى را مانند علل طبيعى و اسباب تكوينى صددرصد دانسته،همچنانكه عقلا نيز تاءثير غالبى وهشتاد درصد اعمال را دائمى و صددرصد مى دانند.
دوم اينكه جامعه مانند فرداست و اموراجتماعى نظير امور فردى درهمه احوال وجودى مثل همند مثلاهمانطور كه يك فرد از انسان حيات و زندگى و مرگ و افعال وآثارى دارد همچنين جامعه نيز براى خود حيات و ممات و عمر و اجلى معين و افعال و آثارى دارد و قرآن كريم ناطق به اين حقيقت است،مثلا مى فرمايد:(و ما اهلكنا من قرية الا و لها كتاب معلوم ما تسبق من امة اجلها و ما يستاخرون).
و بنابراين اگر يكى از امور فردى انسان در اجتماع رواج پيدا كند بقاى آن امر و زوالش وتأثيرش نيز مبدل مى شود،مثلا عفت كه يكى از امور آدمى و خلاعت(بى عفتى)امرديگرى ازآدمى است مادام كه فردى است يك نوع تاءثير در زندگى فرد دارد مثلا آنكه داراى خلاعت وبى عفتى است مورد نفرت عموم قرار مى گيرد و مردم حاضر نيستند با او ازدواج كنند واعتمادشان نسبت به او سلب مى شود ديگراورا امين بر هيچ امانتى نمى سازند اين در صورتى است كه فرد بى عفت بوده و جامعه با او مخالف باشد.
واما اگرهمين بى عفتى اجتماعى شد يعنى جامعه با بىعفتى موافق گرديد تمامى آن محذورها از بين مى رود وديگر بقاى ندارد چون تمامى آن محذورها مربوط به افكارعمومى و ناسازگارى آن امر با افكارعمومى بود و خلاصه از آنجائى كه عموم مردم بى عفتى را بد مى دانستند از فرد بى عفت دورى مى كردند واما اگر همين بى عفتى عمومى شد و در بين همه متداول گشت آن محذورها هم كه شمرديم از بين مى رود چون ديگر افكار عمومى چنان احكامى ندارد.
البته اين تنها در مورد احكام اجتماعى است واما احكام وضعى و طبيعى بى عفتى به جاى خود باقى است ،نسل را قطع مى كند و امراض مقاربتى مى آورد و مفاسد اخلاقى و اجتماعى دارد از جمله مفاسد اجتماعيش اين است كه انساب و دودمانها را درهم و برهم مى سازد، انشعابهاى قومى باطل مى شود، ديگر فوائدى كه در اين انشعابها هست عايد جامعه نمى شود پس آثار وضعى بى عفتى كه آثار سوء و مورد انزجارفطرت بشرى است خواه ناخواه مترتب مى شود و بايد دانست كه آثار امور مربوط به انسان از نظر كندى و سرعت در امور فردى و اجتماعى مختلف است(مثلا اثر فردى مشروبات الكلى سريع و فورى است وآثار سوء اجتماعى آن به آن سرعت نيست).
فرق بين رباى انفرادى و رباى اجتماعى
حال با توجه به اين مطالب،انسان در مى يابد كه محق ربا و ارباء صدقات در صورتى كه در يك فرد باشد با ربا و صدقات اجتماعى اختلاف دارند رباى انفرادى غالبا صاحبش را هلاك مى كند و تنها بيست درصد ممكن است به خاطر عوامل خاصى از شر آن خلاصى يابد و ساحت زندگيش به فنا و مذلت تهديد نشود ولى دررباى اجتماعى كه امروز در ميان ملل و دولتها رسميت يافته و بر اساس آن قوانين بانكى جعل شده بعضى از آثارسوء رباى فردى را ندارد چون جامعه به خاطر شيوع و رواج آن و متعارف شدنش از آن راضى است و هيچ به فكر خطرها و زيان هاى آن نمى افتد ولى در هر صورت آثاروضعى آن كه عبارت است از تجمع ثروت و تراكم آن از يك طرف و فقر و محروميت عمومى از طرفى ديگر،غير قابل اجتناب است همچنانكه مى بينيم اين جدائى و بيگانگى دربين دو طبقه ازمردم دنيا پيدا شده،يكى طبقه ثروتمند و يكى فقير و روزبه روز اين اثر شوم كوبنده تر و ويرانگرتر خواهد شد هر چند كه ما شخصا اين ويرانگرى را پيش آمدى خيلى دور بپنداريم و يا حتى آن را از جهت طول مدت ملحق به عدم بدانيم اما از نظر اجتماعى و از ديدگاه يك جامعه شناس اين اثر شوم بسيار عاجل و زودرس است چون عمر اجتماع با عمر فرد تفاوت دارد ويك روز از نظر جامعه شناس برابر با يك عمر درنظر ساير افراد است،روز اجتماع همان است كه قرآن كريم درباره اش فرموده :(و تلك الايام نداولها بين الناس ).
منظور ازاين روزگارهمان عصر و قرن است كه درهر قرنى مردمى بر مردم ديگر غلبه مى كنند و طائفه اى كه روزگار به كامش بود به دست طائفه اى ديگر منكوب و حكومتى به دست حكومتى ديگر منقرض مى شود،امتى كه روى كار بود،بر كنارشده و امتى ديگر روى كار مى آيد و معلوم است كه سعادت انسان نبايد تنها از نظر فرد مورد عنايت قرار گيرد بلكه همانطور كه ما به سعادت فرد فرد علاقمنديم بايد به فكر سعادت نوع و جامعه خود نيز بوده باشيم.
همچنانكه مى بينيم قرآن كريم هيچ وقت از سرنوشت هيچ فردى سخن نمى گويد ودرباره هيچ فردى پيشگوئى نمى كند هر چند كه به كلى در باره فرد ساكت نيست اما خود را كتابى معرفى مى كند كه خدا آن را براى سعادت نوع انسان نازل كرده،و سعادت جنس بشر را درنظر گرفته چه بشر امروز و چه آينده وچه گذشته.
پس اينكه فرموده:(يمحق اللّه الربوا ويربى الصدقات)احوال ربا وصدقات وآثارى كه اين دودارند(چه نوعى و چه فردى)را بيان مى كند و مى فرمايد: محق ونابودى و ويرانگرى از لوازم جدائى ناپذيرربا است همچنانكه بركت و نمو دادن مال اثر لاينفك صدقه است پس ربا هر چند كه نامش ربا (زيادى)است ليكن از بين رفتنى است و صدقه هر چند كه نامش را زيادى نگذاشته باشند،
زياد شدنى است و لذا وصف ربا را از ربا مى گيرد و به صدقه مى دهد و ربا را به وضعى كه ضد اسم او است توصيف مى كند و مى فرمايد: (يمحق اللّه الربوا و يربى الصدقات).
بيان ضعف چند قول كه در تفسير جمله(يمحق الله الربا و يربى الصدقات) گفته شده است
با بيانى كه گذشت ضعف گفتارى كه ذيلا از بعضى از مفسرين نقل مى كنيم روشن مى شود كه گفته است محق ربا به معناى اين نيست كه خدا مال ربوى را از بين مى برد و تنها خسران و حسرت براى رباخوار مى ماند چون ما به چشم خود مى بينيم رباخواران روز به روز پولدارتر مى شوند بلكه مراد اين است كه رباخوار از جهت غايات و نتايجى كه از گرفتن ربا در نظر دارد به نتيجه نمى رسد، چون منظور رباخوار از عمل خود اين است كه به زندگى خوشى برسد و لذت زندگى گوارائى را بچشد،ليكن حرصى كه در رباخوارى است نمى گذارد او از زندگى لذت ببرد و او را حريص به جمع مال مى كند ومال به آسانى جمع نمى شود بلكه بايد با كسانى كه رقيب اوهستند ويا قصد خوردن سرمايه او را دارند دائما مبارزه كند،از طرفى ديگر مردمى كه او خونشان رابه شيشه گرفته و به روز سياهشان نشانده است ،در مقام دشمنى با او بر مى آيند و خواب راحت را ازاو سلب مى كنند.
و نيز فساد گفتارمفسر ديگر روشن مى شود كه گفته است مراد از محق ربا، محق آخرتى است،مى خواهد بفرمايد رباخوار در آخرت ثوابى ندارد، چون در دنيا با رباخواريش آن ثواب ها را از دست داد و يا به خاطر اينكه ربا باعث شده همه عباداتش باطل گردد وجه ضعيف بودن اين تفسير اين است كه هرچند شكى نيست كه بى اجر بودن در آخرت هم نوعى محق است ليكن در آيه شريفه دليلى نيست براينكه مراد ازمحق،تنها محق ثواب آخرت باشد.
ونيز ضعف گفتار آن مفسر ديگر كه از معتزله است و با آيه استدلال كرده براينكه :مرتكب هر گناه كبيره درآتش دوزخ مخلد است چون فرموده :(و من عاد...)و ما در سابق بيانى داشتيم كه هم اين گفتار و استدلال را توضيح مى دهد وهم پاسـخش را مى گويد.
وَاللَّهُ لَا يُحِبُّ كُلَّ كَفَّارٍ أَثِيمٍ
در اين جمله نابودى ربا را به وجهى كلى تعليل مى كند و معنايش اين است كه اگر گفتيم خدا ربا را محق و نابود مى كند، براى اين است كه رباخوار كفر شديدى دارد، چون بسيارى از نعمت هاى خدا را كفران مى كند و آن نعمت ها را مى پوشاند ودر راههاى فطرى حيات بشرى كه همان معاملات معمولى است صرف نمى نمايد وعلاوه بر اين به بسيارى از احكام خدا كه درباره عبادات و معاملات تشريع كرده كفر مى ورزد زيرا با مال ربوى غذا مى خورد و لباس مى خرد و نوشيدنى مى نوشد و خانه مى خرد با اينكه همه اينها حرام است و نماز وبسيارى ديگر از عبادت هايش را فاسد مى كند و با مصرف كردن مال ربوى بسيارى از معاملات غير ربوى او نيز باطل مى شود و ضامن طرف معامله خود مى گردد و در بسيارى از موارد كه به جاى بهره پولش،ملك مردم يا اثاث منزل مردم را مى گيرد غاصب آن اموال مى شود و به خاطر طمع و حرصى كه نسبت به اموال مردم مى ورزد و خشونت و قساوتى كه درگرفتن طلب خود اعمال مى كند و به اين وسيله به خيال خود حق خود را مى گيرد بسيارى ازاصول و فروع اخلاق و فضائل را درمردم مى كشد و ازهمه بالاتر او فردى اثيم است يعنى آثار سوء گناه،دلش را سياه كرده،ديگر خداى سبحان دوستش نمى دارد چون خداى تعالى هيچ كفران گر اثيم را دوست نمى دارد.
إِنَّ الَّذِينَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ وَأَقَامُوا الصَّلَاةَ وَآتَوُا الزَّكَاةَ لَهُمْ أَجْرُهُمْ عِنْدَ رَبِّهِمْ وَلَا خَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَلَا هُمْ يَحْزَنُونَ
اين جمله تعليلى است كه ثواب صدقه دهندگان و كسانى را كه به خاطر نهى خدادست از رباخوارى بر مى دارند به وجهى عام بيان مى كند به وجهى كه هم شامل اين دو مورد مى شود و هم غير اين دو.
يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اتَّقُوا اللَّهَ وَذَرُوا مَا بَقِيَ مِنَ الرِّبَا إِنْ كُنْتُمْ مُؤْمِنِينَ
اين آيه مؤمنين رامخاطب قرار داده و به آنان دستور مى دهد ازخدا بپرهيزند و اين مطلب را به عنوان زمينه چينى مى آورد تا دنبالش بفرمايد:(و ذروا ما بقى من الربوا...)يعنى آنچه ازربا نزد بدهكاران مانده،صرفنظر كنيد و از اين بيان چنين بدست مى آيد كه بعضى مؤ منين در عهد نزول اين آيات هنوزربا مى گرفتند و بقايائى از ربا از بدهكاران خود طلب داشته اند لذا مى فرمايد:ازآنچه مانده صرفنظر كنيد وسپس آنان را تهديد نموده مى فرمايد: (فان لم تفعلوا فاذنوا بحرب من اللّه و رسوله).
و اين خود مؤيد روايت آينده است كه شاءن نزول آيه را بيان مى كند واينكه جمله را با قيد(اگر مؤ منيد)مقيد كرد به منظور اشاره به اين است كه ترك رباخوارى از لوازم ايمان است و نيز براى اين است كه جمله(و من عاد...)وجمله :(و اللّه لا يحب كل كفار...) را تاءكيد كند.
فَإِنْ لَمْ تَفْعَلُوا فَأْذَنُوا بِحَرْبٍ مِنَ اللَّهِ وَرَسُولِهِ
كلمه(اذن)هم بروزن كلمه (علم) است وهم معناى آن را مى دهد بعضى ازقاريان آيه را به صورت(فاذنوا)كه صيغه امرازمصدر(ايذان)است قرائت كرده اند كه بنابراين،معنا چنين مى شود(پس اعلان جنگ با خدا ورسول بدهيد)وحرف(باء)درجمله :(بحرب) براى اين آمده كه كلمه(فاذنوا) و يا(فاذنوا)متضمن معناى يقين و مانند آن است ومعناى آيه چنين است(اگر دست از رباخوارى بر نمى داريد پس يقين بدانيد كه اعلان جنگ داده ايد...)
معناى جنگيدن ربا خوار با خدا و رسول (ص ) و جنگيدن خدا و رسول با رباخوار
واگر كلمه(حرب) رانكره يعنى بدون الف و لام آورد براى اين است كه عظمت آن جنگ را ويا نوع آن را برساند(يا بفهماند كه اين جنگ با خدا و رسول،جنگى عظيم است ويا بفهماند رباخوارى نوعى جنگيدن با خدا است)واگراين جنگ را هم جنگ با خدا و هم جنگ با رسول ناميده،براى اين است كه رباخوارى مخالفت با خدا است كه حرمت آنرا تشريع فرموده ومخالفت با رسول خدا(صلى الله عليه و آله و سلم)است كه حكم خدا را تبليغ نموده واگر مربوط به خداى تعالى به تنهائى بود،بايد امرى تكوينى مى بود ومستند به رسول به تنهائى هم نمى تواند باشد براى اينكه رسول(صلى الله عليه وآله و سلم) در هيچ امرى مستقل نيست همچنانكه قرآن كريم فرموده : (ليس لك من الامرشى ء-تو در هيچ امرى استقلال ندارى).
اين بود معناى جنگيدن رباخوار با خدا و رسول،اما جنگيدن خدا و رسول با رباخوار، معنايش اين است كه رسول به امر خدا، رباخوار يا هر كس از مسلمانان كه حكمى از احكام را نمى پذيرد او را مجبوربه تسليم كند اگر تسليم شد كه هيچ و گرنه مسلمانان رامامور كند تا با او جنگ كنند تا تسليم حكم خدا شود.
همچنانكه درآيه :(فقاتلوا التى تبغى حتى تفى ء الى امراللّه).مى فرمايد: بايد با كسى كه سركشى مى كند بجنگيد تا تسليم فرمان خدا شودعلاوه بر اينكه خداى تعالى رفتار ديگرى در دفاع ازاحكامش دارد و آن جنگيدن با مخالفين از طريق فطرت خود آنان است يعنى فطرت خود آنان وفطرت عموم را عليه ايشان مى شوراند تا خواب راحت را از آنان سلب و دودمانشان را ويران و آثارشان رااز روى زمين محو كند.همچنانكه فرمود:(واذا اردنا ان نهلك قريه امرنا مترفيها ففسقوا فيها فحق عليها القول فدمرناها تدميرا)(و چون بخواهيم اهل قريه اى را هلاك كنيم،نخست ياغيان شهوت پرست را وامى داريم تا در آن قريه به فسق و فجور بپردازند و در نتيجه عذابشان قطعى گردد، آن وقت به نوعى كه خود مى دانيم زير و رويش مى كنيم).
وَإِنْ تُبْتُمْ فَلَكُمْ رُءُوسُ أَمْوَالِكُمْ لَا تَظْلِمُونَ وَلَا تُظْلَمُونَ
كلمه(وان تبتم)بيان گذشته ما را كه گفتيم خطاب در آيه به بعضى از مؤ منين است كه بعد از اسلام آوردن هنوز دست از رباخوارى برنداشته بودند، تاءييد مى كند و معناى جمله :(فلكم روس اموالكم)اين است كه اصل مالتان را از بدهكار بگيريد و بهره وربا را رها كنيد،(لا تظلمون)نه با گرفتن ربا ظلمى كرده باشيد،(ولا تظلمون)ونه با نگرفتن اصل پولتان به شما ظلم شده باشد.
واين آيه دلالت دارد براينكه اولارباخوار ملكيتش نسبت به اصل مال امضا شده وثانيا گرفتن ربا به همان بيانى كه گذشت،ظلم است وثالثا انواع معاملات امضا شده چون نفرمود(و لكم راس اموالكم) و معلوم است كه مال وقتى(راس)خوانده مى شود كه دروجوه معاملات وانواع كسب صرف شده باشد.
وَإِنْ كَانَ ذُو عُسْرَةٍ فَنَظِرَةٌ إِلَى مَيْسَرَةٍ
لفظ(كان) دراينجا به اصطلاح علم نحو تامة است ومعناى(بود)را مى دهد،مى فرمايد:اگردرميان بدهكاران فقيرى يافت شود طلبكار بايد اورا تا ميسره مهلت دهدوميسره به معناى تمكن و دارا شدن است در مقابل عسرت كه به معناى فقر و تنگدستى است ومعنايش اين است كه آنقدربايد مهلت دهد تا بدهكار به پرداخت بدهى خود متمكن شود.
واين آيه هرچند مطلق است و مقيد به مورد ربا نيست و ليكن قهرا منطبق با مورد ربا است،چون رسم اين بود كه وقتى مدت قرض يا هر بدهى ديگر به پايان مى رسيد رباخوار گريبان بدهكاررامى گرفت.و او درخواست مى كرد كه مدت بدهى مرا تمديد كن ومن درمقابل اين تمديد،فلان مقدارويا به فلان نسبت به قيمت جنس اضافه مى كنم وآيه شريفه از اين عمل نهى نموده و دستور مى دهد به بدهكار مهلت دهند.
وَأَنْ تَصَدَّقُوا خَيْرٌ لَكُمْ إِنْ كُنْتُمْ تَعْلَمُونَ
يعنى،واگر به كلى بدهى مديون را به او ببخشيد و بر او تصديق كنيد براى شما طلبكاران بهتر است،چون اگر چنين كنيد يك زيادى ممحوق(يعنى نابود شدنى)را مبدل كرده ايد به زيادى رابيه (يعنى باقى وجاويدان).
وَاتَّقُوا يَوْمًا تُرْجَعُونَ فِيهِ إِلَى اللَّهِ ثُمَّ تُوَفَّى كُلُّ نَفْسٍ مَا كَسَبَتْ وَهُمْ لَا يُظْلَمُونَ
اين جمله دنباله اى است براى آيات ربا كه حكم ربا و جزاى آن را بيان مى كرد واين جمله با تذكرى عمومى روز قيامت را با پاره اى از خصوصياتش كه مناسب با مقام آيه است يادآورمى شود تا دلها با ياد آن آماده پرهيز ازخدا و ورع و اجتناب از محرمات او گردد،آن محرماتى كه مربوط به حقوق الناس مى باشد كه زندگى بشر برآن متكى است.
آيه مى فرمايد: در پيش رويتان روزى است كه در آن به سوى خدا باز مى گرديد وهر نفسى آنچه راكه كرده دريافت مى كند،بدون اينكه ظلمى به او بشود.
و اما اينكه معناى بازگشت به خدا چه معنا دارد با اينكه ما هميشه حاضر براى خدا هستيم و نيز معناى(توفيه) چيست،پاسـخش انشاء اللّه در تفسير سوره انعام خواهد آمد.
بعضى از مفسرين گفته اند: آيه مورد بحث آخرين آيه اى است كه به رسولخدا(صلى الله عليه وآله وسلم) نازل شده و به زودى در بحث روايتى زير رواياتى كه بر اين معنا دلالت دارد از نظر خواننده مى گذرد.
بحث روايتى (شامل رواياتى در ذيل آيات مربوطه به ربا و عذاب رباخوار)
درتفسير قمى در ذيل آيه:(الذين ياكلون الربوا...)ازامام صادق(عليه السلام)روايت آمده كه فرمود:رسولخدا (صلى اللّه عليه وآله وسلم) فرموده است : وقتى مرا شبانه به آسمان بردند به مردمى برخوردم كه وقتى مى خواست ند برخيزند ازبزرگى شكم ها نمى توانستند،از جبرئيل پرسيدم اينها كيانند؟ گفت:اينها آن كسانى هستند كه در دنيا ربا مى خوردند وخداوند در باره شان فرمود:(لا يقومون الا كما يقوم الّذى يتخبطه الشيطان من المس)وقوم نامبرده را ديدم كه مانند آل فرعون هر صبح و شام بر آتش عرضه مى شدند و ايشان از شدت دلهره مى گفتند: پروردگارا قيامت كى بپا مى شود؟!.
مؤ لف:اين مشاهده كه رسولخدا(صلى اللّه عليه وآله وسلم)درمعراج داشته،مثالى برزخى بوده كه گفتار آن جناب را تأييد و تصديق مى كند كه فرمود:(كما تعيشون تموتون و كما تموتون تبعثون -هر جور زندگى كنيد همانطور مى ميريد و هرجوربميريد همانطور زنده مى شويد).
ودرالدرالمنثور است كه اصفهانى دركتاب ترغيب خود ازانس روايت كرده كه گفت:رسول خدا(صلى اللّه عليه و آله وسلم) فرمود:روزقيامت رباخوار ديوانه و شكم گنده محشور مى شود،بطوريكه پاهاى خود را يكى يكى به زمين مى كشد آنگاه اين آيه را تلاوت فرمود:(لا يقومون الا كما يقوم الّذى يتخبطه الشيطان من المس).
مؤ لف:در عذاب رباخواران و كيفر ربا رواياتى بسياراز طرق شيعه وسنى وارد شده و در بعضى از آنها آمده كه گناه رباخوارى برابر هفتاد بار زناى با مادراست.
ودرتهذيب به سند خود از عمر بن يزيد كه فروشنده پارچه اى بود كه در سابور(شاپور خوزستان) بافته مى شد روايت كرده كه گفت : به امام صادق (عليه السلام)عرضه داشتم:فدايت شوم مردم چنين مى پندارند كه دادن بهره پول براى كسى كه مضطر است نيز حرام است،آيا اين صحيح است ؟ فرمود:بله،براى اينكه مگر غنى و يا فقيرى سراغ دارى كه بدون احتياج و اضطرار چيزى را بخرد؟ اى عمر!خداى تعالى بيع را حلال و ربا را حرام فرموده،پس تو تنها مى توانى سود كسب را بگيرى و نمى توانى ربا بگيرى ،پرسيدم ربا چيست ؟ فرمود:چند درهم بدهى و دو براب،آنرا بگيرى و يا گندمى بدهى و دو برابر از همان جنس بگيرى.
ودركتاب فقيه به سند خود ازعبيد بن زراره از امام صادق(عليه السلام) روايت كرده كه فرمود:ربا تنها در جنسى است كه كيل و ياوزن مى شود.
مولف :دانشمندان اسلامى در آنچه كه ربا در آن حرام است اختلاف كرده اند مذهب اهل بيت(عليه السلام) اينست كه ربا تنها در پول،طلاونقره و هر جنسى است كه كيل و يا وزن مى شود وچون مساله فقهى است و مربوط به بحث ما كه تفسير است نمى باشد لذا از بحث بيشترپيرامون آن صرفنظر نموديم.
دو روايت در بيان مراد از موعظه در (فمن جاءه موعظة من ربه ...)
ودركافى ازيكى از دوامام باقروصادق(عليهماالسلام)ودر تفسيرعياشى ازامام صادق(عليه السلام)روايت كرده اند كه فرموده اند:منظور ازموعظه درجمله(فمن جائه موعظه من ربه توبه است).
و در تهذيب ازمحمد بن مسلم روايت آورده كه گفت :از اهل خراسان مردى داخل شد بر امام باقر(عليه السلام)(كه از راه رباخوارى مال فراوانى بدست آورده بود،بعد از فقهاء پرسيده بود كه تكليفم چيست ؟ همه گفته بودند هيچ عبادتى از تو پذيرفته نيست تا آنكه اموال را به صاحبش برگردانى) مرد خراسانى قصه خود را گفت،وامام ابى جعفر(عليه السلام)فرمود:راه نجات ت،در كتاب خداى عزوجل آمده است.آنجا كه مى فرمايد:(فمن جائه موعظه من ربه فانتهى فله ما سلف و امره الى اللّه)ومنظور از موعظه توبه است.
و در كافى وكتاب من لا يحضره الفقيه از امام صادق(عليه السلام) روايت آورده كه فرمود:هرمقدار ربا كه مردم از روى نادانى خورده باشند و بعد توبه كرده باشند خدا توبه شان را در صورتى كه توبه صحيح و جدى باشد مى پذيرد،ونيز فرمود:اگر مردى از پدرش مالى را به ارث ببرد و بداند كه در آن مال ربا هست و ليكن مال ربوى در معاملات با مال غير ربوى مخلوط شده باشد اين مال براوحلال است ومى تواند آن را بخور واگرعين مال ربوى را بشناسد در آن صورت عين مال ربوى را به صاحبش بر مى گرداند واصل مال را بر مى دارد.
و در فقيه وعيون ازحضرت رضا(عليه السلام)روايت كر ده كه فرمود: رباخوارى براى كسى كه از حرمتش دراسلام با خبر شده گناه كبيره است، آنگاه فرمود: و با علم به حرمت آن استخفاف وبى اعتنائى به حكم خدا و دخول در كفراست.
و دركافى آمده :ازآن جناب پرسيدند: مردى ربا مى خورد و معتقد است كه ربا حلال است فرمود: اگر حكم خدا به او نرسيده باشد عيبى ندارد و اما اگر از حكم خدا آگاه است وعمدا ربا مى خورد همان حكمى را دارد كه خداى عزوجل بيان فرموده است.
روايتى در ذيل آيه (يمحق الله الربوا و...)
ودر تهذيب وفقيه از امام صادق(عليه السلام) روايت كرده شخصى درباره آيه شريفه :(يمحق اللّه الربوا ويربى الصدقات ...)ازآن جناب كرد كه چگونه خدا ربا را كاهش داده و نابود مى كند با اينكه به قول بعضى ها ما مى بينيم مال رباخواران روز به روز بيشتر مى شود؟ فرمود: چه نقصانى شديدتر ازنقصان يك درهم ربا كه دين آدمى را ناقص مى كند و از بين مى برد و اگرهم بخواهد توبه كند همه مالش از بين مى رود و فقير مى شود.
مؤ لف:اين روايت بطوريكه ملاحظه مى كنيد منظوراز(محق)نقصان را به(محق) تشريعى تفسير كرده و مى فرمايد هرچند مال در نزد رباخوار زياد مى شود،اما شرعا مال او نيست و تصرفش درآن اموال حرام است در مقابل ربا صدقه قرار دارد كه منظور از ارباء و زياد شدن آن زياد شدن تكوينى است واين با بيان قبلى ما (كه گفتيم :محق در آيه عموميت دارد) منافاتى ندارد.
و درمجمع البيان ازعلى(عليه السلام)روايت كرده كه فرمود:رسول خدا در كار رباخوارى پنج نفر را لعنت كرد يكى خورنده آن و دوم خوراننده اش سوم و چهارم دو شاهد و پنجم نويسنده اش را.
مولف : اين معنا در الدر المنثور هم به چند طريق از آن جناب روايت شده است.
و در تفسير عياشى ازامام باقر(عليه السلام)روايت آورده كه فرمود:خداى تعالى مى فرمايد:منم آفريدگارهرچيز وغير خودم را موكل بر هر چيز كرده ام مگر صدقه را كه خودم آن را به دست خود مى گيرم هر چند كه مرد و زنى نيمه اى از يك خرما صدقه دهند،من آنرا تربيت مى كنم ،ونمو مى دهم، همانطوركه مردى از شما گوساله ويا كره اسب از شير گرفته خود را تربيت مى كند،تا آنجا كه وقتى در قيامت از نمودادنش دست بر مى دارم،به قدر كوهى بزرگتر از احد شده باشد.
و نيز در آن كتاب ازعلى بن الحسين(عليهماالسلام)ازرسولخدا(صلى الله عليه و آله وسلم) روايت كرده كه فرمود: خداى تعالى صدقه شما را رشد مى دهد، همانطور كه شما فرزند خود را تربيت مى كنيد، بطوريكه صدقه شما آنقدر بزرگ شود كه كوهى چون احد گردد.
مؤ لف :اين معنا از طرق اهل سنت ازعده اى از صحابه چون ابى هريرة و عايشه وابن عمروابى برزه اسلمى از رسولخدا(صلى اللّه عليه وآله وسلم) نقل شده است .
روايتى در ارتباط با (و ذروا ما بقى من الربوا...)
و درتفسير قمى آمده كه وقتىخداى تعالى اين آيه(الذين ياكلون الربوا...)رانازل كرد خالد بن وليد كه نزد رسولخدا(صلى اللّه عليه و آله وسلم) نشسته بود برخاست ،وعرضه داشت :يا رسول اللّه ! پدرم در ثقيف طلبكاريهائى از مردم،بابت ربا داشت و به من وصيت كرد آنها را بگيرم(آيا بگيرم يا نه )،در پـاسخ وى اين آيه نازل شد:( ذروا ما بقى من الربوا...)
مؤ لف :قريب به اين معنا را صاحب مجمع البيان ازحضرت باقر(عليه السلام)روايت كرده است .
و نيز در مجمع آمده كه سدى وعكرمه گفته اند:آيه(و ذروا ما بقى من الربوا)درباره بقيه ربائى نازل شد كه عباس و خالد بن وليد كه باهم شريك بودند از قبيله بنى عمروبن عمير كه شاخه اى از ثقيف بودند طلب داشتند، ودرروزگارى كه اسلام آمد اينها اموال بسيار زيادى از ربا جمع كرده بودند، خداى تعالى اين آيه را نازل كرد،و به دنبالش رسولخدا(صلى الله عليه و آله وسلم)فرمود: هرربائى كه قبل از اسلام و در جاهليت گرفته شده و بقيه اى از آن مانده ديگر پرداختش لازم نيست،واولين ربائى كه من باطل مى كنم و مى بخشم رباى عباس بن عبد المطلب است،و هر خونى كه در جاهليت ريخته شده قصاص آن دراسلام برداشته شده،واولين خونى را كه من مى بخشم خون ربيعه بن حارث بن عبد المطلب است،كه در بنى ليس شير خورده و پرورش يافته بود و هذيل او را بكشت.
مولف : نقل اين روايت را صاحب الدر المنثور به ابن جرير وابن منذر و ابن ابى حاتم نسبت داده كه از سدى روايت كرده اند با اين تفاوت كه در روايت اين سه نفر آمده كه آيه شريفه درباره عباس بن عبد المطلب و مردى از بنى مغيره نازل شده است.
و درالدر المنثور است كه ابو داود،و ترمذى كه او حديث را صحيح دانسته است ونسائى،وابن ماجه،وابن ابى حاتم،و بيهقى در سنن خود،همگى از عمرو و پسر احوص روايت كرده اند كه وى درحجة الوداع درركاب رسول خدا(صلى الله عليه و آله و سلم)بوده،وگفته است كه رسول خدا(صلى الله عليه و آله و سلم) فرمود: آگاه باشيد كه هر ربائى از زمان جاهليت بر ذمه كسى مانده ، بخشوده شده است ، و طلبكار حق مطالبه آن را ندارد، و تنها مى تواند اصل طلب خود را مطالبه كند،نه ظلم كنيد ونه ظلم شويد.
مولف:روايت دراين معنا بسياراست،وآنچه ازروايات شيعه وسنى برمى آيد اين است كه اجمالا آيه،درباره اموال ربوى نازل شده،كه بنى مغيره(دودمانى ازمردم مكه)ازبنى ثقيف(مردم طائف)طلب داشتند،چون درزمان جاهليت به آنان پول يا جنس به قرض مى دادند،وربا مى گرفتند، آنگاه كه اسلام آمد و باقيمانده طلب خود را ازايشان مطالبه نمودند،مردم ثقيف ندادند،چون اسلام خط بطلان برمعاملات ربوى كشيده بود،طرفين دعوا را نزد رسولخدا(صلى الله عليه وآله وسلم) بردند در پـاسخشان اين آيه نازل شد.
وهمين،خود مؤيد آن بيان ما است كه گفتيم :ربا قبل از نزول اين آيات حرام شده بود،وهمه مردم از آن خبرداشتند،(زيرا اگر حرام نشده بود و به مردم ابلاغ نشده بود مردم ثقيف ازدادن بدهى خود امتناع نمى ورزيدند(مترجم)،پس نبايد به گفتار بعضى از روايات اعتنا كرد كه گفته اند:حرام بودن ربا در اواخر عمر رسولخدا (صلى اللّه عليه وآله وسلم)نازل شد،وآن جناب هنوز حكم را ابلاغ نكرده از دنيا رحلت فرمود،مانند روايتى كه درالدر المنثور آمده كه ابن جري،وابن مردويه،ازعمربن خطاب روايت كرده اند كه روزى در خطبه خود گفت:یكى از آخرين آياتى كه نازل شده،آيه ربا بود، و رسولخدا(صلى الله عليه وآله و سلم)ازدنيا رفت در حالى كه حكم آنرا براى ما بيان نكرده بود،پس شما هم آنچه را كه شك داريدرها كنيد،و تنها به آنچه شما را به شك نمى اندازد اكتفا نمائيد.
علاوه براينكه مذهب اهل البيت(عليه السلام) اين است كه خداى تعالى پيامبر خود را قبض روح نكرد،مگربعد ازآنكه خدا تمامى مايحتاج مردم در امور دين را تشريع كرده،ورسولخدا(صلى اللّه عليه و آله وسلم)هم براى مردم بيان نموده بود.
و نيز درالدرالمنثور است كه آخرين آيه اى كه از قرآن نازل شد آيه :(و اتقوا يوما ترجعون فيه ...) است.
ودرمجمع البيان است كه ازامام صادق(عليه السلام)روايت شده كه فرمود:اگر دراسلام در تحريم ربا تشديد شده براى اين است كه مردم به سوى اعمال خير از قبيل قرض دادن و كمك هاى بلا عوض روى آورند.
و باز درمجمع البيان ازعلى (عليه السلام) روايت كرده كه فرمود: وقتى خدا بخواهد اهل قريه اى را هلاك كند، ربا در آن شايع مى شود.
رواياتى در ذيل (و ان كان ذو عسرة ...)
مولف :در بيان سابق ما مطالبى كه اين روايات را روشن مى سازد، گذشت .
و نيز درمجمع البيان در ذيل آيه : (و ان كان ذو عسرة فنظره الى ميسرة ...) گفته :علماى اسلام در حد عسرت وندارى اختلاف كرده اند، از امام صادق(عليه السلام)روايت شده كه فرمود حد عسرت اين است كه انسان بيشتر از قوت متوسط خود و عيالش نداشته باشد تا قرض خود را بدهد.
و نيز درهمان كتاب به نقل از ابن عباس و ضحاك و حسن آمده كه مهلت دادن بدهكار دست تنگ در تمامى بدهكاريها واجب است و همين معنا از امام باقر و امام صادق (عليه السلام)نيز روايت شده است.
و در همان كتاب آمده كه امام باقر (عليه السلام) فرمود:معناى جمله (الى ميسرة)اين است كه بايد او را مهلت دهيد تا خبر ناتوانى از پرداخت قرضش به امام مسلمين برسد،واو قرض وى را از سهم غارمين (بدهكاران) كه يكى از مصارف زكات است،بپردازد،البته امام مسلمين قرضى را ازاين ناحيه مى پردازد كه در راه مشروع مصرف شده باشد.
و در كافى ازامام صادق (عليه السلام) روايت شده كه فرمود: روزى رسولخدا (صلى الله عليه و آله و سلم) بر بالاى منبر رفت،و پس از حمد خدا و ثناى بر ا،و درود بر همه انبيايش فرمود: هان اى مردم حاضربه غائبين برسانيد،آگاه باشيد كه هر كس بدهكار تنگدستى را مهلت دهد،بر خدا است كه دربرابر هر روز مهلت كه داده ثواب صدقه دادن تمامى طلبش را بدهد،(مثلا اگرهزارتومان طلب دارد،و بدهكاررا به مدت يك سال مهلت داد،خداوند سيصد و شصت هزار تومان صدقه براى او،حساب مى كند(مترجم) تا آنكه طلب خود را وصول كند،آنگاه امام صادق(عليه السلام) فرمود: آيه:(وان كان ذو عشرة فنظره الى ميسرة،وان تصدقوا خير لكم ان كنتم تعلمون)به اين معنا است كه اگر مى دانيد كه تنگ دست است به اواز مالتان تصديق كنيد، كه اين برايتان بهتراست.
مؤلف : اين روايت مى خواهد جمله :(ان كنتم تعلمون)را تفسير كند،در سابق معنائى ديگر براى آن كرديم،و روايات در اين معانى و مطالب مربوط به آنها بسياراست،اگر كسى بخواهد همه را ببيند بايد به كتاب قرض ازكتب فقهى مراجعه نمايد.
بحث علمى (تحليل علمى ربا و مفاسد اجتماعى و اختصادى آن با اشاره اى به : تاريخچه ملكيت، قيمت گذارى،پول، معاملات ...)
درمباحث قبلى مكرر خاطرنشان ساختيم كه انسان درزندگيش همى و هدفى جز اين ندارد كه آنچه مى كند به نحوى باشد كه كمالات وجوديش را به دست آورد،و به عبارتى ديگرحوائج ماديش را برآورده سازد،پس انسان عملى را كه انجام مى دهد به وجهى ارتباط و تعلق به ماده دارد،ماده اى كه حاجت زندگيش را برمى آورد،پس انسان مالك عمل خويش است،قهرا آن ماده اى را هم كه روى آن عمل كرده،مالك است،حال چه اينكه عمل او فعل باشد يا انفعال،چون در نظر يك انسان اجتماعى،عمل او عبارت است از رابطه اى كه او با ماده دارد،و بر آن رابطه اث،بار مى شود،ساده تر بگويم : وقتى انسان در ماده اى عمل مى كند،آن ماده را به خود اختصاص مى دهد، و اين همان ملكيت اعتبارى يعنى جواز تصرف است،اين عقيده اى است كه يك انسان اجتماعى به آن پايبند است و عقلا هم همين را جايز مى دانند، و انسان را در اين اعتقادش تخطئه نمى كنند.
ليكن از آنجائى كه يك فرد از انسان نمى تواند با عملكرد خودش تمامى حوائج زندگى خود را برآورد، همين معنا اورا واداركرده تا اجتماعى تعاونى تشكيل دهد ودر نتيجه هر انسانى از دستاورد عمل خود استفاده كند، و مازاد آنرا در اختيار ديگران قرار داده،در مقابل،از دستاورد ديگران ، ساير حوائج خود را برآورد، در نتيجه ناگزير شد تا باهمنوعان خود مبادله و معاوضه را آغاز كند،و سرانجام،قرار بر اين شد كه،هر فرد از انسان در يك و يا چند رشته عمل كند،و از اين راه و يا راهها چيرهائى را مالك شود،وازآنها آنچه خودش احتياج دارد مصرف كند،و بقيه را با مازاد از دستاوردهاى ديگران معاوضه نمايد،و نياز خود را از آنها تاءمين نمايد،و اصل و ريشه معاملات و معاوضات همين است.
ليكن چند چيز باعث شد تا درمساله معاملات اشكال پديد آيد، يكى اينكه كالاهائى كه در اثر عملكرد انسانها به دست مى آيد يك جور نيست،و به تمام معنا با هم تفاوت دارند،دوم اينكه احتياج انسانها به همه آنها يكسان نيست نسبت به بعضى احتياج شديد و نسبت به بعضى ديگر كم است،سوم اينكه همه آن كالاها هميشه به يك اندازه موجود نيست،بعضى از آنها كمتر يافت مى شود،مثلا انسان ميوه را مى خواهد براى خوردن،و الاغ را براى باربردن ،وآب را براى نوشيدن و طلا و جواهرات را براى زينت دادن و به گردن انداختن و يا انگشتر نمودن و آن را در انگشت كردن و... و اينها هر كدام براى خود ارزش و قيمتى جداگانه دارد، و نسبتشان به يكديگر مختلف است.
اين اشكال بشر را وادار كرد تا براى هر چيزى قيمتى معين كند، و معيار قيمت را پول قرار داد، يعنى درهم و دينارى درست كرد، و بهاى هر چيزى را با آن سنجيد، و اين عمل را در اصل با فلزات كمياب مانند طلا و نقره انجام داد، آن را اصل و معيارهمه ارزش ها كرد،و بقيه كالاها و اجناس را با آن سنجيد،همچنانكه همه وزن ها(مثل گرم و مثقال وغيره)با يك معيار كلى(كيلو)سنجيده مى شود،درنتيجه يك واحد از پول طلا معيارى شد كه بهاى تمامى كالاها را با آن معين و نسبت اشياء به يكديگر را نيز باهمان معيار معلوم كنند.
ليكن كاربه اينجا خاتمه نمى يافت،براى اينكه لازم بود مقياسهاى مختلفى براى هر كالائى نيز معين كنند،مثلا واحدى براى طول از قبيل ذرع و متر و امثال آن،و واحدى براى حجم چون كيلو ليتر و امثال آن،و واحدى براى سنگينى چون من و كيلو و تن وخروارونخود و امثال آن،درست كند،در اين هنگام است كه تمامى نسبت ها معلوم مى شود،و اشتباهى باقى نمى ماند و معلوم شد كه مثلا يك قيراط از الماس برابرچهار دينار از طلا و فلان مقدار از آرد گندم يا ميوه يا چيز ديگر است،و يك من گندم برابر مثلا ده دينار پول يا فلان مقدار شكروفلان مقدار از چيز ديگر است،و روشن شد كه قيراطى از الماس برابر است با چهل من آرد،و همچنين معلوم شد كه هر چيزى برابرچه مقدار از چيز ديگراست.
بشر بعد ازاين مراحل علاوه برطلا ونقره پولهائى ديگر از مس و برنز واسكناس و تمبر درست كرد، كه شرح مفصل آنرا كتابهاى اقتصاد شرح داده،و بعد از اين مرحله كار ديگرى صورت گرفت،و آن اين بود كه(چون مردم نمى توانستند كالاى خود را به راه دوربرده،وآنچه را كه مى خواهند،ازراهى دور تهيه كنند)به ناچار راههائى براى كسب و تجارت باز شد،و هر كاسب يا تاجرى مخصوص تهيه كالائى شد، تا آنرا با نوعى ديگر مبادله و معاوضه كند، و از اين راه سودى به دست آورد،و اين سود نوعى زيادى است كه در قبال آنچه مى دهد مى گيرد.اين اعمال و رفتارى بود كه انسان براى رفع حوائج زندگى خود پيش گرفته،و در آخ،مساله به اينجا منجر شد كه به دست آورد ن نيازهاى زندگى دائر مدار پول باشد، و به نظر چنين رسيد كه هر كس پول چيزى را دارد گويا،خود آن را دارد (و خلاصه هدف و وسيله به يكديگرمشتبه شد)و مردم چنين پنداشتند كه پول همه چيز است،چون وقتى پول باشد همه چيز هست،و اگر آدمى به پول دست يابد به همه چيز دست يافته،و هر چيزى را كه مورد حاجت و يا لذت باشد مى تواند تهيه كند،وچه بسا كه پول را هم كالا حساب كردند و پول دادن و پول گرفتن را نوعى كاسبى به حساب آوردند،و دارنده اين شغل را صراف ناميدند.
ازآنچه گذشت روشن شد كه اصل معامله و معاوضه نخست بر اين قرار گرفته بود كه متاعى را كه مورد حاجت نيست با متاعى ديگركه مورد حاجت است معاوضه كنند،وسپس به اينجا كشيده شد كه متاعى را با پول معاوضه كنند نه به ملاك احتياج،بلكه به ملاك كاسبى و بهره گيرى،و اين مغايرت و اختلاف ميان آنچه مى دهند با آنچه مى گيرند،اصلى است كه حيات جامعه بر آن استوار است.
و اما دادن يك جنس وعينا همان را گرفتن،اگر بدون زيادى باشد چه بسا عقلا آن را در پاره اى موارد كه احتياج به اين كار هست امضا بكنند، چون ممكن است من امروز به گندم احتياج نداشته باشم،و وسيله نگهداريش را هم نداشته باشم،گندم خود را به ديگرى بفروشم و بهمين مقدار،دو ماه ديگر تحويل بگيرم،و يا اغراض ديگرى در زندگى برايم پيش بيايد كه براى تأمين آن جنسى را به عين همان جنس و به همان مقدار بفروشم،واما اگر با زياده ازعين جنس صورت بگيرد،که همان ربا و ربح باشد، بايد ببينيم كه چه نتايجى به بار مى آورد(و با در نظر گرفتن آن نتايج ببينيم عقل چنين معامله اى را تجويز مى كند يا خي(مترجم).
معناى ربا و ربا خوارى و آثار شوم آن
(ربا)منظور ما از اين كلمه تبديل جنسى است به مثل همان جنس با مقدارى زيادت،مثلا فروختن ده من گندم به مدت پنج ماه به مبلغ دوازده من گندم، و نظير اينها، و ربا وقتى متصور است كه خريدار ده من و يا قرض گيرنده آن در شدت فقر واحتياج باشد،(وگرنه به قول معروف پول گردرا به بازار دراز مى برد، و قوت زن و فرزند خود را مى خريد مترجم)ومعناى فقير كسى است كه درآمدش برابرحوائجش نباشد،مثلا در هر روز بطورمتوسط ده تومان به دست آورد، در حالى كه به بيست تومان محتاج باشد،از همين جا است كه سرمايه زندگى چنين فردى رو به نقصان مى گذارد،و زمانى طولانى نمى گذرد كه تمامى آنچه تاكنون كسب كرده همه را از دست مى دهد،و قدرت پرداخت آنچه را قرض گرفته ندارد، از او عدد بيست را مطالبه مى كنند،در حالى كه او هيچ چيزندارد،حتى عدد يك را هم فاقد است،پس دارائى چنين كسى مساوى با منهاى بيست (۲۰-) است و اين همان هلاكت و بدبختى در زندگى است.
اين وضع كسى است كه به ناچار تن به ربا مى دهد، و اما رباخوار؟ اوهم صاحب ده تومان خود مى شود،وهم ده تومان آن بيچاره اى كه از وى قرض گرفته،پس درهر معامله اى مال دوطرف در يك طرف جمع مى شود،وطرف ديگر بدون مال مى ماند،و اين به آن جهت است كه رباخوارده تومان دوم را بدون عوض گرفته است.
پس سرانجام ربا از يك سو مستلزم نابودى طبقه فقيراست،و از سوى ديگر جمع شدن اموال نزد طبقه سرمايه دا،و معلوم است كه يكى از نتايج اين وضع همانا حكومت و فرمانروائى ثروتمند رباخوار برجان و مال و ناموس مردم است،چون با داشتن قدرت مالى هر كارى را درراه به دست آوردن خواستها و لذتهايش مى كند وغريزه استخدام،اين بى بندوبارى را برايش توجيه مى كند،و نتيجه ديگرش دشمنى طبقه فقير نسبت به طبقه ثروتمند است، او را وا مى دارد تا به منظوردفاع از جان خود و از زندگى تلخ تر از زهرش و به هر طريقه اى كه دستش برسد از آن طبقه انتقام بگيرد،و هرج و مرج و فساد نظام زندگى بشرو به دنبالش هلاكت بشريت و نابودى تمدن از همين جا شروع مى شود.
البته اين نيز هست كه هر رباخوارنمى تواند تمامى طلبهاى خود را وصول كند،براى اينكه همه بدهكاران كه بدهى هايشان مثل برف انبار شده،نمى توانند دين خود را بپردازند،هرچند هم بخواهند بپردازند.
البته اينها همه درباره رباى معمولى ميان اغنيا و فقرا بود،و اما رباهاى ديگر مثلا رباى تجارتى كه اساس كار بانكها است،و رباى قرض وتجارت كردن با پول،كمترين ضررش اين است كه باعث مى شود اموال به تدريج يكجا يعنى درطرف بانكها جمع شده،سرمايه هاى تجارتى ازحد وحساب بيرون رود،و بيش از آن حدى كه بر حسب واقع بايد نيرومند شود،نيرومند گردد،وچون طغيان،اثر حتمى قدرت خارج از حد است،در ميان همين قدرت ها تطاول و درگيرى ايجاد شده،يكى مى خواهد ديگرى را درخود هضم كند،و سرانجام همه اين قدرتها نزد آنكه نيرومندترازهمه است تمركز مى يابد،و پيوسته فقر عمومى در ميان بشر گسترش يافته،و ثروت انحصارى اقليتى قرار مى گيرد،و همان هرج ومرجى كه گفتيم پديد آيد.
دانشمندان اقتصاد شكى دراين ندارند كه تنها علت شيوع كمونيسم درجهان،و پيشرفت مرام اشتراكى،همين تراكم فاحش ثروت نزد افرادى انگشت شماراست،البته خودنمائى و تظاهر اين افراد به مزاياى زندگى نيز بى اثر نيست ،وآتش كينه محرومان را تيزتر مى كند، محرومينى كه اكثريت بشر را تشكيل مى دهند،واز حياتى ترين حوائج زندگى محرومند،وطبقه ثروتمند همواره ايشان را با كلماتى از(تمدن)،(عدالت)،(حريت)،(تساوى حقوق)و... فريب داده،به زبان چيرهائى مى گويند كه در دلهايشان نيست منظورشان از الفاظى كه مى گويند ضد معانى آنها است،گمان مى كنند با اين دروغها و فريبكاريها به هدفهاى نامقدس خود كه بيش ترخوردن،و طبقه فقير را بيشتر ذليل كردن و برآنان بيشتر حكومت كردن است خواهند رسيد، و به زورگوئى بيشترى به آنان خواهند پرداخت،ومى پندارند كه اين راه تنها وسيله و راه سعادت آنان در زندگى است،و ليكن امروز دستگيرشان شده كه آن چه را مايه سعادت خود مى پنداشتند به ضررشان تمام شد، و نقشه هائى كه براى به شيشه كردن خون بينوايان كشيدند دامه ائى بود كه اول خودشان در آن افتادند، آرى :(ومكروا و مكراللّه و اللّه خيرالماكرين)عليه خدا نقشه مى كشند خدا هم نقشه مى كشد با اين تفاوت كه او بهترين نقشه كشندگان است، (چون) خدا دشمن خود را به دست خود او نابود مى كند(ثم كان عاقبه الذين اساوا السوآی).
و يكى از مفاسد شوم ربا اين است كه راه گنجينه كردن و اندوختن ثروت را آسان نمود،در سابق اگر كسى مى خواست پولى را پنهان كند هيچ تامينى از محفوظ ماندنش نداشت،ولى امروز ميليونها ريال پول را در مخازن بانكها ذخيره مى كنند،و آنرا در خريد و فروش(و كارهاى توليدى)از جريان مى اندازند،وخود براريكه بطالت وعياشى تكيه مى زنند،و ميليونها انسان را ازكارهاى توليدى كه فطرت انسان را به آن وا مى دارد محروم مى سازند، آرى حيات بشر بر كار و كوشش استواراست،وربا باعث مى شود كه عده اى به خاطر ثروت بسيار و بى نيازى بيرون از حد كار نكنند،و عده اى ديگر نيز به خاطر محروميت ،از كار محروم باشند.
بحث علمى ديگر (گفتار غزالى پيرامون طلا و نقره (درهم و دينار) و معاملات ربوى درآنها)
غزالى در باب شكر از كتاب احياء العلوم خود مى گويد: يكى از نعمتهاى خداى تعالى،خلقت(درهم) و(دينار)است،كه قوام زندگى دنيا بر آن دو است اگر چه درهم وديناردو موجود جامد هستند و در خود آنها فائده اى نيست ،وليكن با اينحال مورد حاجت خلق است،چون تمامى انسانها محتاج به مواد بسيارى ازخوردنيهاو پوشيدنيها وسايرحوائج هستند و بسيار مى شود كه انسان به چيزى نيازمند است كه ندارد،و درعوض چيزى دارد كه احتياجى به آن ندارد،مثلا شخصى زعفران دارد،ولى مركبى كه بر آن سوار شود ندارد،و شخصى ديگرمركب دارد،و احتياجى به آن ندارد،درعوض به زعفران محتاج است،اينجا است كه پاى مبادله به ميان مى آيد،يعنى اين دو ناگزير به معاوضه مى شوند.
از سوى ديگر مقدارعوض بايد معين شود،يعنى هرگز يك صاحب شتر حاضر نيست كه شتر خود را بدون حساب با زعفران معاوضه كند،زيرا مناسبتى ميان شتروزعفران نيست تا مثلا گفته شود به اندازه وزن شتر زعفران بگيرد،و يا پوست شترى را از زعفران پر كنند و به او بدهند،و همچنين است كسى كه خانه اى را با پارچه اى معاوضه مى كند،و يا برده اى را با گيوه و يا چكمه معاوضه مى كند و يا آرد مى دهد تا الاغى بگيرد،با در نظر گرفتن اينكه اين اشيا هيچ تناسبى با هم ندارند،و معلوم نيست كه يك شتر مساوى با چقدر زعفران است،
در نتيجه مشكل بسيار بزرگى در امرمعاملات پيش آمد،و بشر محتاج شد به اينكه حد وسطى در بين اجناس متفرق و نامربوط به هم ، پيدا كند، و با آن حد متوسط بها و رتبه و منزلت هرچيزى را دريابد، و بعد از معين شدن ارزش هر كالائى بفهمد كه كدام مساوى و كدام غير مساوى است.
خداى تعالى به همين منظوردرهم و دينار يا به عبارت ديگر طلا و نقره را خلق كرد،تا حاكم و حد متوسط ميان اموال باشند،وهرمالى را با آن دو بسنجند،مثلا بگويند اين شتر صد دينارمى ارزد،و صد دينار زعفران فلان مقدار مى شود،پس فلان مقداراززعفران برابر يك شتر است،براى اينكه هر دو برابر صد دينار هستند.
و اگر اين غرض با طلا و نقره انجام شد، براى اين بود كه براى بشر هيچ نفع و غرضى در خود آن دو نيست،نه خوردنى است،ونه پوشيدنى،و نه غير آن،و اگر خدا چيز ديگر را حد متوسط قرار مى داد كه احيانا خود آن چيز متعلق غرض واقع مى شد،چه بسا باعث مى شد اين غرض براى صاحبش موجب مزيتى شود،در حالى كه آن طرف ديگر كه به خود آن چيز غرضى ندارد اين ترجيح را نداشته باشد،در نتيجه باز هم نظام قيمت گذارى به هم مى خورد،و بهمين جهت خداى تعالى طلا و نقره را خلق كرد كه خود آنها متعلق غرض نيستند،اينجا بود كه طلا و نقره در بين مردم متداول شد، و ميان اموال به عدالت حكم كردند.
حكمت ديگرى كه در خلقت طلا و نقره هست اين است كه اين دو فلزوسيله اى است براى به دست آوردن هر چيزى كه به آن احتياج باشد،چون اين دو،فلزى كمياب هستند،وخود آنها متعلق هيچ غرضى قرار نمى گيرند.
و ديگر اينكه نسبت تمامى اموال با آن دو مساوى است،پس هر كسى آندو را داشته باشد گوئى همه چيز را دارد، ولى اگر كسى يك مقدار پارچه داشته باشد، تنها يك جامه دارد نه همه چيز،و اگر صاحب جامه احتياج به غذا پيدا كند به آسانى نمى تواند نان نانوا را با جامه خود معاوضه كند، چون بسيار مى شود كه نانوا احتياجى به جامه ندارد، بلكه مثلا او فعلا محتاج به يك گاو است ، (پس او ناچار بايد جامه را به دارنده گاوى كه محتاج به جامه است بدهد، و گاو او را گرفته به صاحب نان بدهد، و از او نان بگيرد، و چنين چيزى به سهولت انجام نمى شود(مترجم)، ناگزيرمحتاج است به چيزى كه اگر آن را داشته باشد مثل اينكه همه چيز را دارد، و حتما آن چيز بايد از نظر شكل و صورت داراى خاصيت نباشد، و از نظر كانه همه چيز باشد، چون چيزى مى تواند نسبت متساوى با اشياى مختلف داشته باشد كه خودش صورتى خاص نداشته باشد،
نظير آينه كه خودش هيچ رنگى ندارد، ولى همه رنگها را نشان مى دهد، طلا و نقره هم همينطورند،يعنى خودشان به آن جهت كه طلا و نقره اند نه غذا هستند،نه دوا،و نه غير آن،ولى وسيله اى براى به دست آوردن هر غرضى واقع مى شوند.
مثال ديگر طلا و نقره حروفى چون (از-تا -در-بر) و امثال آن است كه خودشان معنائى ندارد،ولى اگر با غير خود تركيب شده و جمله تشكيل شود معنا مى دهند.
اين بود دوتا ازحكمت هائى كه در خلقت طلا و نقره است ، البته حكمتهاى ديگرى نيز هست كه اگر بخواهيم همه را ذكر كنيم طولانى مى شود.
غزالى سپس مطلبى ديگر اضافه مى كند، كه حاصلش اين است:طلا و نقره از آنجا كه به خاطر حكمت هاى نامبرده از نعمت هاى خداى تعالى هستند، اگر كسى در آن دو عملى انجام دهد كه منافى با حكمتهائى باشد كه در خلقتش منظور بود، در حقيقت به نعمت خدا كفر ورزيده است.
و از اين بيان نتيجه گرفته كه پس ذخيره كردن طلا و نقره ظلم،و باعث ابطال حكمتى است كه در خلقت آن دو است،براى اينكه ذخيره كردن طلا و نقره ، زندانى كردن حاكمى است كه بايد بين مردم حكومت كند،وقتى با زندانى كردن آن از حكومتش جلوگير شد،هرج و مرج بين مردم پيدا مى شود، چون ديگر كسى نيست كه مردم به عنوان داورى عادل به وى مراجعه كنند.
آنگاه اين نتيجه را هم گرفته كه تهيه كردن ظرفهاى طلائى و نقره اى حرام است،چون معناى اين عمل اين است كه به طلا و نقره نظرى استقلالى داشته باشيم،در حالى كه طلا ونقره مقصود با لذات نيستند بلكه براى ساير اغراض،به كار مى روند و خلاصه هدف نيستند،بلكه وسيله اند،و چنين عملى ظلم است ، و مثل اين مى ماند كه اهل يك كشور حاكم خود را به بافندگى وادارند، يا به گرفتن ماليات گمرگ وساير كارهائى كه طبقات بى سواد و ناآگاه هم مى توانند انجامش دهند.
نتيجه ديگرى ازبيان خود گرفته و آن حرمت معاملات ربوى در خصوص درهم و دينار است،وگفته است :اين عمل كفر به نعمت خدا و ظلم است ، براى اينكه ظلم عبارت است ازاينكه چيزى را در غير آن مورد كه براى آن خلق شده،مصرف كنند،و طلا و نقره خلق شده اند تا وسيله باشند نه هدف ،چون غرضى كه در خود آنها نيست تا هدف قرار گيرد، پايان گفتار غزالى.ما در گفته غزالى نقطه نظرهائى داريم هم در اساسى كه در براى بحث پى ريزى كرده،و هم در بنائى كه روى آن پايه چيده ، و نتايجى كه از آن بحث گرفته است.
اشكالاتى بر نظريات غزالى در باره طلا و نقره و مسئله ربا
اما نقطه نظرما:در اساسى كه غزالى براى بحث ريخته چند اشكال است :اول اينكه :اگر مطلب آنطور باشد كه وى گفته،يعنى خلقت طلا ونقره براى اين بود كه وسيله باشد نه هدف،و هيچ غرضى در خود آنها نيست،چگونه ممكن است چيزى كه خودش ارزش ندارد، وسيله ارزيابى چيرهاى ديگر شود، و چگونه ممكن است چيزى اجناس و كالاها را با معيارى اندازه گيرى كند،كه خودش آن معيار را ندارد،آيا ممكن است طول مسافت بين دو نقطه را با چيزى به دست آورد كه خودش طول ندارد؟ ويا سنگينى و وزن يك گونى برنج رابا چيزى معين كرد كه خودش وزن ندارد؟.
اشكال دوم اينكه :خودش از يك طرف ميگويد:هيچ غرضى درخود طلا ونقره نيست،از طرفى ديگرمى گويد طلا و نقره كمياب هستند، و اين تناقضى است آشكار،براى اينكه كمياب بودن تصور ندارد مگر در چيزى كه مردم آن را طالبند، عزت وجود بدون مطلوبيت تصور ندارد.
اشكال سوم اين است كه :اگر طلا و نقره مقصود بالذات نباشند بلكه مقصود للغير باشند،بايد بين طلا و نقره فرقى نباشد،و هر دو يك قيمت داشته باشند، و حال آنكه مى بينيم عقلا،بهاى نقره را كمترازطلا اعتبار كرده اند.
اشكال چهارم اينكه :دراينصورت بايد ساير پولها چه مسى و چه كاغذى با طلا و نقره يك ارزش داشته باشد، و نيز بايد جنس ها بهاى جنس ديگر قرار نگيرند با اينكه ما با چرم،نمك و يا چيز ديگر مى خريم.
و اما نقطه نظرهاى ما در نتايجى كه از بحث گرفته :
۱- اينست كه حرمت ذخيره كردن طلا و نقره براى اين نيست كه اين عمل طلا و نقره را مقصود بالذات مى كند، و به آن دو ارزشى استقلالى مى دهد، بلكه از آيه شريفه :(والذين يكنزون الذهب والفضه،ولا ينفقونها فى سبيل اللّه ...) برمى آيد كه علت آن محروميت فقرا از روزى خوردن است ،يعنى طلا و نقره بايد در راه برآوردن حوائج كه خود نياز به كار و فعاليت دارد مصرف شود، و فقرا آن را در برابر سعى و كوشش خود بگيرند، و در راه تاءمين حوائج شخصى خود مصرف كنند، كه توضيح بيشترش درتفسيرآيه نامبرده كه آيه ۳۵ از سوره توبه است خواهد آمد.
۲- اينكه وساختن و مصرف كردن ظرفهاى طلائى و نقره اى را از اين جهت حرام دانست كه ظلم و كفربه نعمت خدا است،اگرعلت حرمت نامبرده اين باشد بايد گلوبند و دست بند طلائى و نقره اى زنان نيز حرام باشد، چون اين عمل هم طلا و نقره را مقصود بالذات مى كند،و نيز بايد خريد و فروش طلا و نقره نيز حرام باشد،و حال آنكه درشرع اسلام اينگونه اعمال نه ظلم خوانده شده و نه كف،و نه معامله طلا به نقره و زيور كردن به آن دو حرام شده است،پس علت چيز ديگرى است.
۳- اينكه مفسده اى كه براى ربا ذكر كرد و حرمت ربا را به خاطر آن مفسده دانست در تمامى معاملاتى كه روى نقدينه ها انجام مى گيرد هست،هزار تومان پول مسى دادن و هزار و صد تومان گرفتن همين مفسده را دارد،پس چرا غزالى مساله را منحصردر طلا و نقره كرد، و نيز ده من گندم دادن و يازده من گندم گرفتن نيز حرام است،وانحصارى به طلا و نقره ندارد،پس گفتار وى نه جامع است نه مانع،اما جامع نيست براى اينكه شامل رباى در گن دم وجووساير چيرهائى كه قابل وزن و پيمانه كردن هستند نمى شود،و اما مانع نيست براى اينكه شامل استعمال گلوبند و سايرزيورآلات مى شود، وحال آنكه نبايد بشود.
ازهمه اينها گذشته،علت حرمت ربا در خود آيه شريفه آمده مى فرمايد: (وما آتيتم من ربا ليربوا فى اموال الناس فلا يربوا عند اللّه،و ما آتيتم من زكوه تريدون وجه اللّه،فاولئك هم المضعفون)وربا را عبارت دانسته از زياد شدن اموال مردم،و ضميمه كردن اموال ديگران به مال افرادى انگشت شمار و اين همان است كه ما در بيان خود آورديم،و گفتيم همانطور كه تخم گياه موادى را از زمين بعنوان تغذيه مى گيرد،و ضميمه خود مى كند،و بزرگ مى شود،همچنين رباخوار اموال مردم را ضميمه مال خود نموده،لذا از مال مردم كم و به مال او افزوده مى شود تا جائى كه اكثريت مردم تهى دست،و رباخوار صاحب اموالى متراكم گردد،و با اين بيان روشن مى شود كه مراد از جمله )وان تبتم فلكم رؤس اموالكم،لا تظلمون و لا تظلمون ...( اين است كه نه شما به مردم ظلم كنيد ونه از طرف مردم و يا از ناحيه خدا به شما ظلم شود، پس ربا ظلم به مردم است