آيات ۶ و ۷

إِنَّ الَّذِينَ كَفَرُوا سَوَاءٌ عَلَيْهِمْ أَأَنْذَرْتَهُمْ أَمْ لَمْ تُنْذِرْهُمْ لَا يُؤْمِنُونَ ﴿۶﴾
خَتَمَ اللَّهُ عَلَى قُلُوبِهِمْ وَعَلَى سَمْعِهِمْ وَعَلَى أَبْصَارِهِمْ غِشَاوَةٌ وَلَهُمْ عَذَابٌ عَظِيمٌ ﴿۷﴾
ترجمه :
۶- كسانى كه كافر شدند براى آنها تفاوت نمى كند كه آنان را(از عذاب خداوند) بترسانى يا نترسانى،ايمان نخواهند آورد.
۷- خدا بر دلها و گوشهاى آنان مهر نهاده،و بر چشمهاى آنها پرده افكنده شده،و عذاب بزرگى در انتظار آنها است.

تفسير:
گروه دوم ، كافران لجوج و سرسخت.

اين گروه درست در نقطه مقابل متقين وپرهيزگاران قرار دارند و صفات آنها دردو آيه فوق به طور فشرده بيان شده است.
در نخستين آيه مى گويد آنها كه كافر شدند(ودركفر وبى ايمانى سخت ولجوجند)براى آنها تفاوت نمى كند كه آنانرا از عذاب الهى بترسانى يا نترسانى
ايمان نخواهند آورد (ان الذين كفروا سواء عليهم ء انذرتهم ام لم تنذرهم لا يؤ منون).
گروه اول ازهر نظر با تمام حواس وادراكات آماده بودند كه پس از دريافت حق آن را پذيرا شوند و از آن پيروى كنند.
ولى اين دسته چنان در گمراهى خود سرسختند كه هر چند حق براى آنان روشن شود حاضر به پذيرش نيستند، قرآنى كه راهنما و هادى متقين بود، براى اينها بكلى بى اثر است،بگوئى يا نگوئى،انذار كنى يا نكنى بشارت دهى يا ندهى،اثر ندارد،اصولا آنها آمادگى روحى براى پيروى ازحق و تسليم شدن در برابرآن را ندارند.
آيه دوم اشاره به دليل اين تعصب ولجاجت مى كند ومى گويد: آنها چنان در كفر وعناد فرو رفته اند كه حس ‍ تشخيص را ازدست داده اند
(خدا بر دلها و گوشهايشان مهر نهاده وبرچشمهاشان پرده افكنده شده)(ختم الله على قلوبهم وعلى سمعهم وعلى ابصارهم غشاوة).
به همين دليل نتيجه كارشان اين شده است كه براى آنها عذاب بزرگى است (و لهم عذاب عظيم).
به اين ترتيب چشمى كه پرهيزگاران با آن آيات خدا را مى ديدند،و گوشى كه سخنان حق را با آن مى شنيدند، وقلبى كه حقايق را بوسيله آن درك مى كردند دراينها از كارافتاده است،عقل وچشم و گوش دارند،ولى قدرت درك و ديدوشنوائى ندارند!چرا كه اعمال زشتشان و لجاجت وعنادشان پردهاى شده است در برابر اين ابزار شناخت.
مسلما انسان تا به اين مرحله نرسيده باشد قابل هدايت است،هر چند گمراه باشد،اما به هنگامى كه حس ‍ تشخيص را بر اثر اعمال زشت خود ازدست داد ديگرراه نجاتى براى او نيست،چرا كه ابزار شناخت ندارد و طبيعى است كه عذاب عظيم در انتظار او باشد.

نكته ها
۱- آيا سلب قدرت تشخيص ، دليل بر جبر نيست ؟

نخستين سؤ الى كه دراينجا پيش مى آيد اين است كه اگر طبق آيه فوق خداوند بر دلها و گوشهاى اين گروه مهر نهاده ،و بر چشمهاشان پرده افكنده، آنها مجبورند دركفر باقى بمانند، آيا اين جبر نيست ؟ شبيه اين آيه درموارد ديگرى از قرآن نيز به چشم مى خورد،با اين حال مجازات آنها چه معنى دارد؟ پاسـخ اين سؤ ال را خود قرآن داده است و آن اينكه اصرار و لجاجت آنها در برابر حق و ادامه به ظلم و بيدادگرى و كفر سبب مى شود كه پرده اى بر حس تشخيص آنها بيفتد، در سوره نساء آيه ۱۵۵مى خوانيم : بل طبع الله عليها بكفرهم :خداوند بواسطه كفرشان،مهر بر دلهاشان نهاده !ودر سوره مؤ من آيه۳۵ مى خوانيم : كذلك يطبع الله على كل قلب متكبر جبار: اينگونه خداوند مهر مى نهد برهر قلب متكبر ستمكار! و در سوره جاثيه آيه ۲۳ چنين آمده است : افراءيت من اتخذ الهه هواه و اضله الله على علم و ختم على سمعه و قلبه و جعل على بصره غشاوة :آيا مشاهده كردى كسى را كه هواى نفس را خداى خود قرار داده ؟ ولذا گمراه شده،و خدا مهر بر گوش و قلبش نهاده و پرده بر چشمش افكنده است.ملاحظه مى كنيد كه سلب حس تشخيص و از كار افتادن ابزار شناخت در آدمى در اين آيات معلول عللى شمرده شده است،كفر،تكبر،ستم،پيروى هوسهاى سركش لجاجت و سرسختى در برابرحق،در واقع اين حالت عكس العمل و بازتاب اعمال خود انسان است نه چيزديگر.
اصولا اين يك امر طبيعى است كه اگر انسان به كار خلاف وغلطى ادامه دهد تدريجا با آن انس مى گيرد، نخست يك حالت است ،بعدا يك عادت مى شود،سپس مبدل به يك ملكه مى گردد وجزء بافت جان انسان مى شود،گاه كارش به جائى مى رسد كه بازگشت بر اوممكن نيست،اما چون خود آگاهانه اين راه را انتخاب كرده است مسئول تمام عواقب آن مى باشد بى آنكه جبر لازم آيد، درست همانند كسى كه آگاهانه با وسيله اى چشم و گوش خود را كور و كر مى كند تا چيزى را نبيند و نشنود.
و اگر مى بينيم اينها به خدا نسبت داده شده است به خاطر آنست كه خداوند اين خاصيت را در اينگونه اعمال نهاده است(دقت كنيد)
عكس اين مطلب نيز در قوانين آفرينش كاملا مشهود است،يعنى كسى كه پاكى و تقوا، درستى و راستى را پيشه كند، خداوند حس تشخيص او را قويتر مى سازد و درك و ديد و روشن بينى خاصى به او مى بخشد،چنانكه در سوره انفال آيه ۲۹ مى خوانيم :يا ايها الذين آمنو ان تتقوا الله يجعل لكم فرقانا: اى مؤ منان اگر تقوا پيشه كنيد خداوند فرقان يعنى وسيله تشخيص حق از باطل را به شما عطا مى كند.
اين حقيقت را در زندگى روزمره خود نيز آزموده ايم،افرادى هستند كه عمل خلافى را شروع مى كنند،درآغاز خودشان معترفند كه صددرصد خلافكاروگنهكارند،و به همين دليل از كار خود ناراحتند، ولى كم كم كه با آن انس گرفتند اين ناراحتى از بين مى رود،و در مراحل بالاتر گاهى كارشان به جائى مى رسد كه نه تنها ناراحت نيستند بلكه خوشحالند و آن را وظيفه انسانى و يا وظيفه دينى خود مى شمرند!
در حالات حجاج بن يوسف آن ابر جنايتكار روزگار مى خوانيم كه براى توجيه جنايات هولناكش مى گفت : اين مردم گنهكارند من بايد بر آنها مسلط
باشم و به آنها ستم كنم ،چرا كه مستحقند،گوئى اينهمه قتل و خونريزى و جنايت را ماءموريتى از سوى خدا براى خود مى پنداشت !
و نيز مى گويند يكى از سپاهيان چنگيز در يكى از شهرهاى مرزى ايران سخنرانى كرد وگفت :مگر شما معتقد نيستيد كه خداوند عذاب برگنهكاران نازل مى كند ما همان عذاب الهى هستيم پس هيچگونه مقاومت نكنيد!.

۲- اگر اينها قابل هدايت نيستند اصرار پيامبران براى چيست ؟
اين سؤال ديگرى است كه در رابطه با آيات فوق در نظر مجسم مى شود ولى توجه به يك نكته پاسـخ آن را روشن مى سازد و آن اينكه مجازات و كيفرهاى الهى همى شه با اعمال و رفتار انسان ارتباط دارد تنها نمى توان كسى را به خاطر اينكه قلبا آدم بدى است كيفر نمود،بلكه لازم است ابتدا او را دعوت به سوى حق كنند، اگر تبعيت نكرد و ناپاكى درون را در عملش منعكس ساخت دراين حال مستحق كيفر است،در غير اين صورت مصداق قصاص قبل از جنايت خواهد بود.
اين همان چيزى است كه ما نام آن را اتمام حجت مى گذاريم.
بطورخلاصه :جزا وپاداش عمل،حتما بايد پس از انجام عمل باشد،وتنها تصميم و يا آمادگى وزمينه هاى روحى و فكرى براى اين كار كافى نيست.
بعلاوه پيامبران فقط براى هدايت اينها نيامده اند،اينها دراقليتند،اكثريت توده هاى گمراه كسانى هستند كه تحت تعليم و تربيت صحيح قابل هدايت مى باشند.

۳- مهر نهادن بر دلها
درآيات فوق و بسيارى ديگر از آيات قرآن براى بيان سلب حس تشخيص و درك واقعى از افراد، تعبير به ختم شده است،و احيانا تعبير به طبع ورين .
اين معنى از آنجا گرفته شده است كه در ميان مردم رسم بر اين بوده هنگامى
كه اشيائى را در كيسه ها يا ظرفهاى مخصوصى قرار مى دادند،و يا نامه هاى مهمى را در پاكت مى گذاردند،براى آنكه كسى سر آن را نگشايد و دست به آن نزند آن را مى بستند و گره مى كردند و بر گره مهر مى نهادند، امروز نيز معمول است اسناد رسمى املاك را به همين منظوربا ريسمان مخصوصى بسته و روى آن قطعه سربى قرار مى دهند و روى سرب مهر ميزنند،تا اگر از صفحات آن چيزى كم و زياد كنند معلوم شود.
در تاريخ شواهد فراوانى ديده مى شود كه رؤ ساى حكومتها كيسه هاى زر را به مهر خويش مختوم مى ساختند وبراى افراد مورد نظر مى فرستادند، اين براى آن بوده كه هيچگونه تصرفى در آن نشود تا بدست طرف برسد، زيرا تصرف در آن بدون شكستن مهر ممكن نبود.
امروز نيز معمول است كيسه هاى پستى را لاك و مهر مى كنند.
در لغت عرب براى اين معنى كلمه ختم به كار مى رود، البته اين تعبير درباره افراد بى ايمان لجوجى است كه براثرگناهان بسيار در برابر عوامل هدايت نفوذناپذير شده اند،ولجاجت وعناد در برابر مردان حق در دل آنان چنان رسوخ كرده كه درست همانند همان بسته و كيسه سر به مهر هستند كه ديگر هيچگونه تصرفى در آن نمى توان كرد،و به اصطلاح قلب آنها لاك و مهر شده است.
طبع نيزدر لغت به همين معنى آمده است وطابع (بر وزن خاتم) هردو به يك معنى مى باشد يعنى چيزى كه با آن مهر مى كنند.
اما رين به معنى زنگار يا غبار يا لايه كثيفى است كه بر اشياء گرانقيمت مى نشيند،اين تعبير در قرآن نيز براى كسانى كه بر اثرخيره سرى و گناه زياد قلبشان نفوذناپذير شده به كار رفته است،در سوره مطففين آيه ۱۴مى خوانيم :كلا بل ران على قلوبهم ما كانوا يكسبون :چنين نيست،اعمال زشت آنها زنگار و لايه بر قلب آنها افكنده است.
و مهم آنستكه انسان مراقب باشد اگرخداى ناكرده گناهى از او سرمى زند درفاصله نزديك آن را با آب توبه وعمل صالح بشويد،مبادا به صورت رنگ ثابتى براى قلب در آيد و بر آن مهرنهد.
درحديثى از امام باقر (عليه السلام) مى خوانيم :ما من عبد مؤ من الا و فى قلبه نكتة بيضاء فاذا اذنب ذنبا خرج فى تلك النكتة نكتة سوداء فان تاب ذهب ذلك السوادو ان تمادى فى الذنوب زاد ذلك السواد حتى يغطى البياض،فاذا غطى البياض لم يرجع صاحبه الى خير ابدا، و هو قول الله عزوجل كلا بل ران على قلوبهم ما كانوا يكسبون :هيچ بنده مؤمنى نيست مگر اينكه در قلب او يك نقطه(وسيع)سفيد و درخشندهاى است هنگامى كه گناهى ازاوسر زند درآن منطقه سفيد،نقطه سياهى پيدا مى شود، اگر توبه كند آن سياهى بر طرف مى گردد واگر به گناهان ادامه دهد بر سياهى افزوده مى شود،تا تمام سفيدى را بپوشاند،وهنگامى كه سفيدى پوشانده شد ديگر صاحب چنين دلى هرگز به خير و سعادت باز نمى گردد،و اين معنى گفتار خدا است كه مى گويد: كلا بل ران على قلوبهم ما كانوا يكسبون.

۴- مقصود از قلب در قرآن
چرا درك حقايق در قرآن به قلب نسبت داده شده است درحالى كه مى دانيم قلب مركز ادراكات نيست بلكه تلمبهاى است براى گردش خون در بدن ؟!
در پاسـخ چنين مى گوئيم :
قلب در قرآن به معانى گوناگونى آمده است،ازجمله :
۱- به معنى عقل و درك چنانكه در آيه ۳۷ سوره ق مى خوانيم ان فى ذلك لذكرى لمن كان له قلب در اين مطالب تذكر و يادآورى است براىآنان كه نيروى عقل و درك داشته باشند.

۲- به معنى روح و جان چنانكه در سوره احزاب آيه ۱۰آمده است :و اذ زاغت الابصار و بلغت القلوب الحناجر:هنگامى كه چشمها ازوحشت فرو مانده و جانها به لب رسيده بود.
۳- به معنى مركز عواطف،آيه ۱۲ سوره انفال شاهد اين معنى است : سالقى فى قلوب الذين كفروا الرعب :بزودى در دل كافران ترس ايجاد مى كنم . و در جاى ديگردرسوره آل عمران آيه ۱۵۹مى خوانيم فبما رحمة من الله لنت لهم و لو كنت فظا غليظ القلب لانفضوا من حولك:...اگر سنگدل بودى از اطرافت پراكنده مى شدند
توضيح اينكه :
در وجود انسان دو مركز نيرومند بچشم مى خورد:
۱- مركز ادراكات كه همان مغز و دستگاه اعصاب است و لذا هنگامى كه مطلب فكرى براى ما پيش مى آيد احساس ‍ مى كنيم با مغز خويش آنرا مورد تجزيه و تحليل قرار مى دهيم .(اگرچه مغزو سلسله اعصاب در واقع وسيله و ابزارى هستند براى روح).
۲- مركز عواطف كه عبارت است از همان قلب صنوبرى كه در بخش چپ سينه قرار دارد و مسائل عاطفى درمرحله اول روى همين مركز اثر مى گذارد، اولين جرقه از قلب شروع مى شود.
مابالوجدان هنگامى كه با مصيبتى روبرومى شويم فشار آن را روى همين قلب صنوبرى احساس مى كنيم،و همچنان وقتى كه به مطلب سرورانگيزى برمى خوريم فرح و انبساط را در همين مركز احساس مى كنيم (دقت كنيد).
درست است كه مركز اصلى ادراكات و عواطف همگى روان و روح آدمى است ولى تظاهرات و عكس العملهاى جسمى آنها متفاوت است عكس العمل
درك و فهم نخستين بار در دستگاه مغز آشكار مى شود،ولى عكس العمل مسائل عاطفى از قبيل محبت،عداوت،ترس،آرامش،شادى وغم درقلب انسان ظاهر مى گردد، بطوريكه بهنگام ايجاد اين امور به روشنى اثر آنها را در قلب خود احساس مى كنيم.
نتيجه اينكه اگردر قرآن مسائل عاطفى به قلب(همين عضو مخصوص)مسائل عقلى به قلب(به معنى عقل يا مغز) نسبت داده شده،دليل آن همان است كه گفته شد،و سخنى به گزاف نرفته است.
از همه اينها گذشته قلب به معنى عضو مخصوص نقش مهمى در حيات وبقاى انسان دارد،بطوريكه يك لحظه توقف آن با نابودى همراه است.بنابراين چه مانعى دارد كه فعليتهاى فكرى و عاطفى به آن نسبت داده شود.

۵- چرا قلب و بصر به صيغه جمع و سمع به صيغه مفرد ذكر شده است ؟
در آيه فوق مانند بسيارى ديگر ازآيات قرآن،قلب و بصر به صورت جمع (قلوب وابصار)آمده ولى سمع همه جا درقرآن به صورت مفرد ذكر شده است اين تفاوت حتما نكته اى دارد،نكته آن چيست ؟
پاسـخ درست است كه كلمه سمع در قرآن همه جا بصورت مفرد آمده و بصورت جمع (اسماع) نيامده است ولى قلب وبصر گاهى بصورت جمع مانند آيه فوق و گاهى بصورت مفرد مانند آيه ۲۳ سوره جاثيه آمده است :(و ختم على سمعه و قلبه و جعل على بصره غشاوة).
عالم بزرگوار مرحوم شيخ طوسى در تفسير تبيان از يكى از ادباى معروف چنين نقل مى كند كه:علت مفرد آمدن سمع ممكن است يكى ازدو چيز باشد:
نخست : اينكه سمع گاهى بعنوان اسم جمع بكار مى رود و ميدانيم كه در اسم جمع معنى جمع افتاده و نيازى به جمع بستن ندارد.
ديگر اينكه سمع مى تواند معنى مصدرى داشته باشد و مى دانيم مصدر دلالت بر كم و زياد هر دو مى كند و نيازى به جمع بستن ندارد.
بعلاوه مى توان وجه ذوقى وعلمى ديگرى براى اين تفاوت گفت وآن اينكه :تنوع ادراكات قلبى ومشاهدات با چشم نسبت به مسموعات فوق العاده بيشتر است و بخاطراين تفاوت قلوب و ابصار بصورت جمع ذكر شده ولى سمع بصورت مفرد آمده است.
در فيزيك جديد نيز مى خوانيم امواج صوتى قابل استماع تعداد نسبتا محدودى است وازچندين ده هزار تجاوز نمى كند.در حاليكه امواج نورها و رنگهائى كه قابل رؤ يت هستند از ميليونها مى گذرد(دقت كنيد).
آيات ۸ تا۱۶

وَمِنَ النَّاسِ مَنْ يَقُولُ آمَنَّا بِاللَّهِ وَبِالْيَوْمِ الْآخِرِ وَمَا هُمْ بِمُؤْمِنِينَ ﴿۸﴾
يُخَادِعُونَ اللَّهَ وَالَّذِينَ آمَنُوا وَمَا يَخْدَعُونَ إِلَّا أَنْفُسَهُمْ وَمَا يَشْعُرُونَ ﴿۹﴾
فِي قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ فَزَادَهُمُ اللَّهُ مَرَضًا وَلَهُمْ عَذَابٌ أَلِيمٌ بِمَا كَانُوا يَكْذِبُونَ ﴿۱۰﴾
وَإِذَا قِيلَ لَهُمْ لَا تُفْسِدُوا فِي الْأَرْضِ قَالُوا إِنَّمَا نَحْنُ مُصْلِحُونَ ﴿۱۱﴾
أَلَا إِنَّهُمْ هُمُ الْمُفْسِدُونَ وَلَكِنْ لَا يَشْعُرُونَ ﴿۱۲﴾
وَإِذَا قِيلَ لَهُمْ آمِنُوا كَمَا آمَنَ النَّاسُ قَالُوا أَنُؤْمِنُ كَمَا آمَنَ السُّفَهَاءُ أَلَا إِنَّهُمْ هُمُ السُّفَهَاءُ وَلَكِنْ لَايَعْلَمُونَ ﴿۱۳﴾
وَإِذَا لَقُوا الَّذِينَ آمَنُوا قَالُوا آمَنَّا وَإِذَا خَلَوْا إِلَى شَيَاطِينِهِمْ قَالُوا إِنَّا مَعَكُمْ إِنَّمَا نَحْنُ مُسْتَهْزِئُونَ ﴿۱۴﴾
اللَّهُ يَسْتَهْزِئُ بِهِمْ وَيَمُدُّهُمْ فِي طُغْيَانِهِمْ يَعْمَهُونَ ﴿۱۵﴾
أُولَئِكَ الَّذِينَ اشْتَرَوُا الضَّلَالَةَ بِالْهُدَى فَمَا رَبِحَتْ تِجَارَتُهُمْ وَمَا كَانُوا مُهْتَدِينَ ﴿۱۶﴾
ترجمه :
۸- در ميان مردم كسانى هستند كه مى گويند به خدا و روز رستاخيز ايمان آورده ايم درحالى كه ايمان ندارند.
۹- مى خواهند خدا و مؤ منان را فريب بدهند (ولى) جز خودشان را فريب نمى دهند اما نمى فهمند.
۱۰- در دلهاى آنها يك نوع بيمارى است،خداوند بر بيمارى آنها مى افزايد وعذاب دردناكى به خاطر دروغهائى كه مى گويند درانتظار آنهاست .
۱۱- و هنگامى كه به آنها گفته شود،در زمين فساد نكنيد مى گويند ما فقط اصلاح كننده ايم.
۱۲- آگاه باشيد اينها همان مفسدانند ولى نمى فهمند.
۱۳- وهنگامى كه به آنها گفته شودهمانند ساير)مردم ايمان بياوريد مى گويند: آيا همچون سفيهان ايمان بياوريم ؟ بدانيد اينها همان سفيهانند ولى نمى دانند.
۱۴- وهنگامى كه افراد با ايمان را ملاقات مى كنند مى گويند ما ايمان آورده ايم،(ولى هنگامى كه با شياطين خود خلوت مى كنند مى گويند با شمائيم ما (آنها) را مسخره مى كنيم.
۱۵- خداوند آنها را استهزاء مى كند،و آنها را درطغيانشان نگه مى دارد تا سرگردان شوند.
۱۶- آنها كسانى هستند كه هدايت را با گمراهى معاوضه كرده اند و(اين) تجارت براى آنها سودى نداده،و هدايت نيافته اند.

تفسير:
گروه سوم(منافقان)
آيات فوق شرح فشرده و بسيار پر مغزى پيرامون منافقان و ويژگيهاى روحى واعمال آنها بيان مى كند.
توضيح اينكه :اسلام در يك مقطع خاص تاريخى خود با گروهى روبرو شد كه نه اخلاص وشهامت براى ايمان آوردن داشتند ونه قدرت و جرات بر مخالفت صريح.
اين گروه كه قرآن از آنها به عنوان منافقين ياد مى كند و ما در فارسى از آنها تعبير به دورو يا دو چهره مى كنيم درصفوف مسلمانان واقعى نفوذ كرده بودند، و خطر بزرگى براى اسلام ومسلمين محسوب مى شدند،و از آنجا كه ظاهر اسلامى داشتند،غالبا شناخت آنها مشكل بود،ولى قرآن نشانه هاى دقيق و زندهاى براى آنها بيان مى كند كه خط باطنى آنها را مشخص مى سازد والگوئى در اين زمينه بدست مسلمانان براى همه قرون و اعصار مى دهد.
نخست تفسيرى از خود نفاق دارد مى گويد:بعضى از مردم هستند كه مى گويند به خدا و روز قيامت ايمان آورده ايم درحالى كه ايمان ندارند(ومن الناس من يقول آمنا بالله و باليوم الاخرو ما هم بمؤ منين).
آنها اين عمل را يك نوع زرنگى وبه اصطلاح تاكتيك جالب حساب مى كنند:آنها با اين عمل مى خواهند خدا ومؤمنان را بفريبند يخادعون الله والذين آمنوا).
در حالى كه تنها خودشان را فريب مى دهند اما نمى فهمند (و ما يخدعون الا انفسهم وما يشعرون ).
آنها با انحراف از راه صحيح و صراطمستقيم ، عمرى را در بيراهه مى گذرانند تمام نيروها و امكانات خود را بر باد مى دهند و جز ناكامى و شكست و بدنامى و عذاب الهى بهره اى نمى گيرند.
سپس قرآن درآيه بعد به اين واقعيت اشاره مى كند كه نفاق در واقع يك نوع بيمارى است،انسان سالم يك چهره بيشتر ندارد،هماهنگى كامل درميان روح وجسم او حكمفرما است،چرا كه ظاهروباطن و روح و جسم همه مكمل يكديگرند اگرمؤمن است،تمام وجود اوفرياد ايمان مى كشدواگر منحرف شود باز هم ظاهر وباطن او نشان دهنده انحراف است،اين دوگانگى جسم و روح درد تازه و بيمارى اضافى است،اين يك نوع تضاد و ناهماهنگى و از هم گسستگى است كه حاكم بر وجود انسان مى شود.
مى گويد: در دلهاى آنها بيمارى خاصى است (فى قلوبهم مرض).
اما از آنجا كه درنظام آفرينش،هر كس در مسيرى قرار گرفت و وسائل آن را فراهم ساخت در همان مسير،رو به جلو مى رود،و يا به تعبيرديگر تراكم اعمال و افكار انسان در يك مسير آن را پررنگتر و راسختر مى سازد، قرآن اضافه مى كند:خداوند هم بر بيمارى آنها مى افزايد (فزادهم الله مرضا).
و از آنجا كه سرمايه اصلى منافقان،دروغ است و تا بتوانند، تناقضها را كه در زندگيشان ديده مى شود با آن توجيه كنند، در پايان آيه مى فرمايد:براى آنها عذاب اليمى است بخاطر دروغهائى كه مى گفتند (و لهم عذاب اليم بما كانوا يكذبون).
سپس به ويژگيهاى آنها اشاره مى كند كه نخستين آنها داعيه اصلاح طلبى است درحالى كه مفسد واقعى همانها هستند:هنگامى كه به آنها گفته شود در روى زمين فساد نكنيد مى گويند ما فقط اصلاح كنندهايم !(واذا قيل لهم لا تفسدوا فى الارض قالوا انما نحن مصلحون).
ما برنامه اى جز اصلاح در تمام زندگى خود نداشته و نداريم!
قرآن درآيه بعد مى گويد: بدانيد اينها همان مفسدانند وبرنامه اى جز فساد ندارند ولى خودشان هم نمى فهمند! (الا انهم هم المفسدون ولكن لا يشعرون).
بلكه اصرار و پافشارى آنها در راه نفاق و خو گرفتن با اين برنامه هاى زشت و ننگين سبب شده كه تدريجا گمان كنند اين برنامه ها مفيد و سازنده و اصلاح طلبانه است،وهمانگونه كه سابقا نيز اشاره كرديم گناه اگر از حد بگذرد،حس تشخيص را از انسان مى گيرد، بلكه تشخيص او را واژگونه مى كند،وناپاكى و آلودگى به صورت طبيعت ثانوى او در مى آيد.
نشانه ديگر اينكه : آنها خود را عاقل و هوشيار و مؤ منان را سفيه و ساده لوح و خوشباورمى پندارند،آنچنانكه قرآن مى گويد:هنگامى كه به آنها گفته ايمان بياوريد آنگونه كه توده هاى مردم ايمان آورده اند،مى گويند آيا ما همچون اين سفيهان ايمان بياوريم ؟!(و اذا قيل لهم آمنوا كما آمن الناس قالواا نؤ من كما آمن السفهاء).
و به اين ترتيب افراد پاكدل وحق طلب و حقيقت جو را كه با مشاهده آثار حقانيت دردعوت پيامبر(صلى اللّه عليه وآله وسلم)ومحتواى تعليمات او،سر تعظيم فرود آورده اند به سفاهت متهم مى كند و شيطنت ودوروئى ونفاق را دليل بر هوش و عقل و درايت مى شمرد آرى در منطق آنها عقل ،جايش را با سفاهت عوض كرده است.
لذا قرآن در پاسـخ آنها مى گويد: بدانيد سفيهان واقعى اينها هستند اما نمى دانند(الا انهم هم السفهاء و لكن لا يعلمون).
آيا اين سفاهت نيست كه انسان خط زندگى خود را مشخص نكند ودر ميان هر گروهى به رنگ آن گروه درآيد و به جاى تمركز و وحدت شخصيت، دوگانگى وچند گانگى را پذيرا گردد،استعداد و نيروى خود را در طريق شيطنت وتوطئه و تخريب به كار گيرد،ودر عين حال خود را عاقل بشمرد ؟!
سومين نشانه آنها آنست كه هر روز به رنگى درمى آيند و در ميان هر جمعيتى با آنها همصدا مى شوند،آنچنانكه قرآن مى گويد:هنگامى كه افراد با ايمان را ملاقات كنند مى گويند ايمان آورديم (واذا لقوا الذين آمنوا قالوا آمنا)
ما از شما هستيم و پيرو يك مكتبيم،از جان و دل اسلام را پذيرا گشتيم و با شما هيچ فرقى نداريم!
اما هنگامى كه با دوستان شيطان صفت خود به خلوتگاه مى روند مى گويند ما با شمائيم !(واذا خلوا الى شياطينهم قالوا انا معكم).
و اگر مى بينيد ما دربرابر مؤ منان اظهار ايمان مى كنيم ما مسخره شان مى كنيم !(انما نحن مستهزئون).
ما بر افكار و اعمالشان در دل مى خنديم ، مى خواهيم كلاه بر سرشان بگذاريم،دوست ما و محرم اسرار ما و همه چيزما شمائيد!
سپس قرآن با يك لحن كوبنده و قاطع مى گويد: خدا آنها را مسخره مى كند(الله يستهزى ء بهم).
و خدا آنها را در طغيانشان نگه مى دارد تا به كلى سرگردان شوند(ويمدهم فى طغيانهم يعمهون).
آخرين آيه مورد بحث سرنوشت نهائى آنها را كه سرنوشتى است بسيارغم انگيز و شوم و تاريك چنين بيان مى كند:
آنها كسانى هستند كه در تجارتخانه اين جهان،هدايت را با گمراهى معاوضه كرده اند(اولئك الذين اشتروا الضلالة بالهدى).
و به همين دليل تجارت آنها سودى نداشته بلكه سرمايه را نيز از كف داده اند(فما ربحت تجارتهم).
و هرگز روى هدايت را نديده اند(وما كانوا مهتدين).

نكته ها
۱- پيدايش نفاق و ريشه هاى آن

هنگامى كه انقلابى درمحيطى روى مى دهد مخصوصا انقلابى همچون انقلاب اسلام كه بر پايه هاى حق و عدالت قرار داشت مسلما منافع گروهى غارتگر وظالم و خودكامه به خطر مى افتد،آنها نخست با تمسخر و استهزاءوسپس با استفاده از نيروى مسلح،فشار اقتصادى تبليغات مستمر اجتماعى ، سعى مى كنند انقلاب را درهم بشكنند.
اما هنگامى كه نشانه هاى پيروزى انقلاب برهمه قدرتهاى محيط آشكار شود گروهى از مخالفان تاكتيك و روش ‍عملى خود را تغيير داده،ظاهرا تسليم مى شوند اما در واقع يك گروه زير زمينى مخالف را تشكيل مى دهند.
اينها كه به خاطر داشتن دو چهره مختلف،منافق ناميده مى شوند(منافق از ماده نفق بر وزن شفق به معنى كانالها ونقبهائى است كه زير زمين مى زنند تا براى استتار يا فرار ازآن استفاده كنند خطرناكترين دشمنان انقلابند،زيرا موضع آنها كاملا مشخص نيست،تا مردم انقلابى آنها را بشناسند و ازخود طرد كنند، بلكه در لابلاى صفوف مردم پاك و راستين ،و حتى گاهى در پستهاى حساس نفوذ مى كنند.
انقلاب اسلام نيز دربرابر چنين گروهى قرار گرفت،يعنى تا زمانى كه پيامبر اسلام(صلى اللّه عليه وآله وسلم) از مكه به مدينه هجرت نكرده بود، مسلمانان حكومتى تشكيل نداده بودند.
اما پس از ورود پيامبر(صلى اللّه عليه وآله و سلم)به مدينه،نخستين پايه حكومت اسلامى گذارده شد،و پس از پيروزى درجنگ بد،اين مساءله آشكارتر گشت،يعنى رسما حكومت و دولتى كوچك اما قابل رشد تشكيل گرديد.
اينجا بود كه منافع بسيارى از سردمداران مدينه مخصوصا يهود كه در آن زمان مورد احترام عربها بودند به خطر افتاد،احترام يهود درآن زمان بيشتر به خاطر اين بود كه اهل كتاب ومردمى نسبة با سواد،واز نظر وضع اقتصادى پيشرفته بودند،وهمانها بودند كه پيش از ظهور پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلم ) بشارت چنين ظهورى را مى دادند.
افراد ديگرى هم در مدينه بودند كه داعيه رياست و رهبرى مردم داشتند ولى با هجرت رسولخدا حسابها به هم خورد،سران ظالم وخودكامه واطرافيان غارتگر آنها ديدند توده هاى مردم به سرعت به پيامبر(صلى اللّه عليه وآله و سلم) ايمان مى آورند،حتى خويشاوندان خودشان آنها بعد ازمدتى مقاومت ديدند چاره اى نيست جز اينكه ظاهرا مسلمان شوند،زيرا نواختن كوس مخالفت و قرارگرفتن در جبهه مقابل،علاوه بر مشكلات جنگ و صدمه هاى اقتصادى ، خطر نابودى آنها را در برداشت به ويژه اينكه عرب تمام قدرتش قبيله او بود وقبيله هاى آنها غالبا از آنان جدا شده بودند.
روى اين اصل راه سومى انتخاب كردند،و آن اينكه ظاهرا مسلمان شوند و در خفيه نقشه در هم شكستن اسلام را طرح ريزى كنند.
كوتاه سخن اينكه بروز نفاق در يك اجتماع معمولا معلول يكى از دو چيز است : نخست پيروزى و قدرت آئين انقلابى موجود و تسلط آن براجتماع .
و ديگر ضعف روحيه و فقدان شخصيت و شهامت كافى براى روياروئى با حوادث سخت.

۲- لزوم شناخت منافقين در هر جامعه
بدون شك نفاق  منافق،مخصوص عصر پيامبر(صلى اللّه عليه و آله و سلم) نبوده استودر هر جامعه اى اين برنامه وگروه وجود دارند، منتها بايد بر اساس معيارهاى حساب شده اى كه قرآن براى آنها بدست مى دهد شناسائى شوند، تا نتوانند زيان ويا خطرى ايجاد كنند،درآيات گذشته وهمچنين سوره منافقين و روايات اسلامى نشانه هاى مختلفى براى آنها ذكر شده است از جمله :
۱- هياهوى بسياروادعاهاى بزرگ و خلاصه گفتار زياد وعمل كم و ناهماهنگ.
۲- درهر محيطى رنگ آن محيط را گرفتن و با هر جمعيتى مطابق مذاق آنان حرف زدن،با مؤ منان آمنا گفتن و با مخالفان انا معكم !
۳- حساب خود را از مردم جدا كردن و تشكيل انجمنهاى سرى،و مرموز دادن با نقشه هاى حساب شده.
۴- خدعه و نيرنگ و فريب و دروغ و تملق و چاپلوسى ، پيمان شكنى و خيانت.
۵- خود برتربينى،ومردم را ناآگاه،سفيه و ابله قلمداد كردن و خود را عاقل وهوشيار دانستن.
خلاصه دوگانگى شخصيت و تضاد برون و درون كه صفت بارزمنافقان است پديده هاى گوناگونى درعمل و گفتار ورفتار فردى و اجتماعى آنها دارد كه به خوبى مى توان آن را شناخت.
چه تعبير زيبائى دارد قرآن در آياتى كه خوانديم مى گويد: فى قلوبهم مرض :آنها دلهاى بيمار دارند چه بيمارى از دوگانگى ظاهر و باطن بدتر؟و چه بيمارى از خود برتربينى و يا نداشتن شهامت براى روياروئى با حوادث دردناكتر؟
ولى همان گونه كه بيمارى قلبى را هرچند پنهان است نمى توان به كلى مخفى كرد بلكه نشانه هاى آن در چهره انسان و تمام اعضاى بدن آشكار مى شود، بيمارى نفاق نيز همين گونه است كه با تظاهرات مختلف قابل شناخت مى باشد.
در تفسير نمونه ذيل آيات ۱۴۱ تا ۱۴۳سوره نساء نيز درباره صفات منافقان بحث كرده ايم (جلد چهارم صفحه ۱۷۴ تا ۱۷۸).
و نيز در ذيل آيات ۴۹ تا ۵۷ سوره توبه بحث مشروحى در اين زمينه داريم (تفسير نمونه جلد ۷ صفحه ۴۳۸ تا ۴۵۰).
در سوره توبه ذيل آيات ۶۲ تا ۸۵ نيز بحثهاى فراوانى دراين زمينه مطالعه خواهيد فرمود (تفسير نمونه جلد هشتم صفحه ۱۹ تا ۷۲).

۳- وسعت معنى نفاق
گرچه نفاق به مفهوم خاصش ، صفت افراد بى ايمانى است كه ظاهرا در صف مسلمانانند، اما باطنا دل در گرو كفر دارند،ولى نفاق معنى وسيعى دارد كه هر گونه دوگانگى ظاهر و باطن،گفتار و عمل را شامل مى شود هر چند درافراد مؤ من باشد كه ما از آن به عنوان رگه هاى نفاق نام مى بريم.
مثلا در حديثى مى خوانيم : ثلاث من كن فيه كان منافقا و ان صام و صلى و زعم انه مسلم،من اذا ائتمن خان ،و اذا حدث كذب،و اذا وعد اخلف سه صفت است درهر كس باشد منافق است هر چند روزه بگيرد و نماز بخواند وخود را مسلمان بداند: كسى كه درامانت خيانت مى كند،و كسى كه به هنگام سخن گفتن دروغ مى گويد،و كسى كه وعده مى دهد و خلف وعده مى كند.مسلما اين گونه افراد منافق به معنى خاص نيستند ولى رگه هائى از نفاق در وجود آنها هست،مخصوصا درباره رياكاران از امام صادق(عليه السلام) مى خوانيم
كه فرمود: الرياء شجرة لا تثمر الا الشرك الخفى،و اصلها النفاق !: ريا و ظاهر سازى،درخت (شوم وتلخى) است كه ميوه اى جز شرك خفى ندارد و اصل و ريشه آن نفاق است.
در اينجا توجه شما را به سخنى از امير مؤ منان على(عليه السلام) درباره منافقان جلب مى كنيم:
اى بندگان خدا شما را به تقوا وپرهيزكارى سفارش مى كنم،و از منافقان بر حذر مى دارم،زيرا آنها گمراه و گمراه كننده اند،خطاكار و به خطا اندازند، به رنگهاى گوناگون در مى آيند،به قيافه و زبانهاى متعدد خودنمائى مى كنند از هر وسيله اى براى فريفتن و در هم شكستن شما استفاده مى كنند،و در هر كمينگاهى به كمين شما مى نشينند،بد باطن و خوش ظاهرند، ودر نهان براى فريب مردم گام بر مى دارند،از بيراهه ها حركت مى كنند،و گفتارشان به ظاهر شفا بخش،اما كردارشان دردى است درمان ناپذير، به رفاه و آسايش مردم حسد مى ورزندو(اگربه كسى بلائى وارد شود خوشحالند، اميدواران را ماءيوس مى كنند،و در هر راهى كشته اى دارند، در هر دلى راهى و در هر مصيبتى اشك ساختگى مى ريزند،مدح و تمجيد را به يكديگر قرض مى دهند و انتظار پاداش و جزا مى كشند،اگر چيزى بخواهند اصرار مى ورزند، و اگر ملامت كنند پرده درى مى نمايند.(۱)

۴- كارشكنى هاى منافقان
نه تنها براى اسلام كه براى هر آئين انقلابى و پيشر،منافقان خطرناكترين گروهند، آنها در لابلاى صفوف مسلمانان نفوذ مى كنند واز هرفرصتى براى
كارشكنى استفاده مى نمايند.
گاهى مؤ منان راستين را كه با اخلاص تمام،سرمايه مختصرى را در راه خدا انفاق مى كردند مورد استهزاء قرار مى دادند،چنانكه قرآن مى گويد: الذين يلمزون المطوعين من المؤ منين فى الصدقات والذين لا يجدون الا جهدهم فيسخرون منهم سخر الله منهم و لهم عذاب اليم :آنها كه مؤ منان با اخلاص را به خاطر انفاقهاى كوچك اما بى ريا)مسخره مى كنند، خداوند آنها را استهزا مى كند و عذاب دردناكى در انتظارشان است (توبه ۷۹).
و گاهى در انجمنهاى سرى خود تصميم مى گرفتند، كمكهاى مالى خود را از ياران رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم ) به كلى قطع كنند، تا از اطراف او پراكنده شوند، چنانكه در سوره منافقان آمده است هم الذين يقولون لا تنفقوا على من عند رسول الله حتى ينفضوا و لله خزائن السماوات و الارض و لكن المنافقين لا يفقهون : آنها مى گويند كمكهاى مالى خود را ازكسانى كه نزد پيامبرند قطع كنيد تا از پيرامون او پراكنده شوند، بدانيد خزائن آسمان و زمين از آن خدا است،ولى منافقان نمى دانند (سوره منافقون آيه ۷).
گاهى تصميم مى گرفتند كه پس ا بازگشت از جنگ به مدينه،دست به دست هم بدهند وبا استفاده از يك فرصت مناسب مؤ منان را از مدينه بيرون كنند و مى گفتند: لئن رجعنا الى المدينة ليخرجن الاعز منها الاذل :اگر به مدينه باز گرديم،عزيزان ذليلان را بيرون خواهند كرد!(منافقون ۸).
و زمانى هم به بهانه هاى مختلف از قبيل جمع آورى محصولهاى كشاورزى از شركت در برنامه هاى جهاد، خوددارى كرده و در شديدترين لحظات ، پيامبر (صلى اللّه عليه و آله وسلم) را تنها مى گذاشتند،و در عين حال وحشت داشتند كه پرده از رازشان برداشته شود و رسوا گردند.
به خاطر همين موضعگيريهاى بسيار خصمانه،در آيات زيادى از قرآن،آماج شديدترين حملات قرار گرفتند، و يك سوره در قرآن به نام سوره منافقون پيرامون وضع آنها نازل شده است.
درسوره هاى توبه،حشر و بعضى ديگرازسوره هاى قرآن نيز مورد نكوهش فراوان قرار گرفته اند ازجمله سيزده آيه از آيات همين سوره بقره از صفات آنها و عواقب شومشان سخن مى گويد.

۵- فريب دادن وجدان
مشكل بزرگى كه مسلمانان در ارتباط با منافقان داشتند اين است كه از يكسو ماءمور بودند هر كس اظهار اسلام مى كند با آغوش باز ازاواستقبال كنند، واز تفتيش عقائد در مورد اشخاص خود دارى نمايند،از سوى ديگر بايد مراقب توطئه هاى منافقان باشند، منافقانى كه با قيافه حق به جانب و بنام يك فرد مسلمان ، گفتارشان مورد قبول افراد واقع مى شد در حالى كه در باطن،سد راه اسلام و از دشمنان قسم خورده بودند.
اين گروه با پيش گرفتن اين راه فكرمى كردند مى توانند خداوند ومؤ منان را براى همى شه فريب دهند،درحالى كه بدون توجه خود را فريب مى دادند. تعبير به يخادعون الله و الذين آمنوا(با توجه به معنى مخادعه كه به معنى نيرنگ وخدعه ازدوطرف است)مفهوم دقيقى را ترسيم مى كند وآن اينكه آنها از يكسو بر اثر كوردلى،اعتقاد داشتند كه پيامبر اسلام(صلى اللّه عليه و آله وسلم) يك خدعه گر است كه براى حكومت بر مردم،دين و نبوت را مطرح ساخته،و افراد ساده لوح نيز اطراف او جمع شده اند، لذا بايد درمقابل او به خدعه برخاست!، بنابراين ازيكسو كار اين منافقين ،خدعه و نيرنگ بود و از سوئى ديگر درباره پيامبر بزرگ خدا نيز چنين اعتقاد غلطى داشتند.
اما جمله بعد(و ما يخدعون الا انفسهم و ما يشعرون)هر دو پندار آنها را درهم مى كوبد،از يكسو اثبات مى كند كه تنها خدعه و نيرنگ از جانب خود آنها است و ازسوى ديگر مى گويد اين خدعه ونيرنگ نيز به خودشان باز مى گردد و نمى فهمند،چرا كه سرمايه هاى اصيلى را كه خداوند براى نيل به سعادت دروجودشان آفريده،در مسير خدعه و فريب و نيرنگ برباد مى دهند و دست خالى از هر خير و نيكى،با كوله بارى از گناه،از دنيا مى روند.
البته هيچكس خدا را نمى تواند فريب بدهد،چرا كه او با خبر از آشكارونهان است،بنابراين تعبير به يخادعون الله يا از اين نظر است كه خدعه و نيرنگ با پيامبر و مؤ منان،همچون خدعه و نيرنگ با خدا است،(در موارد ديگرى از قرآن نيز ديده مى شود كه خداوند براى تعظيم پيامبر و مؤ منان خود را در صف آنها قرار مى دهد).
و يا اينكه بر اثر عدم شناخت صفات خدا با افكار كوتاه و ناقص خود به راستى فكر مى كردند ممكن است چيزى از خدا پنهان بماند و نظير آن نيز در بعضى ديگر از آيات قرآن ديده مى شود.
به هرحال،آيه فوق،اشاره روشنى به مساءله فريب وجدان دارد و اينكه بسيار مى شود كه انسان منحرف وآلوده،براى رهائى از سرزنش و مجازات وجدان در برابر اعمال زشت و انحرافى دست به فريب وجدان خويش ‍ مى زند،و كم كم براى خود اين باور را به وجود مى آورد كه اين عمل من نه تنها زشت و انحرافى نيست بلكه اصلاح است و مبارزه با فساد(انما نحن مصلحون) تا با فريب وجدان آسوده خاطر به اعمال خلاف خود ادامه دهد.
مى گويند يكى از سران آمريكا در
پاسـخ اينكه چرا دستور داده است دو شهر بزرگ ژاپن هيروشيما، و ناكازاكى )را بمباران اتمى كنند وحدود۲۰۰ هزار نفر كودك و پير و جوان را نابود يا ناقص سازند؟ گفته بود:
ما به خاطر صلح اين دستور را داده ايم ! كه اگر اين كار را نمى كرديم جنگ
طولانى تر مى شد و مى بايست بيش از اين مى كشتيم !!
آرى منافقان عصرما نيز براى فريب مردم يا فريب وجدان خود از اين گفته ها و از آن كارها بسيار دارند، در حالى كه در برابر ادامه جنگ يا بمباران اتمى شهرهاى بى دفاع ،راه سوم روشنى نيز وجود داشت و آن اينكه دست از تجاوزگرى بردارند و ملتها را با سرمايه هاى كشورشان آزاد بگذارند.
بنابراين نفاق درحقيقت وسيله اى است براى فريب وجدان،و چه دردناك است كه انسان،اين واعظ درونى،اين پليس همى شه بيدار و اين نماينده الهى را در درون خود،خفه كند،و يا آنچنان پرده بر روى آن بيفكند كه صدايش ‍ به گوش نرسد.

۶- تجارت پر زيان
در قرآن مجيد كرارا فعاليتهاى انسان در اين دنيا به يك نوع تجارت تشبيه شده است،و در حقيقت همه ما در اين جهان تاجرانى هستيم كه با سرمايه هاى فراوان خدا داد،سرمايه عقل،فطرت،عواطف،نيروهاى مختلف جسمانى،مواهب عالم طبيعت،وبالاخره رهبرى انبياء،گام دراين تجارتخانه بزرگ مى گذاريم،گروهى سود مى برند و پيروز مى شوند و سعادتمند،گروهى نه تنها سودى نمى برند بلكه اصل سرمايه را نيز از دست داده،و به تمام معنى ورشكست مى شوند نمونه كامل گروه اول مجاهدان راه خدا هستند،چنانكه قرآن درباره آنها مى گويد: يا ايها الذين آمنوا هل ادلكم على تجارة تنجيكم من عذاب اليم تؤمنون بالله و رسوله و تجاهدون فى سبيل الله باموالكم وانفسكم : اى افراد با ايمان آيا شما را راهنمائى به تجارتى بكنم كه ازعذاب دردناك رهائيتان مى بخشد(وبه سعادت جاويدان رهنمونتان مى شود) ايمان به خدا و رسول او بياوريد و در راه او با مال و جان جهاد كنيد(صف ۹و۱۰).
و نمونه واضح گروه دوم منافقانند كه قرآن د آيات فوق،پس از ذكر كارهاى مخرب آنها كه درلباس اصلاح وعقل،انجام مى گيرد مى گويد آنها كسانى هستند كه هدايت را با گمراهى مبادله كردند و اين تجارت نه براى آنها سودى داشت ونه مايه هدايت شد اين گروه درموقعيتى قرارداشتند كه مى توانستند بهترين راه را انتخاب كنند،آنها در كنار چشمه زلال وحى قرار داشتند، در محيطى مملو از صفا و صداقت وايمان.
اما آنها به جاى اينكه از اين موقعيت خاص كه در طول قرون اعصار تنها نصيب گروه اندكى شده است بالاترين بهره را ببرند،هدايت را دادند و گمراهى را خريدند،هدايتى كه در درون فطرتشان بود، هدايتى كه در محيط وحى موج مى زد،همه اين امكانات را از دست دادند به گمان اينكه با اين كار مى توانند،مسلمين را در هم بكوبند و رؤ ياهاى شومى را كه در مغز خود مى پروراندند تحقق بخشند.
اين معاوضه و انتخاب غلط دو زيان بزرگ همراه داشت :
نخست اينكه سرمايه هاى مادى و معنوى خويش را ازدست دادند بى آنكه در مقابل آن سودى ببرند.
و ديگر اينكه حتى به نتيجه شوم مورد نظر خود نيز نرسيدند زيرا اسلام با سرعت پيشرفت كردوبه زودى صفحه جهان را فرا گرفت واين منافقان نيز رسوا شدند.

این وب سای بخشی از پورتال اینترنتی انهار میباشد. جهت استفاده از سایر امکانات این پورتال میتوانید از لینک های زیر استفاده نمائید:
انهار بانک احادیث انهار توضیح المسائل مراجع استفتائات مراجع رساله آموزشی مراجع درباره انهار زندگینامه تالیفات عربی تالیفات فارسی گالری تصاویر تماس با ما جمادی الثانی رجب شعبان رمضان شوال ذی القعده ذی الحجة محرم صفر ربیع الثانی ربیع الاول جمادی الاول نماز بعثت محرم اعتکاف مولود کعبه ماه مبارک رمضان امام سجاد علیه السلام امام حسن علیه السلام حضرت علی اکبر علیه السلام میلاد امام حسین علیه السلام میلاد حضرت مهدی علیه السلام حضرت ابالفضل العباس علیه السلام ولادت حضرت معصومه سلام الله علیها پاسخ به احکام شرعی مشاوره از طریق اینترنت استخاره از طریق اینترنت تماس با ما قرآن (متن، ترجمه،فضیلت، تلاوت) مفاتیح الجنان کتابخانه الکترونیکی گنجینه صوتی پیوندها طراحی سایت هاستینگ ایران، ویندوز و لینوکس