آيات ۲۸۵ و ۲۸۶ بقره 
۲۸۵- آمَنَ الرَّسُولُ بِمَا أُنْزِلَ إِلَيْهِ مِنْ رَبِّهِ وَالْمُؤْمِنُونَ كُلٌّ آمَنَ بِاللَّهِ وَمَلَائِكَتِهِ وَكُتُبِهِ وَرُسُلِهِ لَا نُفَرِّقُ بَيْنَ أَحَدٍ مِنْ رُسُلِهِ وَقَالُوا سَمِعْنَا وَأَطَعْنَا غُفْرَانَكَ رَبَّنَا وَإِلَيْكَ الْمَصِيرُ
۲۸۶- لَا يُكَلِّفُ اللَّهُ نَفْسًا إِلَّا وُسْعَهَا لَهَا مَا كَسَبَتْ وَعَلَيْهَا مَا اكْتَسَبَتْ رَبَّنَا لَا تُؤَاخِذْنَا إِنْ نَسِينَا أَوْ أَخْطَأْنَا رَبَّنَا وَلَا تَحْمِلْ عَلَيْنَا إِصْرًا كَمَا حَمَلْتَهُ عَلَى الَّذِينَ مِنْ قَبْلِنَا رَبَّنَا وَلَا تُحَمِّلْنَا مَا لَا طَاقَةَ لَنَا بِهِ وَاعْفُ عَنَّا وَاغْفِرْ لَنَا وَارْحَمْنَا أَنْتَ مَوْلَانَا فَانْصُرْنَا عَلَى الْقَوْمِ الْكَافِرِينَ
ترجمه آيات
پيامبر به آنچه خدا براو نازل كرد ايمان آورده و مؤ منان نيز همه به خدا و فرشتگان خدا و كتب و پيغمبران خدا ايمان آوردند و(گفتند) ما ميان هيچيك از پيغمبران خدا فرق نمى گذاريم،وهمه يك زبان و يك دل درقول وعمل اظهار كردند كه ما فرمان خدا را شنيده واطاعت كرديم،پروردگارا!، آمرزش تو را مى خواهيم ومى دانيم كه بازگشت همه به سوى تواست.(۲۸۵)
خدا هيچ كس را تكليف نكند مگربه قدر توانائى او(و روزجزا) نيكى هاى هرشخصى به سود خود اووبديهايش نيزبه زيان خود اواست.بارپروردگارا! ما را بر آنچه كه از روى فراموشى يا خطا انجام داده ايم مؤ اخذه مكن،بار پروردگارا! تكليف گران وطاقت فرسا چنانكه برگذشتگان نهادى برما نگذار،بار پروردگارا! بار تكليفى فوق طاقت ما را به دوش منه وبيامرز و ببخش گناه ما را و برما رحمت فرما،تنها سلطان ما و يار و ياور ما توئى،ما را بر(مغلوب كردن) گروه كافران يارى فرما.(۲۸۶)
بيان آيات 
توضيح معنايى كه اين دو آيه در صدد بيان آن هستند 
گفتار در اين دو آيه خلاصه مطالبى است كه غرضى را بطورمفصل بيان مى كرد،در سابق هم گفته بوديم كه غرض اين سوره بيان اين معنا است كه حق عبادت خداى تعالى اين است كه عبد،به تمامى آنچه او به زبان پيامبرانش بر بندگانش نازل كرده ايمان آورد،بدون اينكه ميان پيامبران او فرقى بگذارند واين غرض،همان غرضى است كه آيه اولى تا كلمه(من رسله) ايفا نموده،و در سوره قصص هم مخالف اين دستور را از بنى اسرائيل حكايت مى كند كه با اينكه انواعى ازنعمت ها از قبيل كتاب و نبوت و ملك و غير آن را به ايشان داده بود، آنان اين نعمت ها را با عصيان و تمرد و شكستن ميثاقها وكفر،تلافى كردند،و اين همان معنائى است كه ذيل آيه اول و همه آيه دوم به آن اشاره نموده،مى فرمايد: بايد بندگان براى اجتناب ازآنها به خدا پناه ببرند، بنابراين،آخر آيه به اولش و خاتمه اش به آغازش برمى گردد.
از اينجا خصوصيت مقام بيان در اين دو آيه روشن مى شود، توضيح اينكه خداى سبحان سوره را با صفتى شروع كرد كه واجب است هرفرد با تقوائى متصف به آن صفت بوده باشد،و آن صفت عبارت است از اينكه بر بنده خدا واجب است ازعهده حق پروردگاربرآيد.
مى فرمايد: بندگان با تقواى او،به غيب ايمان دارند و نماز را بپا مى دارند، و از آنچه خدا روزيشان كرده انفاق مى كنند، و به آنچه بر پيامبر اسلام و ساير رسولان نازل كرده،ايمان مى آورند،و به آخرت يقين دارند.وبه دنبال چنين صفتى است كه خدا آنان رامورد انعام قرار داده وهدايت قرآن را روزيشان كرد،و دنبال اين مطلب به شرح حال كفار ومنافقين پرداخت،و سپس بطور مفصل،وضع اهل كتاب و مخصوصا يهود را بيان كرد، و فرمود كه خداى تعالى با هدايت كردن آنان برايشان منت نهاد،وبا انواعى از نعمت ها گرامى شان داشت،و موردعنايات عظيمى قرار داد، ولى در مقام تلافى،جز با طغيان و عصيان نسبت به خدا و كفران نعمت ها و انكار او و رسولانش و دشمنى با فرشتگانش و تفرقه انداختن ميان رسولان و كتب او بر نيامده،وعكس العملى نشان ندادند،خداى تعالى هم همانگونه با آنان مقابله كرد، كه با تكاليفى دشوارو احكامى سخت،از به جان هم افتادن،و يكديگر را كشتن و به صورت ميمون و خوك مسخ شدن،و با صاعقه و عذاب آسمانى معذب نمودن،محكومشان نمود.
سپس در خاتمه سوره،به همين مطالب برگشته،بعد از بيان وصف رسول و مؤ منين به او مى فرمايد: اينها بر خلاف آنان هستند، اينان هدايت و ارشاد خدا راتلقى به قبول واطاعت كرده،به خدا و ملائكه و كتب و رسولان او ايمان آوردند، بدون اينكه ميان هيچ يك از پيامبران فرق بگذارند،و با اين طرز رفتار،موقف خود را كه همانا موقف بندگى است كه ذلت عبوديت و عزت ربوبيت بر آن احاطه دارد،حفظ كردند،چون مؤ منين درعين اينكه به تمام معنا دعوت حق را اجابت كرده اند، به اين مطلب اعتراف دارند كه از ايفاى حق بندگى و اجابت دعوت خدا عاجزند،چون اساس و پايه هستيشان بر ضعف وجهل است .
و به همين جهت گاهى از تحفظ نسبت به وظائف و مراقبت از آن كوتاهى مى كنند،يا فراموش مى كنند،يا دچارخطا مى شوند،و يا در انجام واجبات الهى كوتاهى نموده ،نفسشان با ارتكاب گناهان به ايشان خيانت مى كند،وايشان را به ورطه غضب ومؤاخذه خدا نزديك مى سازد،همانطور كه اهل كتاب را قبل از ايشان به آن نزديك ساخت،از اين جهت به ساحت مقدس خدا و به عزت ورحمت او پناه مى برند از اينكه ايشان را درصورت خطا و نسيان مؤ اخذه فرمايد،ودرخواست مى كنند به خاطر خطا و نسيان ما را به تكاليف دشوار مكلف مفرما،و به عذاب هائى كه طاقتش را نداريم معذب مدار،وما را عفو كن،وبيامرز،و بر قوم كفار پيروز كن.
اين آيات در مقام نسخ آيه قبل نيستند 
پس اين است آن معنائى كه آيات مورد بحث در صدد بيان آن هستند،و بطوريكه ملاحظه مى فرمائيد، همين معنا موافق با غرضى است كه آن را دنبال كرده،نه آن معنائى كه مفسرين براى آيه كرده و گفته اند،مضمون اين دو آيه وابسته ومربوط به مضمون آيه قبل است،مى خواهد آيه قبل را كه مشتمل بود برتكليف طاقت فرسا وما لا يطاق،نسخ كند،آيه اولى يعنى(آمن الرسول ...)حكايت گفتار مردمى است كه به ما لا يطاق مكلف شده اند،وآيه دومى ناسخ آن تكليف است.
آرى گفتار ما با رواياتى هم كه در شاءن نزول سوره وارد شده،مناسب تراست،چون درشأن نزول گفته اند: اين سوره در مدينه نازل شد،زيرا هجرت رسولخدا(صلى الله عليه وآله وسلم)به مدينه ومستقر شدنش درآن شهر مقارن است با استقبال كامل مؤ منين آن شهر،كه انصار دين الهى بودند،وبا جان و مال خود به نصرت رسولخدا(صلى الله عليه و آله و سلم)قيام كردند،ونيز مقارن بود با از خود گذشتگى هاى اهل مكه،كه به خاطر خدا دست از زن و فرزند ومال ووطن خود شستند،وبه رسولخدا(صلى الله عليه و آله وسلم) پيوستند،چنين موقعيتى ايجاب مى كرد كه خداى تعالى ازدو طائفه تشكر وستايش كند،كه دعوت اوو پيامبرش را اجابت كردند،(دقت فرمائيد) البته آخر آيه هم كه مى فرمايد:(انت مولانا فانصرنا على القوم الكافرين)،تا اندازه اى بر اين معنا دلالت دارد،چون اشاره مى كند كه درخواست آنان در اوائل شكل گيرى اسلام بوده است.
و درآيه شريفه نكاتى عجيب از اجمال و تفسيرواختصارگوئى بجا،و اطاله به مورد،و رعايت ادب عبوديت،و بياناتى جامع در آنچه مايه سعادت و كمال است،بكاررفته .
آمَنَ الرَّسُولُ بِمَا أُنْزِلَ إِلَيْهِ مِنْ رَبِّهِ وَالْمُؤْمِنُونَ
اين قسمت از آيه ، ايمان پيامبر و مؤ منين را تصديق مى كند،و اگر پيامبر را جداى ازمؤمنين ذكركرد،و فرمود: رسول به آنچه ازناحيه پروردگارش نازل شده ايمان دارد، و آنگاه مؤ منين را به آن جناب ملحق كرد، براى اين بود كه رعايت احترام آن جناب را فرموده باشد،و اين عادت قرآن است،كه هرجا مناسبتى پيش بيايد ازآن جناب احترامى به عمل مى آورد،و او را جداى از ديگران ذكر نموده،سپس ديگران را به او ملحق مى سازد،مانند مورد زير كه مى فرمايد:(فانزل اللّه سكينته على رسوله وعلى المؤ منين)(يوم لا يخزى اللّه النبى،و الذين آمنوا).
كُلٌّ آمَنَ بِاللَّهِ وَمَلَائِكَتِهِ وَكُتُبِهِ وَرُسُلِهِ
اين جمله تفصيل آن اجمالى است كه جمله قبل برآن دلالت مى كرد،چون جمله قبل اجمالا مى گفت كه:رسول و مؤ منين به آنچه نازل شده ايمان آوردند،ولى شرح نمى داد كه آنچه نازل شده به چه چيز دعوت مى كند جمله مورد بحث شرح مى دهد كه كتاب نازل بررسولخدا(صلى اللّه عليه و آله وسلم) مردم را به سوى ايمان و تصديق همه كتب آسمانى وهمه رسولان و ملائكه خدا كه بندگان محترم اوهستند دعوت مى كند، هر كس به آنچه بر پيامبر اسلام نازل شده ايمان داشته باشد، در حقيقت به صحت همه مطالب نامبرده ايمان دارد.
لا نُفَرِّقُ بَيْنَ أَحَدٍ مِنْ رُسُلِهِ 
اين جمله حكايت گفتار مؤمنين است،بدون اينكه بفرمايد(مؤمنين گفتند:..)وما درتفسيرآيه شريفه :(واذ يرفع ابراهيم القواعد من البيت واسمعيل : ربنا تقبل منا انك انت السميع العليم )
يكى از زيباترين سبك هاى قرآنى (نقل قول بدون آوردن كلمه گفت يا گفتند)
نكته عمومى اين طرزحكايت را بيان كرده و گفتيم :اين طرز بيان اززيباترين سبكهاى قرآنى است،واما نكته اى كه مخصوص آيه مورد بحث است،(علاوه براينكه بيانگرحالت و گفتارمؤمنين است)اين است كه ازخصوص حال مؤ منين گرفته شده،حالى كه درايمانشان به آنچه خدا نازل كرده،داشته اند،بنابراين جمله مورد بحث زبان حال ايشان است نه زبان قال،و به فرض اينكه گفته باشند،هركسى در دل خود آن را گفته است.
و سبك زيبائى كه در اين آيه بكاررفته اين است كه يك گفتاررا كه ازمؤمنين حكايت كرده،نيمى از آن يك شكل است،ونيم ديگرش شكل ديگرى دارد،وآن جمله :(لا نفرق بين احد منهم)وجمله (و قالوا سمعنا و اطعنا...)است،كه اولى را بدون(قالوا-گفتند)آورده،و دومى را با آن،با اينكه هردو گفتارمؤمنين در پاسـخ دعوت پيامبر است.
حال بايد ديد وجه آن چيست ؟وجهش همان است كه درگذشته نيز گفتيم،جمله اولى كه كلمه گفتند ندارد زبان حال ايشان و جمله بعدى كه آن كلمه را دارد زبان قال وگفتار ايشان است.
قبلاخداى تعالى ازحال يك يك آنان بطورجداگانه خبر داده وفرموده بود(كل آمن باللّه)ولى درجمله مورد بحث ازآن سياق،به سياق جمع برگشته فرمود:
(لانفرق بين احد)تاآخردوآيه،واين،براى آن است كه دراهل كتاب امورنامبرده،بطوردسته جمعى واقع مى شد،يهود ميان موسى وعيسى و محمد،ونصارا ميان موسى وعيسى ومحمد فرق مى گذاشتند،و به همين جهت دسته دسته شدند،واديان جداگانه اى درست كردند،با اينكه خدا همگى آنان را به يك امت ويك دين كه ،دين فطرت است خلق كرده بود.
وهمچنين درخواست مؤاخذه نكردن وحمل وتحميل ننمودن را به جماعت آنان نسبت داد،و نيز در آخرآيه در خواست نصرت دادن به ايشان عليه كفار را به همه نسبت داد،نه تك تك افراد،بر خلاف ايمان كه چون در حقيقت قائم به تك تك افراد است به افراد منسوب نمود.
 وَقَالُوا سَمِعْنَا وَأَطَعْنَا غُفْرَانَكَ رَبَّنَا وَإِلَيْكَ الْمَصِيرُ
جمله(سمعنا واطعنا)انشا است،نه اخبار،نمى خواهند خبر دهند كه ما شنيديم و اطاعت كرديم ،بلكه مى خواهند به تعبير فارسى بگويند(بچشم،اطاعت) و اين تعبير كنايه است از اينكه دعوت تو را اجابت كرديم،هم با ايمان قلبى،و هم با عمل بدنى،چون كلمه(سمع)در لغت كنايه گرفته مى شود از قبول و اذعان به قلب و كلمه اطاعت استعمال مى شود دررام بودن در عمل،پس با مجموع دو كلمه(سمع و طاعت)امرايمان تمام و كامل مى گردد وجمله (سمعنا واطعنا)ازناحيه بنده،انجام دادن همه وظائفى است كه در برابر مقام ربوبيت و دعوت خدا دارد،و اين وظائف وتكاليف همه آن حقى است كه خدا براى خود به عهده بندگان گذشته،كه در كلمه(عبادت)خلاصه مى شود،همچنانكه فرمود:(وما خلقت الجن و الانس الا ليعبدون ما اريد منهم من رزق ،وما اريد ان يطعمون).
حق خدا بر بندگان و حق بندگان بر خداى سبحان 
ونيز فرمود: الم اعهد اليكم يا بنى آدم ان لا تعبدوا الشيطان،انه لكم عدو مبين،و ان اعبدونى).
و خداى تعالى در برابر اين حقى كه براى خود قرار داده حقى هم براى بنده اش برخود واجب ساخته ،وآن آمرزش است،كه هيچ بنده اى درسعادت خود ازآن بى نياز نيست،ازانبيا و رسولان بگير تا پائين تر، و لذا به ايشان وعده داده كه درصورتى كه اطاعتش كنند،و بندگيش نمايند،ايشان را بيامرزد،همچنانكه دراولين حكمى كه براى آدم و فرزندانش تشريع كرد،فرمود(قلنا اهبطوامنها جميعا، فاما ياتينكم منى هدى فمن تبع هداى فلا خوف عليهم ولاهم يحزنون)واين نيست مگرهمان آمرزش.
وچون مؤمنين با گفتن(سمعنا واطعنا)بطورمطلق و بدون هيچ قيدى اعلان اطاعت داده،در نتيجه حق مقام ربوبيت را ادا كردند،لذا به دنبال آن،حقى را كه خداوند متعال براى آنان برخودواجب كرده بود،مسئلت نموده وگفتند:(غفرانك ربناواليك المصير)كلمه مغفرت وغفران به معناى پوشاندن است وبرگشت مغفرت خداى تعالى به دفع عذاب است،كه خود پوشاندن نواقص بنده درمرحله بندگى است،نواقصى كه درقيامت كه بنده به سوى پروردگارش بر مى گردد فاش و هويدا مى شود.
لَا يُكَلِّفُ اللَّهُ نَفْسًا إِلَّا وُسْعَهَا لَهَا مَا كَسَبَتْ وَعَلَيْهَا مَا اكْتَسَبَتْ
كلمه(وسع)به معناى توانائى وتمكن است،و اصل درآن وسعت مكانى بوده،و بعدها قدرت آدمى چيزى نظير ظرف تصور شده،كه افعال اختيارى آدمى از آن صادرمى شود،در نتيجه كارهائى كه ازآدمى سر مى زند درحدود قدرت وظرفيت او است،حال يا كم است و يا زياد،و آنچه ازآدمى سر نمى زند ظرفيتش را نداشته،درنتيجه اين استعمال،معناى وسعت به طاقت منطبق شده،و در آخر طاقت را وسع ناميده،گفتند:(وسع آدمى)يعنى طاقت و ظرفيت قدرت او.
تكليف نكردن به آنچه كه در قدر و اختيار انسان نيست سنت خداوند در بين بندگان است
خواننده عزيز توجه فرمود كه تمام حق خدا بربنده اين است كه سمع و طاعت داشته باشد، و معلوم است كه انسان تنها درپاسـخ فرمانى مى گويد: (طاعة) كه اعضاى جوارحش بتواند آن فرمان را انجام دهد،چون اطاعت به معناى مطاوعه است،يعنى تاءثر پذيرى قوا واعضاى آدمى در اثر فرمان كسى كه به او امر مى كند واما چيزى كه مطاوعه بردار نيست،مثل اينكه مثلا به كسى امر كنند كه با چشم خود بشنود،و با گوش خود ببيند،ويادرآن واحد در چند مكان دور ازهم حاضر شود،و يا براى بار دوم از پشت پدر عبور كرده،در رحم مادر قرار گيرد،ودوباره از مادر متولد شود،چنين چيزى نه قابل اطاعت است،و نه آمرحكيم تكليفى مولوى درباره آن صادر مى كند، پس اجابت نمودن فرمان خدا با سمع وطاعت،تحقق نمى پذيرد،مگر درچهارچوب قدرت واختيار انسان و اين افعال مقدور و اختيارى است كه انسان به وسيله آن براى خود نفع و يا ضرر كسب مى كند،پس كسب ،خود بهترين دليل است براينكه آنچه آدمى كسب كرده ومتصف به آن شده،وسع و طاقت آنرا داشته است.
پس از آنچه گفتيم اين معنابه خوبى روشن شد كه جمله(لا يكلف اللّه ...)كلامى است مطابق با سنتى كه خداوند دربين بندگانش جارى ساخته،و زبان همان سنت است،وآن سنت اين است كه ازمراحل ايمان آن مقدار رابرهر يك از بندگان خود تكليف كرده كه در خور فهم او باشد،وازاطاعت آن مقدارى را تكليف كرده كه درخور نيرو و توانائى بنده باشد، و نزد عقلا و صاحبان شعور نيز همين سنت و روش معمول ومتداول است،و نيز روشن گرديد كه معناى جمله نامبرده درست با كلامى كه در آيه قبل ازرسول و مؤ منين حكايت كرد كه گفتند:(سمعنا واطعنا) منطبق است،نه چيزى از آن كم داردو نه زياد.
و نيزمعلوم شد كه مضمون جمله نامبرده يعنى(لا يكلف اللّه نفسا...)هم به آيه قبل از خود ارتباط دارد وهم به آيه بعد ازخود.
اما نسبت به ما قبلش،براى اينكه اين جمله مى فهماند خداى تعالى بندگان خود رابه بيش ازامكاناتشان درسمع وطاعت تكليف نمى كند پس سمع و طاعتى كه در آيه قبل ى بود همان وسع در اين آيه است.
خطا و نسيان از اخيار آدمى خارج است ولى مقدمات خطا و نسيان اختيارى است 
واما نسبت به جمله هاى بعدى براى اينكه جملات بعدى اين معنا را مى رساند كه درخواست رسولخدا(صلى الله عليه و آله وسلم) ومؤمنين كه خدا بر خطا و نسيان آنها را مؤ اخذه نكند،و چيزى را كه طاقتش ‍ را ندارند بر آنان تحميل نفرمايد،هر چند درخواست بخشش از امورى بيرون از توان انسان است،ليكن از باب تكليف به امورى نيست كه در وسع آدمى نباشد، چون قبلا هم گفتيم منظورعذابهائى است كه ممكن است در برابر تمرد و نافرمانى بر آنان تحميل كند،خواهيد گفت خطا ونسيان،تمرد نيست،چون از اختيار آدمى خارج است،در پاسـخ مى گوئيم درست است،و ليكن مقدمات خطا و نسيان اختيارى است،وممكن است با جلوگيرى از مقدمات آن و يا تحفظ از آن از پيش آمد آن جلوگيرى نمود،پس خطا و نسيان به اين ملاحظه امرى اختيارى است،مخصوصا در مواردى كه ابتلاى آدمى به آنها به خاطرسوء اختيارخود آدمى باشد.
اين مطلب عينا درمورد(اصر)هم مى آيد،چون(اصر)يعنى اينكه خداوند مردمى را كه از تكاليف آسان اوتمرد وسرپيچى كرده اند به عنوان كيفر تكاليفى دشواربرايشان وضع كند.واين كار برخلاف حكمت نيست تا انجام آن ازخداوند قبيح باشد،زيرا مقدمات آن را خود انسان ها،با اختيار خود انجام داده اند.پس در نسبت دادن آن به خدا هيچ محذورى ندارد.
رَبَّنَا لَا تُؤَاخِذْنَا إِنْ نَسِينَا أَوْ أَخْطَأْنَا
 بعد از آنكه در مقام اجابت دعوت خداى تعالى بطورمطلق و بدون هيچ قيدى گفتند:(سمعنا واطعنا)وسپس از يك سومتوجه ضعف وفتوروسستى خود شدند،و ازسوى ديگر متوجه سرنوشت اقوام وامتهائى شدند كه قبل ازايشان مى زيستند،ناچار ازخداى تعالى خواستند تا به ايشان رحم كند،وبا ايشان آن معامله را نكند كه با امتهاى گذشته كرد،يعنى آن مؤ اخذه ها وحمل و تحميل ها را نفرمايد،چون مؤ منين با تعليم الهى اين معنا را آموخته بودند كه هيچ حول و قوتى جزبه كمك خدا وجود ندارد،و هيچ چيز جز رحمت او آدمى را از خطا و نسيان و تمرد حفظ نمى كند.
بااين بيان پاسـخ ازسؤالى كه ممكن است بشود روشن مى گردد،و آن اين است كه رسولخدا(صلى الله عليه وآله وسلم)با اينكه معصوم است،چطور درخواست مصونيت از خطا و نسيان مى كند؟ جوابش اين شد كه اگر آن جناب معصوم است،به عصمت او معصوم است،نه از ناحيه خودش،پس صحيح است كه ازخدا مصونيتى درخواست كند، كه از ناحيه خود ضمانتى نسبت به آن ندارد،و خود را د راين درخواست هم آواز مؤ منين سازد.
 رَبَّنَا وَلَا تَحْمِلْ عَلَيْنَا إِصْرًا كَمَا حَمَلْتَهُ عَلَى الَّذِينَ مِنْ قَبْلِنَا
كلمه(اصر) بطوريكه گفته اند به معناى ثقل و سنگينى است،بعضى هم گفته اند: به معناى آن است كه چيزى را به قهر و غلبه حبس كنى،و برگشت آن نيز به همان معناى اول است،چون حبس شدن نيز نوعى سنگينى است،و بر موجود حبس شده گران است.
ومراد از(الذين من قبلنا)اهل كتاب ومخصوصا يهود است،چون دراين سوره به بسيارى از داستانهاى ايشان اشاره شده است،و مخصوصا درسوره اعراف آيه ۱۵۷(اصر)و(اغلال)را به ايشان نسبت داده ،مى فرمايد(ويضع عنهم اصرهم،و الاغلال التى كانت عليهم)
رَبَّنَا وَلَا تُحَمِّلْنَا مَا لَا طَاقَةَ لَنَا بِهِ
مراد از(مالا طاقه لنابه)،تكليف هاى ابتدائى طاقت فرسا نيست،چون توجه نمودى كه خداى تعالى هرگز چنين تكاليفى به بندگان خود نمى كند، چون هم عقل آن را تجويز نمى كند،وهم كلام خود خداى تعالى،كه در مقام حكايت گفتار مؤ منين فرموده :(سمعنا واطعنا)،بر خلاف آن دلالت دارد، بلكه مراد ازآن جزا و كيفر بدى هائى است كه ممكن است به ايشان برسد،حال يا به صورت تكاليف دشوار(نظير آنچه در بنى اسرائيل واقع شد) باشد،و يا به صورت عذاب هائى كه ممكن است نازل شود،و يا به صورت مسخ شدن و امثال آن باشد.
 وَاعْفُ عَنَّا وَاغْفِرْ لَنَا وَارْحَمْنَا
كلمه(عفو)به معناى محو اثر است،وكلمه(مغفرت)به معناى پوشاندن است وكلمه رحمت معنايش معروف است،اين معناى كلى اين كلمات بود، و اما به حسب مصداق و با در نظر داشتن معناى لغوى آنها بايد بگوئيم :اين سه جمله وترتيب آنها به اين صورت ازقبيل پرداختن تدريجى ازفرع به اصل است،وبه عبارتى ديگر منتقل شدن ازچيزى كه فائده اش خصوصى است به سوى چيزى كه فائده اش ‍عمومى تراست وبنابراين عفو خداعبارت است ازمحوو ازبين بردن اثر گناه،كه همان عقابى است كه براى هر گناهى معين فرموده،ومغفرت عبارت است ازپوشاندن و محو اثرى كه گناه در نفس به جاى گذاشته ،ورحمت عبارت است ازعطيه اى الهى كه گناه واثرحاصل آن،نفس را مى پوشاند.
وعطف اين سه جمله،يعنى و(اعف عنا) و(اغفرلنا) و(وارحمنا)برجمله(ربنا لاتواخذنا ان نسينا اواخطانا)،با در نظر گرفتن سياق و نظمى كه در همه آنها است،اشعار دارد بر اينكه مرادازعفوومغفرت ورحمت،امورى است مربوط به گناهان بندگان ازجهت خطا و نسيان وامثال آن،
و ازاين معنا روشن مى شود كه مراد ازاين مغفرت كه در اينجا درخواست شده،غيرمغفرت درجمله :(غفرانك ربنا)است،مغفرت درآنجا مغفرت مطلقه درمقابل اجابت مطلقه است،كه بيانش گذشت،ولى اين مغفرت،مغفرت خاصه است،درمقابل گناه ناشى ازفراموشى وخطا،پس سؤال مغفرت درآيه شريفه تكرار نشده است.
دراين چهاردعا،لفظ(رب)چهاربارتكرارشده،تاازراه اشاره به صفت عبوديت خود،صفت رحمت خداى تعالى رابرانگيزاند،چون نام ربوبيت بردن،صفت عبوديت ومذلت بندگى را بياد مى آورد
دعوت عمومى به سوى دين توحيد و جهاد در راه اعلاى آن،اولين وظيفه مومنين بعد از ايمان و اظهار عبوديت حق است
 أَنْتَ مَوْلَانَا فَانْصُرْنَا عَلَى الْقَوْمِ الْكَافِرِينَ
اين جمله جمله اى است جديد و دعائى است مستقل وكلمه مولى به معناى ناصرويارى كننده است،و ليكن نه هر ناصر بلكه ناصرى كه تمامى امور منصور به عهده اواست چون كلمه مولى ازماده ولايت است كه به معناى عهده دارى و تصدى امراست ،واز آنجا كه خدا ولى مؤ منين است پس مولايشان نيز هست،و آنان را در آنچه كه محتاج به يارى وى باشند يارى مى كند همچنانكه فرمود:(واللّه ولى المؤ منين)ونيز فرموده:(ذلك بان اللّه مولى الذين،آمنوا وان الكافرين لا مولى لهم)يعنى اين به آن جهت است كه خدا مولاى كسانى است كه ايمان آورده اند،وكسانى كه كفر ورزند مولا و ياورى ندارند.
وازاين دعاى مؤ منين بر مى آيد كه بعد از گفتن(سمعنا واطعنا)وپذيرفتن اصل دين،هيچ همى به جز اقامه دين و نشرآن،وجهاد درراه اعلاى آن وبلند كردن آوازه كلمه حق،و به دست آوردن اتفاق كلمه همه امتها برمساله دين،ندارند،همچنانكه همين معنا از آيه زير استفاده مى شود كه مى فرمايد:(قل هذه سبيلى ادعوالى اللّه على بصيرة ،اناومن اتبعنى،وسبحان اللّه،وما انا من المشركين).
پس دعوت به سوى توحيد،راه دين است،راهى كه البته جهادوقتال وامربه معروف ونهى از منكر وسايراقسام دعوت وانذا،همه ازمصاديق آن هستند،براى اينكه هدف ازهمه اينها يكى است،وآن ريشه كن ساختن ماده اختلاف در ميان نوع بشر است،و آيه زيربه اهميت آن در نظر شارع دين اشاره نموده،مى فرمايد:(شرع لكم من الدين ماوصى به نوحا،و الّذى اوحينا اليك،و ما وصينا به ابراهيم وموسى وعيسى،ان اقيمواالدين،ولا تتفرقوا فيه).
پس اينكه درآيه مورد بحث گفتند: (تومولاى مائى،پس ما را يارى كن) دلالت مى كند براينكه بعد ازگفتن (سمعنا واطعنا)وپذيرفتن دين،اولين وظيفه اى كه به ذهنشان رسيده همين بوده كه با دعوتى عمومى دين خدا را در ميان نوع بشر گسترش دهند،(و خدا داناتر است)
دراينجا جلد چهارم ترجمه تفسير الميزان پايان مى يابد،خدا را براين نعمت سپاس مى گزارم،و از درگاه مقدسش مسئلت دارم،بركتى در اين مشروع قرار دهد، تا در آشنائى مسلمانان فارسى زبان به اسرار قرآن كريم،و عمل به دستورات آن داراى اثر بيشترى شود.
(آمين يا رب العالمين)

این وب سای بخشی از پورتال اینترنتی انهار میباشد. جهت استفاده از سایر امکانات این پورتال میتوانید از لینک های زیر استفاده نمائید:
انهار بانک احادیث انهار توضیح المسائل مراجع استفتائات مراجع رساله آموزشی مراجع درباره انهار زندگینامه تالیفات عربی تالیفات فارسی گالری تصاویر تماس با ما جمادی الثانی رجب شعبان رمضان شوال ذی القعده ذی الحجة محرم صفر ربیع الثانی ربیع الاول جمادی الاول نماز بعثت محرم اعتکاف مولود کعبه ماه مبارک رمضان امام سجاد علیه السلام امام حسن علیه السلام حضرت علی اکبر علیه السلام میلاد امام حسین علیه السلام میلاد حضرت مهدی علیه السلام حضرت ابالفضل العباس علیه السلام ولادت حضرت معصومه سلام الله علیها پاسخ به احکام شرعی مشاوره از طریق اینترنت استخاره از طریق اینترنت تماس با ما قرآن (متن، ترجمه،فضیلت، تلاوت) مفاتیح الجنان کتابخانه الکترونیکی گنجینه صوتی پیوندها طراحی سایت هاستینگ ایران، ویندوز و لینوکس