آيه ۲۵
|
۲۵-وَبَشِّرِ الَّذِينَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ أَنَّ لَهُمْ جَنَّاتٍ تَجْرِي مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهَارُ كُلَّمَا رُزِقُوا مِنْهَا مِنْ ثَمَرَةٍ رِزْقًا قَالُوا هَذَا الَّذِي رُزِقْنَا مِنْ قَبْلُ وَأُتُوا بِهِ مُتَشَابِهًا وَلَهُمْ فِيهَا أَزْوَاجٌ مُطَهَّرَةٌ وَهُمْ فِيهَا خَالِدُونَ
|
ترجمه :
۲۵-به كسانى كه ايمان آورده اند وعمل صالح دارند،بشارت ده،كه باغهائى از بهشت براى آنها است،كه نهرها از زير درختانش جارى است،هر زمانى كه ميوه اى از آن به آنها داده شود،مى گويند اين همان است كه قبلا به ما روزى شده بود(ولى چقدراينها ازآنها بهتروعاليتراست)وميوه هائى كه براى آنها مى آورند همه (از نظر خوبى و زيبائى) يكسانند،و براى آنها همسرانى پاك و پاكيزه است وجاودانه در آن خواهند بود.
تفسير:
ويژگى نعمتهاى بهشتى
از آنجا كه درآخرين آيه بحث گذشته،كافران ومنكران قرآن به عذاب دردناكى تهديد شدند،درآيه مورد بحث،سرنوشت مؤ منان را بيان مى كند تا همانگونه كه روش قرآن است با مقابله اين دو با هم،حقيقت روشنترشود.
نخست مى گويد:(به آنها كه ايمان آوردند وعمل صالح انجام داده اند بشارت ده كه براى آنها باغهائى از بهشت است كه نهرها از زيردرختانش جريان دارد)(وبشر الذين آمنوا وعملوا الصالحات ان لهم جنات تجرى من تحتها الانهار).
مى دانيم باغهائى كه آب دائم ندارند وبايد گاهگاه ازخارج،آب براى آنها بياورند،طراوت زيادى نخواهند داشت،طراوت ازآن باغى است كه همى شه آب دراختياردارد،آبهائى كه متعلق به خود آنست وهرگز قطع نمى شود خشكسالى وكمبود آب آن را تهديد نمى كند وچنين است باغهاى بهشت.
سپس ضمن اشاره به ميوه هاى گوناگون اين باغها مى گويد:(هرزمان ازاين باغها ميوه اى به آنها داده مى شود مى گويند: اين همان است كه از قبل به ما داده شده است)(كلما رزقوا منها من ثمرة رزقا قالوا هذا الذى رزقنا من قبل).
مفسران براى اين جمله تفسيرهاى مختلفى ذكر كرده اند:
بعضى گفته اند: منظوراين است كه اين نعمتها به خاطراعمالى است كه ما قبلا دردنيا انجام داديم و زمينه آن از قبل فراهم شده است.
بعضى ديگر گفته اند:هنگامى كه ميوه هاى بهشتى را براى دومين بار براى آنها مى آورند مى گويند اين همان ميوه اى است كه قبلا خورديم،ولى هنگامى كه آن را مى خورند مى بينند،طعم جديد و لذت تازهاى دارد! و به تعبير ديگر فى المثل سيب و انگورى را كه در اين دنيا مى خوريم درهر مرتبه همان طعم قبل را احساس مى كنيم،ولى ميوه هاى بهشتى هر چند ظاهرا يك نوع بوده باشند هربار طعم جديدى دارند،و اين از امتيازات آن جهان است كه گوئى تكرار در آن نيست!.
بعضى ديگر گفته اند: منظور اين است كه آنها هنگامى كه ميوه هاى بهشتى را مى بينند آن را شبيه ميوه هاى دنيا مى يابند، تا خاطره ناماءنوسى نداشته باشد،اما به هنگامى كه مى خورند طعم كاملا تازه وعالى در آن احساس مى كنند.
هيچ مانعى ندارد كه جمله بالا اشاره به همه اين مفاهيم و تفاسير باشد چرا كه الفاظ قرآن گاه داراى چندين معنى است.
سپس اضافه مى كند(وميوه هائى براى آنها مى آورند كه با يكديگر شبيهند)(واتوابه متشابها).
يعنى همه ازنظر خوبى و زيبائى همانندند، آنچنان در درجه اعلا قراردارند كه نمى شود يكى را بر ديگرى ترجيح داد، به عكس ميوه هاى اين جهان كه بعضى ممكن است نارس باشند،بعضى بيش از حد رسيده،بعضى كم رنگ وبوبعضى خوشبوومعطر،ولى ميوه هاى باغهاى بهشت يك از يك خوشبوتر، يك از يك شيرينتر و يك از يك جالبتروزيباتر!
و بالاخره آخرين نعمت بهشتى كه در اين آيه به آن اشاره شده همسران پاك وپاكيزه است مى فرمايد:(براى آنها دربهشت همسران مطهر وپاكى است )(ولهم فيها ازواج مطهرة).
پاك ازهمه آلودگيهائى كه در اين جهان ممكن است داشته باشند،پاك ازنظر روح و قلب،و پاك از نظر جسم وتن .
يكى ازاشكالات نعمتهاى دنيا اين است كه انسان درهمان حال كه داراى نعمت است فكر زوال آن را مى كند و خاطرش پريشان مى شود، و به همين دليل هرگز اين نعمتها نمى تواند آرامش آفرين گردد،اما نعمتهاى بهشتى چون جاودانى است وفنا وزوالى براى آن نيست ازهر جهت كامل و آرام بخش است،لذا در پايان آيه مى فرمايد:(مؤ منان جاودانه در آن باغهاى بهشت خواهند بود)(و هم فيها خالدون).
نكته ها
۱- (ايمان)و(عمل)
دربسيارى از آيات قرآن،ايمان وعمل صالح در كنارهم واقع شده اند به گونه اى كه نشان مى دهد اين دو جدائى ناپذيرند،وراستى هم چنين است زيرا
ايمان وعمل مكمل يكديگرند.
ايمان اگر دراعماق جان نفوذ كند حتما شعاع آن،در اعمال انسان خواهد تابيد،وعمل او را عمل صالح مى كند، همچون چراغ پرنورى كه در درون اطاقى برافروزند، اشعه آن از تمام پنجره ها و دريچه ها به بيرون مى تابد،وچنين است چراغ پرفروغ ايمان كه در قلب انسان روشن مى شود،شعاعش از چشم و گوش وزبان ودست و پاكى او آشكار مى گردد!
در سوره طلاق آيه ۱۱مى خوانيم :و من يؤ من بالله ويعمل صالحا يدخله جنات تجرى من تحتها الانهار خالدين فيها ابدا:(آنكس كه به خدا ايمان آورد و عمل صالح انجام دهد،او را وارد باغهائى از بهشت خواهد ساخت كه از زير درختانش نهرها جارى است،همى شه درآن خواهند ماند).
ودرسوره نورآيه ۵۵ مى خوانيم وعد الله الذين آمنوا منكم وعملوا الصالحات ليستخلفنهم فى الارض :(خداوند وعده داده است به افرادى كه ايمان آورند و عمل صالح انجام دهند آنها را خلفاى روى زمين قرار دهد)!
اصولا ايمان همچون ريشه است وعمل صالح،ميوه آن،وجود ميوه شيرين دليل برسلامت ريشه است ،و وجود ريشه سالم سبب پرورش ميوه هاى مفيد
ممكن است افراد بى ايمان گهگاه عمل صالحى انجام دهند،ولى مسلما همى شگى نخواهد بود آنچه عمل صالح را تضمين مى كند ايمانى است كه در اعماق وجود انسان ريشه دوانده باشد و با آن احساس مسئوليت كند.
۲- همسران پاك
جالب اينكه تنها وصفى كه براى همسران بهشتى دراين آيه بيان شده وصف(مطهرة )(پاك وپاكيزه)استواين اشاره اى است به اينكه : اولين و مهمترين شرط همس،پاكى و پاكيزگى است،وغيرازآن همه تحت الشعاع آن قراردارد،حديث معروفى كه ازپيامبر(صلى اللّه عليه وآله وسلم) نقل شده نيز اين حقيقت را روشن مى كند اياكم وخضراء الدمن قيل يا رسول الله و ما خضراء الدمن ؟ قال المرئة الحسناء فى منبت السوء!:(از گياهان سرسبزى كه بر مزبله ها مى رويد بپرهيزيد!عرض كردند: اى پيامبر منظور شما ازاين گياهان چيست ؟ فرمود:زن زيبائى است كه درخانواده آلوده اى پرورش يافته).
۳- نعمتهاى مادى و معنوى در بهشت
گرچه در بسيارى ازآيات قرآن ،سخن از نعمتهاى مادى بهشت است :
باغهائى كه نهرهاى آب جارى اززيردرختان آن درحركت است قصرها،همسران پاكيزه،ميوه هاى رنگارنگ،ياران همرنگ ومانند آن.
ولى دركنار اين نعمتها اشاره به نعمتهاى معنوى مهمترى نيز شده است كه ارزيابى عظمت آنها با مقياسهاى ما امكانپذير نيست،مثلا درآيه ۷۲توبه مى خوانيم :وعد الله المؤمنين والمؤ منات جنات تجرى من تحتها الانهار خالدين فيها ومساكن طيبة فى جنات عدن ورضوان من الله اكبر ذلك هو الفوز العظيم :
(خداوند به مردان و زنان با ايمان ،باغهائى از بهشت وعده داده كه از زيردرختانش نهرها جارى است ، جاودانه درآن خواهند بود،و مسكنهاى پاكيزه دراين بهشت جاودان دارند،همچنين خشنودى پروردگار كه ازهمه اينها بالاتر است و اين است رستگارى بزرگ).
و درآيه ۸سوره(بينة)بعد از ذكر نعمتهاى مادى بهشت مى خوانيم :رضى الله عنهم ورضواعنه :(خداوند ازآنها خشنوداست وآنها نيزاز خدا خشنودند).
و به راستى اگر كسى به آن مقام برسد كه احساس كند خدا از او راضى است واوهم از خدا راضى،همه لذات ديگر را از ياد خواهد برد،تنها به او دل مى بندد،وبه غيراونمى انديشد،واين لذتى است روحانى كه با هيچ زبان و بيانى قابل توصيف نيست.
كوتاه سخن اينكه چون معاد هم جنبه روحانى دارد وهم جسمانى نعمتهاى بهشتى نيز هردو جنبه را دارند،تا جامعيت آنها حاصل شود،وهر كس به اندازه استعداد و شايستگيش بتواند از آنها بهره گيرد.
آيه ۲۶
|
إِنَّ اللَّهَ لَا يَسْتَحْيِي أَنْ يَضْرِبَ مَثَلًا مَا بَعُوضَةً فَمَا فَوْقَهَا فَأَمَّا الَّذِينَ آمَنُوا فَيَعْلَمُونَ أَنَّهُ الْحَقُّ مِنْ رَبِّهِمْ وَأَمَّا الَّذِينَ كَفَرُوا فَيَقُولُونَ مَاذَا أَرَادَ اللَّهُ بِهَذَا مَثَلًا يُضِلُّ بِهِ كَثِيرًا وَيَهْدِي بِهِ كَثِيرًا وَمَا يُضِلُّ بِهِ إِلَّا الْفَاسِقِينَ ﴿۲۶﴾
|
ترجمه :
۲۶- خداوند ازاينكه مثال(به موجودات ظاهرا كوچكى مانند)پشه وحتى بالاتر ازآن بزند شرم نمى كند(در اين ميان)آنها كه ايمان آورده اند مى دانند حقيقتى است ازطرف پروردگارشان،و اما آنها كه راه كفر را پيموده اند(اين موضوع را بهانه كرده)و مى گويند منظور خداوند ازاين مثل چه بوده است ؟! (آرى) خدا جمع زيادى را با آن گمراه و عده كثيرى را هدايت مى كند ولى تنها فاسقان را با آن گمراه مى سازد.
شان نزول
جمعى از مفسران از ابن عباس در شاءن نزول نخستين آيه فوق چنين نقل كرده اند: هنگامى كه خداوند در آيات گذشته پيرامون منافقين،دو مثال براى آنها بيان كرد(مثلهم كمثل الذى استوقد نارا ... و او كصيب من السماء...)منافقين گفتند خداوند برترو بالاترازاين است كه چنين مثالهائى بزند،و از اين راه دروحى بودن قرآن اظهار ترديد كردند، در اين موقع آيه فوق نازل شد وبه آنها پاسـخ گفت.
بعضى ديگر گفته اند هنگامى كه در آيات قرآن،مثلهائى به(ذباب)(مگس) وعنكبوت نازل گرديد،جمعى از مشركان اين موضوع را بهانه قرار داده زبان به انتقاد گشودند ومسخره كردند كه اين چگونه وحى آسمانى است
كه سخن از(عنكبوت)و(مگس)مى گويد؟ آيه فوق نازل شد و با تعبيراتى زنده به آنها جواب داد.
تفسير:
آيا خداوند هم مثال مى زند؟!
نخستين آيه مى گويد: (خداوند از اينكه به موجودات ظاهرا كوچكى مانند پشه ويا بالاتر از آن مثال بزند هرگز شرم نمى كند(ان الله لا يستحيى ان يضرب مثلا ما بعوضة فما فوقها).
چرا كه مثال بايد موافق مقصود باشد،وبه تعبير ديگ،مثال وسيله اى است براى تجسم حقيقت ، گاهى كه گوينده در مقام تحقير و بيان ضعف مدعيان است بلاغت سخن ايجاب مى كند كه براى نشان دادن ضعف آنها،موجود ضعيفى را براى مثال انتخاب كند.
مثلا در آيه۷۳ سوره حج مى خوانيم ان الذين تدعون من دون الله لن يخلقوا ذبابا و لو اجتمعوا له و ان يسلبهم الذباب شيئا لا يستنقذوه منه ضعف الطالب و المطلوب:(آنها كه مورد پرستش شما هستند هرگز نمى توانند(مگسى)بيافرينند اگر چه دست به دست هم بدهند،حتى اگر مگس چيزى از آنها بربايد آنها قدرت پس گرفتن آن را ندارند، هم طلب كننده ضعيف است و هم طلب شونده).
ملاحظه مى كنيد در اينجا هيچ مثالى بهتر ازمگس يا مانند آن نيست تا ضعف و ناتوانى آنها را مجسم كند.
و نيز درسوره عنكبوت آيه ۴۱وقتى كه مى خواهد ناتوانى بت پرستان را در تكيه گاه هائى كه براى خود انتخاب كرده اند مجسم سازد آنها را تشبيه به عنكبوتى مى كند كه آن لانه سست را براى خود انتخاب كرده است،كه سستترين خانه ها در جهان خانه عنكبوت است(مثل الذين اتخذوا من دون الله اولياء كمثل العنكبوت اتخذت بيتا و ان اوهن البيوت لبيت العنكبوت لو كانوا يعلمون).
مسلما اگر در اين گونه موارد بجاى اين مثالهاى كوچك مثلهاى بزرگى ازآفرينش كواكب و آسمانهاى پهناور قرار داده شود، بسيار نامناسب خواهد بود،وهرگز با اصول فصاحت و بلاغت سازگار نيست.
اينجا است كه خداوند مى فرمايد:ما ابا نداريم از اينكه مثال به پشه بزنيم ويا بالاتر از آن،تا حقايق عقلانى را در لباس مثالهاى حسى بريزيم و در اختيار بندگان قرار دهيم.
خلاصه اينكه هدف رساندن مطلب است،مثالها نيز بايد قبائى باشد درست متناسب قامت مطالب
در اينكه منظوراز(فما فوقها)(پشه يا بالاترازآن)چيست مفسران دو گونه تفسيركرده اند:
گروهى گفته اند منظور(بالاتر ازآن دركوچكى است ،زيرا مقام،مقام بيان كوچكى مثال است ،وبرترى نيز ازاين نظر مى باشد، اين درست به آن مى ماند كه گاه به كسى بگوئيم تو چرا براى يك تومان اينهمه زحمت مى كشيد، شرم نمى كنى اومى گويد شرمى ندارد من براى بالاتر از آن هم زحمت مى كشى،حتى براى يك ريال !
بعضى ديگر گفته اند:مراد بالاتر ازنظربزرگى است،يعنى خداوند هم مثالهاى كوچك را مطرح مى كند وهم مثالهاى بزرگ را،درست مطابق مقتضاى حال.
ولى تفسير اول مناسبتر به نظر مى رسد سپس در دنبال اين سخن مى فرمايد: اما كسانى كه ايمان آورده اند مى دانند كه آن مطلب حقى است از سوى پروردگارشان)(فاما الذين آمنوا فيعلمون انه الحق من ربهم).
آنها در پرتو ايمان وتقوا از لجاجت وعناد و كينه توزى با حق دورند.
و مى توانند چهره حق را به خوبى ببينند، و منطق مثلهاى خدا را درك كنند.
(ولى آنها كه كافرند مى گويند خدا چه منظورى ازاين مثال داشته كه مايه تفرقه و اختلاف شده،گروهى را به وسيله آن هدايت كرده،و گروهى را گمراه ؟!)(و اما الذين كفروا فيقولون ما ذا اراد الله بهذا مثلا يضل به كثيرا و يهدى به كثيرا).
اين خود دليل برآن است كه اين مثلها ازناحيه خدا نيست،چرا كه اگر از ناحيه او بود همه آن را پذيرا مى شدند!!
ولى خداوند در يك جواب كوتاه و قاطع به آنها پاسـخ مى گويد كه تنها فاسقان و گنهكارانى را كه دشمن حقند به وسيله آن گمراه مى سازد(و ما يضل الا الفاسقين).
بنابراين تمام اين سخنان،سخنان خدا است و نوروهدايت است،چشم بينا مى خواهد كه ازآن استفاده كند،واگراين كوردلان به مخالفت و لجاج بر مى خيزند بر اثرنقصان و كمبود خودشان است،وگرنه در اين آيات الهى نقصى وجود ندارد.
نكته ها
۱- اهميت مثال در بيان حقايق
مثالهاى مناسب،نقش فوق العاده حساس و غير قابل انكارى براى روشن.
ساختن حقايق ودلنشين كردن مطالب مختلف دارد:
گاه مى شود ذكر يك مثال مناسب آنچنان راه را نزديك و ميان بر مى كند كه زحمت استدلالات فلسفى زيادى را ازدوش گوينده و شنونده بر مى دارد.
و مهمتر اينكه : براى تعميم و گسترش مطالب پيچيده علمى درسطح عموم راهى جز استفاده از مثالهاى مناسب نيست.
نقش مثال را در خاموش كردن افراد لجوج و بهانه گير نيز نمى توان انكاركرد.
و به هرحال تشبيه معقول به محسوس يكى از طرق مؤ ثر تفهيم مسائل عقلى است.
(البته همانگونه كه گفتيم مثال بايد مناسب باشد وگرنه گمراه كننده و به همان اندازه خطرناك و دوركننده ازمقصد خواهد بود).
روى همين جهات درقرآن به مثالهاى زيادى برخورد مى كنيم كه هر يك از ديگرى جالبتر وشيرينتر ومؤثرتر است،چرا كه قرآن كتابى است براى همه انسانها درهرسطح وهر پايه اى از تفكر و معلومات،كتابى است در نهايت فصاحت وبلاغت.
۲- چرا مثال به پشه ؟
گرچه بهانه جويان،خردى و كوچكى پشه يا مگس را وسيله استهزاءوايراد به آيات قرآن قرار داده بودند،اما اگر آنها كمى انصاف ودرك و شعور مى داشتند ودرساختمان اين حيوان بسيار كوچك مى انديشيدند مى فهميدند كه يك دنيا دقت و ظرافت درساختمان آن به كاررفته كه عقل درآن حيران مى ماند.
امام صادق(عليه السلام)درباره آفرينش اين حيوان كوچك مى فرمايد(خداوند به پشه مثال زده است با اينكه از نظر جسم بسيار كوچك است ولى از نظر ساختمان همان دستگاه هائى را دارد كه بزرگترين حيوانات(خشكى)يعنى فيل دارا است وعلاوه بر آن دوعضوديگر(شاخكها وبالها)درپشه است كه فيل فاقد آن است)خداوند مى خواهد با اين مثال ظرافت آفرينش را براى مؤ منان بيان كند، تفكر درباره اين موجود ظاهرا ضعيف كه خدا آن را شبيه فيل آفريده است انسان را متوجه عظمت آفريدگارمى سازد.
مخصوصا خرطومش همانند خرطوم فيل،تو خالى است و با نيروى مخصوصى خون را به خود جذب مى كند،اين لوله ظريفترين سرنگهاى دنيا است و سوراخ درون آن فوق العاده باريك است.
خدا نيروى جذب و دفع و هضم و همچنين دست و پا و گوش مناسب به او داده بالهائى به او مرحمت كرده تا در طلب غذا پرواز كند، اين بالها آنچنان به سرعت بالا و پائين مى شود كه حركت آن با چشم قابل رؤ يت نيست ، اين حشره به قدرى حساس است كه به مجرد تكان خوردن چيزى احساس خطر مى كند و به سرعت خود را ازمنطقه خطر دور مى سازد و عجب اين است كه درعين ناتوانى بزرگترين حيوانات را عاجز مى كند.
امير مؤ منان على(عليه السلام)در نهج البلاغه بيان عجيبى در اين زمينه دارد:(اگر همه موجودات زنده جهان ... جمع شوند ودست به دست هم بدهند هرگز توانائى برايجاد پشه اى ندارند،بلكه عقول آنها در راه يافتن به اسرار آفرينش اين حيوان متحير مى ماند، و نيروى هاشان ناتوان و خسته مى شود و پايان مى گيرد،وسرانجام پس از تلاش،شكست خورده ،اعتراف مى نمايند كه در برابر آفرينش پشه اى درمانده اند و به عجز خود اقرارمى نمايند و حتى به ناتوانيشان از نابود ساختن آن).
۳- هدايت و اضلال الهى
ظاهرتعبيرآيه فوق،ممكن است اين توهم را بوجود آورد كه هدايت و گمراهى جنبه اجبارى دارد و تنها منوط به خواست خدا است،در حالى كه آخرين جمله اين آيه حقيقت را آشكار كرده و سرچشمه هدايت و ضلالت را اعمال خود انسان مى شمارد.
توضيح اينكه :همى شه اعمال وكردار انسان،نتائج و ثمرات و بازتاب خاصى دارد،از جمله اينكه اگرعمل نيك باشد، نتيجه آن،روشن بينى و توفيق و هدايت بيشتر به سوى خدا وانجام اعمال بهتراست.
شاهد اين سخن آيه ۲۹ سوره انفال است كه مى فرمايد:يا ايها الذين آمنوا ان تتقوا الله يجعل لكم فرقانا:( اگر پرهيزگارى پيشه كنيد خداوند حس تشخيص حق از باطل را در شما زنده مى كند و به شما روشنبينى عطا مى فرمايد.)
و اگر دنبال زشتيها برود،تاريكى و تيرگى قلبش افزون مى گردد،و به سوى گناه بيشترى سوق داده مى شود و گاه تا سر حد انكار خداوند مى رسند، شاهد اين گفته آيه ۱۰ سوره روم مى باشد كه مى فرمايد:
ثم كان عاقبة الذين اسائوا السوآى ان كذبوا بايات الله و كانوا بها يستهزئون :(عاقبت افرادى كه اعمال بد انجام مى دهند به اينجا منتهى شد كه آيات خدا را تكذيب كردند ومورد استهزاء قرار دادند)!
و در آيه ديگر مى خوانيم : فلما زاغوا ازاغ الله قلوبهم :(هنگامى كه از حق برگشتند خداوند دلهاى آنها را برگردانيد (سوره صف آيه ۵).)
در آيه مورد بحث نيز شاهد اين گفته آمده است آنجا كه مى فرمايد: و ما يضل به الا الفاسقين :(خداوند گمراه نمى كند جز افراد فاسق وبد كردار را.)
بنابراين انتخاب راه خوب يا بد ازاول دراختيار خود ما است،اين حقيقت را وجدان هرانسانى قبول دارد،سپس بايد در انتظار نتيجه هاى قهرى آن باشيم.
كوتاه سخن اينكه : هدايت و ضلالت در قرآن به معنى اجبار بر انتخاب راه درست يا غلط نيست ، بلكه بشهادت آيات متعددى از خود قرآن (هدايت ) به معنى فراهم آوردن وسائل سعادت و(اضلال) به معنى از بين بردن زمينه هاى مساعد است،بدون اينكه جنبه اجبارى به خود بگيرد.
و اين فراهم ساختن اسباب (كه نام آنرا توفيق مى گذاريم)يا برهم زدن اسباب(كه نام آنرا سلب توفيق مى گذاريم) نتيجه اعمال خود انسانها است كه اين امور را در پى دارد،پس اگر خدا به كسانى توفيق هدايت مى دهد و يا از كسانى توفيق را سلب مى كند نتيجه مستقيم اعمال خود آنها است.
اين حقيقت را درضمن يك مثال ساده مى توان مشخص ساخت هنگامى كه انسان از كنار يك پرتگاه يا يك رودخانه خطرناك مى گذرد هر چه خود را به آن نزديكتر سازد جاى پاى او لغزنده ترواحتمال سقوطش بيشترواحتمال نجات كمتر مى شود و هر قدر خود را از آن دور مى سازد جاى پاى او محكمتر و مطمئن تر مى گردد و احتمال سقوطش كمتر مى شود،اين يكى هدايت و آن ديگرى ضلالت نام دارد از مجموع اين سخن پاسـخ گفته كسانى كه به آيات هدايت و ضلالت خرده گرفته اند به خوبى روشن مى شود.
۴- منظوراز(فاسقين)كسانى هستند كه ازراه و رسم عبوديت وبندگى پا بيرون نهاده اند زيرا فسق از نظر ريشه لغت به معنى خارج شدن هسته از درون خرما است سپس در اين معنى توسعه داده شده و به كسانى كه ازجاده بندگى خداوند بيرون مى روند اطلاق شده است.
آيه ۲۷
|
الَّذِينَ يَنْقُضُونَ عَهْدَ اللَّهِ مِنْ بَعْدِ مِيثَاقِهِ وَيَقْطَعُونَ مَا أَمَرَ اللَّهُ بِهِ أَنْ يُوصَلَ وَيُفْسِدُونَ فِي الْأَرْضِ أُولَئِكَ هُمُ الْخَاسِرُونَ ﴿۲۷﴾
|
ترجمه :
۲۷- (فاسقان آنها هستند كه) پيمان خدا را پس ازآن كه محكم ساختند، مى شكنند،و پيوندهائى را كه خدا دستور داده بر قرار سازند قطع مى نمايند،و در جهان فساد مى كنند،اينها زيانكارانند.
تفسير:
زيانكاران واقعى
از آنجا كه در آخرين آيه گذشته،سخن از اضلال فاسقان بود در اين آيه با ذكر سه صفت فاسقان را كاملا مشخص ومعرفى مى كند:
۱-(فاسقان كسانى هستند كه پيمان خدا را پس ازآنكه محكم ساختند مى شكنند)(الذين ينقضون عهد الله من بعد ميثاقه).
انسانها در واقع پيمانهاى مختلفى با خدا بسته اند،پيمان توحيد وخداشناسى پيمان عدم تبعيت ازشيطان وهواى نفس،فاسقان همه اين پيمانها را شكسته سر از فرمان حق بر تافته ، و از خواسته هاى دل و شيطان پيروى مى كنند
اين پيمان كجا و چگونه بسته شد؟ در اينجا اين سؤ ال پيش مى آيد كه پيمان يك امردو جانبه است،ما هرگز به خاطر نداريم كه پيمانى با پروردگارمان در گذشته در اين زمينه ها بسته باشيم ؟ولى با توجه به يك نكته پاسـخ اين سؤال روشن مى شودوآن اينكه خداوند در عمق روح وباطن سرشت انسان،شعور مخصوص و نيروهاى ويژهاى قرار داده كه از طريق هدايت آن ميتواند،راه راست را پيدا كند وازشيطان و هواى نفس تبعيت ننمايد، به دعوت رهبران الهى پاسـخ مثبت داده و خود را با آن هماهنگ سازند.
قرآن از اين فطرت مخصوص تعبير به عهد خدا و پيمان الهى مى كند، در حقيقت اين يك پيمان تكوينى است نه تشريعى و قانونى ، قرآن مى گويد:
الم اعهد اليكم يا بنى آدم ان لا تعبدوا الشيطان انه لكم عدو مبين و ان اعبدونى هذا صراط مستقيم:(اى فرزندان آدم !مگر از شما پيمان نگرفتم كه شيطان را نپرستيد كه او دشمن آشكار شما است،ومرا پرستش كنيد كه راه راست همين است.)
پيدا است كه اين آيه اشاره به همان فطرت توحيد و خداشناسى وعشق به پيمودن راه تكامل است.
شاهد ديگر براى اين سخن،جملهاى است كه در نخستين خطبه نهج البلاغه از امير مؤ منان على(عليه السلام) مى خوانيم :فبعث فيهم رسله و واتر اليهم انبياءه ليستادوهم ميثاق فطرته :(خداوند پيامبران خويش را يكى پس از ديگرى به سوى مردم فرستاد تا از آنها بخواهند كه به پيمان فطرى خويش عمل كند.)
به تعبيرروشنتر خدا هر موهبتى به انسان ارزانى ميدارد،همراه آن عملا پيمانى با زبان آفرينش از او مى گيرد، به او چشم مى دهد يعنى با اين چشم حقايق را ببين،گوش مى دهد يعنى صداى حق را بشنو...و به اين ترتيب هر گاه انسان از آنچه دردرون فطرت اواست بهره نگيرد و يا از نيروهاى خدا داد در مسيرخطا استفاده كند،پيمان خدا را شكسته است.
آرى فاسقان،همه يا قسمتى از اين پيمانهاى فطرى الهى را زير پا مى گذارند.
۲- سپس به دومين نشانه آنها اشاره كرده مى گويد:(آنها پيوندهائى را كه خدا دستور داده بر قرار سازند قطع مى كنند)(و يقطعون ما امر الله به ان يوصل).
گرچه بسيارى ازمفسران اين آيه را ناظربه خصوص به قطع رحم و بريدن رابطه خويشاوندى دانسته اند،ولى دقت در مفهوم آيه نشان مى دهد كه معنى وسيعتر وعموميترى دارد
كه مسأله قطع رحم يكى از مصداقهاى آن است.
زيرا آيه مى گويد: فاسقان پيوندهائى را كه خدا دستور داده بر قرار بماند قطع مى كنند، اين پيوندها شامل پيوند خويشاوندى،پيوند دوستى پيوندهاى اجتماعى،پيوند و ارتباط با رهبران الهى وپيوند ورابطه با خدا است،و به اين ترتيب نبايد معنى آيه را منحصر به قطع رحم و زير پا گذاشتن رابطه هاى خويشاوندى دانست.
لذا بعضى از مفسران آن را به قطع رابطه با پيامبران ومؤمنان ،يا قطع رابطه با پيامبران ديگر و كتب آسمانى آنها كه خدا دستور پيوند با همه آنها را داده است تفسير كرده اند كه پيدا است اين تفسيرها نيز بيان كننده بخشى از مفهوم كلى آيه است در بعضى از روايات جمله ما امر الله به ان يوصل به رابطه با امير مؤ منان(عليه السلام)وائمه اهل بيت(عليهمالسلام) تفسير شده است.
۳- نشانه ديگر فاسقان،فساد درروى زمين است كه در آخرين مرحله به آن اشاره شده :(آنها فساد در زمين مى كنند)(و يفسدون فى الارض).
البته اين خود مطلبى روشن است،آنها كه خدا را فراموش كرده و سر ازاطاعت او برتافته اند،وحتى نسبت به خويشاوندان خود،رحم وشفقت ندارند پيدا است با ديگران چگونه معامله خواهند كرد؟ آنها در پى كامجوئى ولذتهاى خويش ومنافع شخصى خود هستند،جامعه به هر جا كشيده شود براى آنها فرق نمى كند،هدفشان بهره بيشترو كامجوئى افزونتر است،و براى رسيدن به اين هدف از هيچ خلافى پروا ندارند، پيدا است كه اين طرز فكر و عمل چه فسادهائى در جامعه به وجود مى آورد.
قرآن مجيد در پايان آيه مى گويد:آنها همان زيانكارانند(اولئك هم الخاسرون).
راستى چنين است ؟چه زيانى ازاين برتر كه انسان همه سرمايه هاى مادى و معنوى خود را كه مى تواند بزرگترين افتخارها و سعادتها را براى او بيافريند در طريق فنا و نيستى و بدبختى و سيهروزى خود به كاربرد؟!
كسانى كه به مقتضاى مفهوم فسق از حوزه اطاعت خداوند بيرون رفته اند چه سرنوشتى غير از اين مى توانند داشته باشند.
نكته ها
۱- اهميت صله رحم در اسلام
گرچه آيه فوق از احترام به همه پيوندهاى الهى سخن مى گفت،ولى بدون شك پيوند خويشاوندى يك مصداق روشن آن است.
اسلام نسبت به صله رحم و كمك و حمايت و محبت نسبت به خويشاوندان اهميت فوقالعادهاى قائل شده است و قطع رحم و بريدن رابطه از خويشان و بستگان را شديدا نهى كرده است.
اهميت صله رحم تا آنجا است كه پيامبراسلام (صلى اللّه عليه وآله وسلم) مى فرمايد:صلة الرحم تعمر الديار و تزيد فى الاعمار وان كان اهلها غير اخيار:(پيوند با خويشاوندان شهرها را آباد مى سازد،و بر عمرها مى افزايد هر چند انجام دهندگان آن از نيكان هم نباشند.)
در سخنان امام صادق(عليه السلام)مى خوانيم :
صل رحمك و لو بشربة من ماءوافضل ما يوصل به الرحم كف الاذى عنها: پيوند خويشاوندى خويش را حتى با جرعهاى از آب محكم كن و بهترين راه براى خدمت به آنان اين است كه (لا اقل)ازتو آزار ومزاحمتى نبينند!.
زشتى و گناه قطع رحم به حدى است كه امام سجاد (عليه السلام ) به فرزند خود نصيحت مى كند كه از مصاحبت با پنج طايفه بپرهيزد، يكى از آن پنج گروه كسانى هستند كه قطع رحم كرده اند:
(...وَ إِيَّاكَ وَ مُصَاحَبَةَ الْقَاطِعِ لِرَحِمِهِ، فَإِنِّي وَجَدْتُهُ مَلْعُوناً فِي كِتَابِ اللَّهِ)
(بپرهيزازمعاشرت با كسى كه قطع رحم كرده كه قرآن او را ملعون و دور از رحمت خدا شمرده است.)
در سوره محمد(صلى اللّه عليه و آله وسلم) آيه ۲۲ مى فرمايد:
فهل عسيتم ان توليتم ان تفسدوا فى الارض و تقطعوا ارحامكم اولئك الذين لعنهم الله :(... شما كه در زمين فساد مى كنيد و قطع رحم مى نمائيد مشمول لعنت خدا هستيد و از رحمت او دور)!
كوتاه سخن اينكه:قرآن نسبت به قاطعان رحم وبرهمزنندگان پيوند خويشاوندى تعبيرات شديدى دارد واحاديث اسلامى نيز آنها را سخت مذمت كرده است.
از پيامبر اسلام (صلى اللّه عليه وآله وسلم) پرسيدند مبغوضترين عمل در پيشگاه خداوند كدام است ؟ در پاسـخ فرمود: شرك به خدا.
پرسيدند بعد از آن ؟ فرمود:(قطع رحم .)
علت اينكه اسلام نسبت به نگهدارى وحفظ پيوند خويشاوندى اينهمه پافشارى كرده اين است كه همى شه براى اصلاح،تقويت،پيشرفت تكامل وعظمت بخشيدن به يك اجتماع بزرگ،چه از نظر اقتصادى يا نظامى،و چه از نظر جنبه هاى معنوى و اخلاقى بايد از واحدهاى كوچك آن شروع كرد،با پيشرفت وتقويت تمام واحدهاى كوچك،اجتماع عظيم،خود به خود اصلاح خواهد شد.
اسلام براى عظمت مسلمانان از اين روش به نحو كاملترى بهرهبردارى نموده است،دستور به اصلاح واحدهائى داده كه معمولا افراد از كمك واعانت و عظمت بخشيدن به آن روگردان نيستند.
زيرا تقويت بنيه افرادى را توصيه مى كند كه خونشان دررگ وپوست هم در گردش است،اعضاى يك خانواده اند،و پيداست هنگامى كه اجتماعات كوچك خويشاوندى نيرومند شد، اجتماع عظيم آنها نيزعظمت مى يابد و ازهر نظر قوى خواهد شد، شايد حديثى كه مى گويد(صله رحم باعث آبادى شهرها مى گردد به همين معنى اشاره باشد.)
۲- به جاى وصل كردن ، قطع كردن
جالب اينكه در تعبيرى كه در آيه فوق خوانديم چنين بود،فاسقان آنچه را خدا دستور داده است،وصل كنند، قطع مى كنند.
در اينجا اين سؤال پيش مى آيد كه آيا قطع كردن قبل از وصل امكان دارد؟در پاسـخ مى گوئيم هدف از وصل كردن،ادامه روابطى است كه خداوند ميان خود و بندگانش ويابندگان با يكديگربطورطبيعى و فطرى قرارداده است،وبه تعبير ديگر خدا دستور داده،اين رابطه هاى فطرى و طبيعى محافظت و پاسدارى شود ولى گنه كاران آن را قطع مى كنند(دقت كنيد).
آيات ۲۸ و ۲۹
|
كَيْفَ تَكْفُرُونَ بِاللَّهِ وَكُنْتُمْ أَمْوَاتًا فَأَحْيَاكُمْ ثُمَّ يُمِيتُكُمْ ثُمَّ يُحْيِيكُمْ ثُمَّ إِلَيْهِ تُرْجَعُونَ ﴿۲۸﴾
هُوَ الَّذِي خَلَقَ لَكُمْ مَا فِي الْأَرْضِ جَمِيعًا ثُمَّ اسْتَوَى إِلَى السَّمَاءِ فَسَوَّاهُنَّ سَبْعَ سَمَاوَاتٍ وَهُوَ بِكُلِّ شَيْءٍ عَلِيمٌ ﴿۲۹﴾
|
ترجمه :
۲۸-چگونه به خداوند كافر مى شويد در حالى كه شما اجسام بى روحى بوديد واوشما را زنده كرد، سپس شما را مى ميراند،و بار ديگر شما را زنده مى كند،سپس به سوى او باز مى گرديد(بنابراين نه حيات و زندگى شما،از شما است و نه مرگتان،آنچه داريد از خدا است).
۲۹- اوخدائى است كه همه آنچه(از نعمتها) در زمين وجود دارد،براى شما آفريده سپس به آسمان پرداخت،وآنها را به صورت هفت آسمان مرتب نمود و اوبه هر چيز آگاه است.
تفسير:
نعمت اسرار آميز حيات
قرآن در دو آيه فوق با ذكر يك سلسله ازنعمتهاى الهى و پديده هاى شگفت انگيز آفرينش انسانها را متوجه پروردگاروعظمت اومى سازد،و دلائلى را كه در گذشته (آيه ۲۱ و۲۲همين سوره) در زمينه شناخت خدا ذكر كرده بود تكميل مى كند.
قرآن دراينجا براى اثبات وجود خدا از نقطهاى شروع كرده كه براى احدى جاى انكار باقى نمى گذارد وآن مسأله پيچيده حيات وزندگى است.
نخست مى گويد:چگونه شما خدا را انكارمى كنيد در حالى كه اجسام بى روحى بوديد و او شما را زنده كرد ولباس حيات برتنتان پوشانيد(كيف تكفرون بالله و كنتم امواتا فاحياكم ).
قرآن به همه ما يادآورى مى كند كه قبل از اين شما مانند سنگها وچوبها و موجودات بيجان مرده بوديد، و نسيم حيات اصلا در كوى شما نوزيده بود.
ولى اكنون داراى نعمت حيات و هستى مى باشيد،اعضاء ودستگاه هاى مختلف،حواس و ادراك به شما داده شده،اين هستى و حيات را چه كسى به شما عطا كرده آيا خود به خويشتن داديد؟
بديهى است هر انسان منصفى بدون هيچ ترديد اعتراف مى كند كه اين نعمت از خود او نيست،بلكه از ناحيه يك مبدء عالم و قادر به اورسيده است، كسى كه تمام رموز حيات و قوانين پيچيده آن را مى دانسته،وبر تنظيم آن قدرت داشته،آنگاه جاى اين سؤ ال است كه پس چرا به خدائى كه بخشنده حيات و هستى است كفر مى ورزيد؟.
امروز براى همه دانشمندان مسلم شده كه ما در اين جهان چيزى پيچيده تر ازمسأله حيات و زندگى نداريم،چرا كه با تمام پيشرفتهاى شگرفى كه در زمينه علوم و دانشهاى طبيعى نصيب بشر گرديده،هنوز معماى حيات گشوده نشده است اين مساءله آنقدر اسرار آميز است كه افكار مليونها دانشمند و كوششهايشان تاكنون از درك آن عاجز مانده،ممكن است در آينده در پرتو تلاشهاى پيگير، انسان از رموز حيات،تدريجا آگاه گردد، ولى مساءله اين است كه آيا هيچكس مى تواند چنين امر فوق العاده دقيق و ظريف و پر از اسرار را كه نيازمند به يك علم و قدرت فوق العاده است به طبيعت بيشعور كه خود فاقد حيات بوده است نسبت دهد.
اينجا است كه مى گوئيم پديده حيات در جهان طبيعت بزرگترين سند اثبات وجود خدا است كه پيرامون آن كتابها نگاشته اند، و قرآن در آيه فوق مخصوصا
روى همين مساءله تكيه كرده است ، كه ما فعلا با همين اشاره كوتاه از آن مى گذريم .
پس از يادآورى اين نعمت ، دليل آشكار ديگرى را يادآور مى شود و آن مساءله مرگ است مى گويد: (سپس خداوند شما را مى ميراند) (ثم يميتكم ).
انسان مى بيند اقوام و خويشان و بستگان وآشنايان يكى پس از ديگران مى ميرند وجسد بيجان آنها زير خاكها مدفون مى شود،اينجا نيز جاى تفكر و انديشه است،چه كسى هستى را ازآنها گرفت اگر هستى آنها ازخودشان بود، بايد جاودانى باشد،اينكه از آنها گرفته مى شود دليل بر اين است كه ديگرى به آنها بخشيده.
آرى آفريننده حيات همان آفريننده مرگ است،چنانكه در آيه ۲ سوره مالك مى خوانيم : الذى خلق الموت و الحياة ليبلوكم ايكم احسن عملا:(او خدائى است كه حيات و مرگ را آفريده كه شما را در ميدان حسن عمل بيازمايد).
قرآن پس از ذكر اين دو دليل روشن بر وجود خدا و آماده ساختن روح انسان براى مسائل ديگر دردنباله اين بحث به ذكرمساءله معاد وزنده شدن پس از مرگ پرداخته،مى گويد:سپس بار ديگر شما را زنده مى كند(ثم يحييكم ).
البته اين زندگى پس از مرگ به هيچوجه جاى تعجب نيست چرا كه قبلا نيز انسان چنين بوده است و با توجه به دليل اول يعنى اعطاى حيات به موجود بيجان،پذيرفتن اعطاى حيات پس از متلاشى شدن بدن،نه تنها كار مشكلى نيست بلكه از نخستين بار آسانتر است هر چند آسان و مشكل براى وجودى كه قدرتش بى انتها است مفهومى ندارد!).
عجب اينكه گروهى بودند كه در حيات دوباره انسانها ترديد داشته و دارند در حالى كه حيات نخستين را كه ازموجودات بيجان صورت گرفته مى دانند.
جالب اينكه قرآن در آيه فوق ، پرونده حيات را از آغاز تا انتها در برابر ديدگان انسان گشوده،و در يك بيان كوتاه آغاز و پايان حيات ، و سپس مساءله معادرادر برابر او مجسم ساخته است.
و در پايان اين آيه مى گويد:(سپس به سوى او بازگشت مى كنيد) (ثم اليه ترجعون ).
مقصود از رجوع به سوى پروردگارهمان بازگشت به سوى نعمتهاى خداوند مى باشد،يعنى درقيامت و روز رستاخيز به نعمتهاى خداوند بازگشت مى كنيد شاهد اين گفته آيه ۳۶- سوره انعام است كه مى فرمايد:
و الموتى يبعثهم الله ثم اليه يرجعون :(خداوند مردگان را بر مى انگيزد سپس به سوى او بازگشت مى كنند.)
ممكن است منظور از رجوع به سوى پروردگار حقيقتى از اين دقيقتر و باريكتر باشد و آن اينكه همه موجودات در مسير تكامل ازنقطه عدم كه نقطه صفر است شروع كرده و به سوى بى نهايت كه ذات پاك پروردگار است پيش مى روند،بنابراين با مردن،تكامل تعطيل نمى شود وبارديگر انسان در رستاخيز به زندگى وحيات در سطحى،عاليتر باز مى گردد و سير تكاملى او ادامه مى يابد.
پس از ذكر نعمت حيات و اشاره به مسأله مبدء ومعاد،به يكى ديگر از نعمتهاى گسترده خداوند اشاره كرده مى گويد:او خدائى است كه آنچه روى زمين است براى شما آفريده(هو الذى خلق لكم ما فى الارض جميعا).
و به اين ترتيب ارزش وجودى انسانها و سرورى آنان را نسبت به همه موجودات زمينى مشخص مى كند، و درست از اينجا در مى يابيم كه اين انسان را خدا براى امربسيارپر ارزش و عظيمى آفريده است،همه چيز را براى او آفريده او را براى چه چيز؟ آرى او عاليترين موجود در اين صحنه پهناور است و از تمامى آنها ارزشمندتر.
تنها اين آيه نيست كه مقام والاى انسان را يادآور مى شود، بلكه درقرآن آيات فراوانى مى يابيم كه انسان را هدف نهائى آفرينش كل موجودات جهان معرفى مى كند،چنانكه درآيه ۱۳سوره جاثيه آمده است :و سخر لكم ما فى السماوات و الارض :(آنچه در آسمانها و هر چه در زمين است مسخر شما قرار داد.)
و در جاى ديگر به طور مشروحتر مى خوانيم :
و سخر لكم الفلك ....
و سخر لكم الانهار ....
و سخر لكم الليل و النهار ...
و سخر لكم البحر ....
و سخر لكم الشمس و القمر ...:
(كشتى ها را مسخرشما ساخت... نهرها را مورد تسخير شما قرار داد... شب و روز را مسخر فرمانتان كرد... شما را بر درياها واقيانوسها مسلط ساخت...خورشيد و ماه را نيز فرمانبردار ودرخدمت شما قرار داد...
(بحث بيشتر در اين زمينه را در جلد دهم،صفحه ۱۲۰،ذيل آيه ۲سوره رعد و نيز درهمان جلد ذيل آيات ۳۲و۳۳ سوره ابراهيم،صفحه ۳۴۹مطالعه مى فرمائيد).
بار ديگر به دلائل توحيد باز گشته مى گويد:(سپس خداوند به آسمان پرداخت و آنها را به صورت هفت آسمان مرتب نمود، و او به هر چيز آگاه است ) (ثم استوى الى السماء فسواهن سبع سماوات و هو بكل شى ء عليم ).
جمله(استوى) از ماده(استواء)گرفته شده كه در لغت به معنى تسلط واحاطه كامل و قدرت بر خلقت وتدبير است،ضمنا كلمه(ثم)درجمله(ثم استوى الى السماء)الزاما به
معنى تأخيرزمانى نيست بلكه مى تواند به معنى تأخير در بيان وذكر حقايقى پشت سرهم بوده باشد.
نكته ها
۱ - تناسخ و عود ارواح
آيه فوق،از جمله آيات متعددى است كه عقيده به تناسخ را صريحا نفى،مى كند،زيرا عقيده مندان به تناسخ چنين مى پندارند كه انسان بعد از مرگ بار ديگر به همين زندگى باز مى گردد منتها روح او در جسم ديگر(ونطفه ديگر)حلول كرده و زندگى مجددى را در همين دنيا آغاز مى كند واين مساءله ممكن است بارها تكرار شود، اين زندگى تكرارى در اين جهان را تناسخ يا عود ارواح مى نامند.
آيه فوق صريحا مى گويد: بعد ازمرگ،يك حيات بيش نيست و طبعا اين حيات همان زندگى در رستاخيزوقيامت است،و به تعبير ديگرآيه مى گويد: شما مجموعا دو حيات و مرگ داشته و داريد، نخست مرده بوديد(درعالم موجودات بى جان قرارداشتيد)خداوند شما را زنده كرد،سپس مى ميراند و بار ديگر زنده مى كند،اگر تناسخ صحيح بود،تعداد حيات ومرگ انسان بيش از دو حيات و مرگ بود.
همين مضمون در آيات متعدد ديگر قرآن نيز به چشم مى خورد كه در جاى خود به آن اشاره خواهد شد.
بنابر اين عقيده به تناسخ كه گاهى نام آن را تغيير داده ، عود ارواح مى نامند از نظر قرآن باطل و بى اساس است .
بعلاوه ما دلائل عقلى روشنى داريم كه اين عقيده را نفى مى كند وآن را به عنوان يكنوع ارتجاع وعقب گرد در قانون تكامل اثبات مى نمايد كه در جاى خود از آن سخن گفته ايم .
ذكر اين نكته نيزلازم است كه بعضى شايد آيه فوق را اشاره به حيات برزخى بدانند، در حالى كه آيه هيچ دلالتى بر آن ندارد،تنها مى گويد: شما قبلا جسم بيجانى بوديد،خداوند شما را زنده كرد،بار ديگر مى ميراند(اشاره به مرگ در پايان زندگى اين دنيا است)سپس زنده مى كند(اشاره به حيات آخرت ) سپس سير تكاملى خود را به سوى او ادامه مى دهيد.
۲- آسمانهاى هفتگانه
كلمه(سماء)درلغت به معنى طرف بالا است،و اين مفهوم جامعى است كه مصداقهاى مختلفى دارد،لذا مى بينيم درقرآن درموارد گوناگونى به كار رفته است :
۱- گاهى به(جهت بالا)در قسمت مجاور زمين اطلاق شده،چنانكه مى فرمايد:الم تر كيف ضرب الله مثلا كلمة طيبة كشجرة طيبة اصلها ثابت وفرعها فى السماء(آيا نديدى خداوند چگونه مثل زده است گفتار پاك را به درخت پاكيزهاى كه ريشه اش ثابت و شاخهاش درآسمان است)(ابراهيم ۲۴).
۲- گاه به منطقه اى دورتر ازسطح زمين(محل ابرها) اطلاق شده،چنان كه مى خوانيم : ونزلنا من السماء ماء مباركا:(ما ازآسمان آب پربركتى نازل كرديم)(سوره ق آيه ۹).
۳- گاه به (قشرمتراكم هواى اطراف زمين) گفته شده : و جعلنا السماء سقفا محفوظا:(ما آسمان را سقف محكم و محفوظى قرار داديم)(انبياء ۳۲ )
زيرا مى دانيم جوزمين كه همچون سقفى بر بالاى سرما قراردارد داراى آنچنان استحكامى است كه كره زمين را در برابر سقوط سنگهاى آسمانى حفظ مى كند،اين سنگ ها كه شبانه روز،مرتبا درحوزه جاذبه زمين قرار گرفته و به سوى آن جذب مى شوند،اگر اين قشر هواى متراكم نبود ما مرتبا در معرض سقوط اين سنگهاى خطرناك بوديم،اما وجود اين قشر، سبب مى شود كه سنگها پس از برخورد با جو زمين مشتعل وسپس خاكستر شود.
۴- وگاهى به معنى(كرات بالا)آمده است ثم استوى الى السماء وهى دخان :(به آسمانها پرداخت در حالى كه دود وبخار بودند)(واز گاز نخستين، كرات را آفريد)(فصلت ۱۱).
اكنون به اصل سخن باز گرديم،در اينكه مقصود از آسمانهاى هفتگانه چيست ؟مفسران ودانشمندان اسلامى بيانات گوناگونى دارند و تفسيرهاى مختلفى كرده اند:
۱- بعضى آسمانهاى هفتگانه را،همان(سيارات سبع)مى دانند(عطارد زهره،مريخ،مشترى،زحل،وماه وخورشيد) كه به عقيده دانشمندان فلكى قديم جزء سيارات بودند.
۲- بعضى ديگر معتقدند كه منظور طبقات متراكم هواى اطراف زمين است وقشرهاى مختلفى كه روى هم قرار گرفته است.
۳- بعضى ديگر مى گويند:عدد هفت دراينجا به معنى عدد تعدادى(عدد مخصوص)نيست،بلكه عدد تكثيرى است كه به معنى تعداد زياد وفراوان مى باشد،واين در كلام عرب وحتى قرآن نظائر قابل ملاحظهاى دارد مثلا در آيه ۲۷ سوره لقمان مى خوانيم :و لو ان ما فى الارض من شجرة اقلام و البحر يمده من بعده سبعة ابحر ما نفدت كلمات الله :(اگر درختان زمين قلم گردند،ودريا مركب،وهفت دريا بر آن افزوده شود كلمات خدا را نمى توان با آن نوشت.)
به خوبى روشن است كه منظوراز لفظ(سبعه)در اين آيه عدد مخصوص هفت نيست بلكه اگرهزاران هزار دريا نيز مركب گردد،نمى توان علم بي پايان خداوند را با آن نگاشت.
بنابر اين سماوات سبع اشاره به آسمانهاى متعدد و كرات فراوان عالم بالا است بى آنكه عدد خاصى از آن منظور باشد.
۴- آنچه صحيحتر به نظر مى رسد،اين است كه مقصود از سماوات سبع همان معنى واقعى آسمانهاى هفتگانه است،تكراراين عبارت درآيات مختلف قرآن نشان مى دهد كه عدد سبع دراينجا به معنى تكثير نيست،بلكه اشاره به همان عدد مخصوص است.
منتها از آيات قرآن چنين استفاده مى شود كه تمام كرات و ثوابت وسياراتى را كه ما مى بينيم همه جزء آسمان اول است،و شش عالم ديگروجود دارد كه از دسترس ديد ما و ابزارهاى علمى امروز ما بيرون است ومجموعا هفت عالم را به عنوان هفت آسمان تشكيل مى دهند.
شاهد اين سخن اينكه : قرآن مى گويد: وزينا السماء الدنيا بمصابيح :(ما آسمان پائين را با چراغهاى ستارگان زينت داديم)(فصلت ۱۲).
در جاى ديگر مى خوانيم : انا زينا السماء الدنيا بزينة الكواكب :(ما آسمان پائين را با كواكب و ستارگان زينت بخشيديم ) (صافات ۶).
از اين آيات بخوبى استفاده مى شود كه همه آنچه را ما مى بينيم وجهان ستارگان را تشكيل مى دهد همه جزء آسمان اول است،و در ماوراى آن شش آسمان ديگر وجود دارد كه ما در حال حاضر اطلاع دقيقى از جزئيات آن نداريم.
واما اينكه گفتيم شش آسمان ديگر براى ما مجهول است وممكن است علوم از روى آن در آينده پرده بردارد،به اين دليل است كه علوم ناقص بشر بهر نسبت كه پيش مى رود ازعجائب آفرينش تازه هائى را بدست مى آورد،مثلا علم هيئت هم اكنون بجائى رسيده است كه بعد ازآن،تلسكوپها قدرت ديد را از دست مى دهند،آنچه رصدخانه هاى بزرگ كشف كرده اند،فاصلهاى به اندازه هزارميليون يك ميليارد)سال نورى مى باشد،و خود معترفند كه تازه اين آغاز جهان است نه پايان آن،پس چه مانع دارد كه در آينده با پيشرفت علم هيئت آسمانها و كهكشانها وعوالم ديگرى كشف گردد.
بهتر اين است كه اين سخن را از زبان،يكى از رصدخانه هاى بزرگ جهان بشنويم.
۳- عظمت كائنات
رصدخانه (پالومار)عظمت جهان بالا را چنين توصيف مى كند.
(...تا وقتى كه دوربين رصدخانه پالومار را نساخته بودند،وسعت دنيائى كه بنظر ما ميرسد بيش ازپانصد سال نورى نبود،ولى،اين دوربين وسعت دنياى ما را به هزارميليون سال نورى رساند،و در نتيجه ميليونها كهكشان جديد كشف شد كه بعضى از آنها هزار ميليون سال نورى با ما فاصله دارند، ولى،بعد از فاصله هزار ميليون سال نورى فضاى عظيم مهيب وتاريكى به چشم مى خورد كه هيچ چيز در آن ديده نمى شود يعنى روشنائى ازآنجا عبور نمى كند تا صفحه عكاسى دوربين رصدخانه را متأثر كند.
ولى بدون ترديد درآن فضاى مهيب وتاريك صدها ميليون كهكشان وجود دارد كه دنيائى كه درسمت ما است با جاذبه به آن كهكشانها نگهدارى مى شود.
تمام اين دنياى عظيمى كه به نظر مى رسد وداراى صدها هزار ميليون كهكشان است جزدرهاى كوچك و بى مقدار از يك دنياى عظيمتر نيست و هنوز اطمينان نداريم كه در فراسوى آن دنياى دوم دنياى ديگرى نباشد.)
از اين گفته به خوبى بر مى آيد كه علم هنوز با آن پيشرفت شگفت انگيز خود در قسمت آسمانها كشفيات خويش را سر آغاز جهان مى داند نه پايان آن، بلكه آن را ذره كوچكى در برابر جهان بس با عظمت ، مى شمارد.
آيات ۳۰ تا ۳۳
|
وَإِذْ قَالَ رَبُّكَ لِلْمَلَائِكَةِ إِنِّي جَاعِلٌ فِي الْأَرْضِ خَلِيفَةً قَالُوا أَتَجْعَلُ فِيهَا مَنْ يُفْسِدُ فِيهَا وَيَسْفِكُ الدِّمَاءَ وَنَحْنُ نُسَبِّحُ بِحَمْدِكَ وَنُقَدِّسُ لَكَ قَالَ إِنِّي أَعْلَمُ مَا لَا تَعْلَمُونَ ﴿۳۰﴾
وَعَلَّمَ آدَمَ الْأَسْمَاءَ كُلَّهَا ثُمَّ عَرَضَهُمْ عَلَى الْمَلَائِكَةِ فَقَالَ أَنْبِئُونِي بِأَسْمَاءِ هَؤُلَاءِ إِنْ كُنْتُمْ صَادِقِينَ ﴿۳۱﴾
قَالُوا سُبْحَانَكَ لَا عِلْمَ لَنَا إِلَّا مَا عَلَّمْتَنَا إِنَّكَ أَنْتَ الْعَلِيمُ الْحَكِيمُ ﴿۳۲﴾
قَالَ يَا آدَمُ أَنْبِئْهُمْ بِأَسْمَائِهِمْ فَلَمَّا أَنْبَأَهُمْ بِأَسْمَائِهِمْ قَالَ أَلَمْ أَقُلْ لَكُمْ إِنِّي أَعْلَمُ غَيْبَ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ وَأَعْلَمُ مَا تُبْدُونَ وَمَا كُنْتُمْ تَكْتُمُونَ ﴿۳۳﴾
|
ترجمه :
۳۰- هنگامى كه پروردگارتوبه فرشتگان گفت :من درروى زمين جانشين و حاكمى قرار خواهم داد.فرشتگان گفتند(پروردگاراآيا كسى را در زمين قرارميدهى كه فساد وخونريزى كند؟(زيرا موجودات زمينى ديگر كه قبل از اين آدم پا به عرصه وجود گذاشتند،به حكم طبع جهان ماده نيز آلوده فساد و خونريزى شدند،اگر هدف ازآفرينش انسان عبادت است)ما تسبيح وحمد تو را به جا مى آوريم،پروردگار فرمود:من حقائقى را مى دانم كه شما نمى دانيد.
۳۱- سپس علم اسماء(علم اسرارآفرينش و نامگذارى موجودات) را همگى به آدم آموخت بعد آنها را به فرشتگان عرضه داشت و فرمود اگر راست مى گوئيد اسامى اينها را برشماريد!
۳۲- فرشتگان عرض كردند: منزهى تو!،ما چيزى جز آنچه به ما تعليم داده اى،نمى دانيم تودانا وحكيمى.
۳۳- فرمود اى آدم آنها را از(اسامى واسرار) اين موجودات آگاه كن،هنگامى كه آنها را آگاه كرد خداوند فرمود: نگفتم من غيب آسمانها و زمين را ميدانم،و نيز ميدانم آنچه را شما آشكار مى كنيد يا پنهان مى داشتيد.
تفسير:
انسان نماينده خدا در زمين
درآيات گذشته خوانديم كه خداهمه مواهب زمين را براى انسان آفريده است ودر اين آيات رسما مسئله رهبرى و خلافت انسان را تشريح مى كند، و موقعيت معنوى او را كه شايسته اينهمه مواهب است روشن مى سازد.
در اين آيات به چگونگى آفرينش آدم (نخستين انسان اشاره مى كند ودر اين سلسله آيات كه از آيه ۳۰ شروع و به آيه ۳۹ پايان مى يابد سه مطلب اساسى مطرح شده است:
۱- خبر دادن پروردگار به فرشتگان راجع به خلافت و سرپرستى انسان در زمين و گفتگوئى كه آنها با خداوند داشته اند.
۲- دستور خضوع و تعظيم فرشتگان در برابر نخستين انسان كه در آيات مختلف قرآن به تناسبهاى گوناگونى ذكر شده است.
۳- تشريح وضع آدم و زندگى او در بهشت و حوادثى كه منجر به خروج او ازبهشت گرديد وسپس توبه آدم،وزندگى او وفرزندانش در زمين.
آيات مورد بحث از نخستين مرحله سخن مى گويد، خواست خداوند چنين بود كه درروى زمين موجودى بيافريند كه نماينده او باشد،صفاتش پرتوى از صفات پروردگا،ومقام و شخصيتش برتر از فرشتگان خواست او اين بود كه تمامى زمين و نعمتهايش را دراختيار چنين انسانى بگذارد نيروها، گنجها، معادن وهمه امكاناتش را.
چنين موجودى مى بايست سهم وافرى از عقل و شعور و ادراك ، و استعداد ويژه داشته باشد كه بتواند رهبرى و پيشوائى موجودات زمينى را بر عهده گيرد.
لذا نخستين آيه مى گويد: (بخاطر بياورهنگامى را كه پروردگارت به فرشتگان گفت من درروى زمين جانشينى قرار خواهم داد)(و اذ قال ربك للملائكة انى جاعل فى الارض خليفة).
(خليفه)به معنى جانشين است،ولى دراينكه منظور از آن در اينجا جانشين چه كسى و چه چيزى است مفسران احتمالات گوناگونى داده اند.
و بعضى گفته اند منظورجانشين فرشتگانى است كه قبلا درزمين زندگى مى كردند.
و بعضى گفته اند منظورجانشين انسانهاى ديگر يا موجودات ديگرى كه قبلا در زمين مى زيسته اند.
بعضى آنرا اشاره به جانشين بودن نسلهاى انسان از يكديگر دانسته اند.
ولى انصاف اين است كه همانگونه كه بسيارى از محققان پذيرفته اند منظور خلافت الهى و نمايندگى خدا در زمين است،زيرا سؤ الى كه بعد از اين فرشتگان مى كنند ومى گويند نسل آدم ممكن است مبدأ فساد وخونريزى شود وما تسبيح و تقديس تو مى كنيم متناسب همين معنى است،چرا كه نمايندگى خدا درزمين با اين كارها سازگار نيست.
همچنين مسئله تعليم اسماء به آدم كه شرح آن در آيات بعد خواهد آمد قرينه روشن ديگرى بر اين مدعا است،و نيزخضوع آدم شاهد اين مقصود است !
به هر حال خدا مى خواست موجودى بيافريند كه گل سر سبد عالم هستى باشد و شايسته ، مقام خلافت الهى و نماينده (الله ) در زمين گردد.
در حديثى كه ازامام صادق(عليه السلام) در تفسير اين آيات آمده نيز به همين معنى اشاره شده است كه فرشتگان بعد از آگاهى از مقام آدم دانستند كه او و فرزندانش سزاوارترند كه خلفاى الهى در زمين و حجتهاى او برخلق بوده باشند.
سپس در آيه مورد بحث اضافه مى كند:(فرشتگان به عنوان سؤ ال براى درك حقيقت ونه به عنوان اعتراض عرض كردند آيا در زمين كسى را قرار مى دهى كه فساد كند و خونها بريزد ؟!)(قالوا اتجعل فيها من يفسد فيها و يسفك الدماء)
(درحالى كه ما تو را عبادت مى كنيم تسبيح وحمدت بجا مى آوريم وتو را از آنچه شايسته ذات پاكت نيست پاك مى شمريم)(و نحن نسبح بحمدك و نقدس لك).
ولى خداوند دراينجا پاسـخ سربسته به آنها داد كه توضيحش درمراحل بعد آشكار گرديد:(فرمود من چيزهائى مى دانم كه شما نمى دانيد)!(قال انى اعلم ما لا تعلمون)
فرشتگان آن چنان كه از سخنانشان پيدا است پى برده بودند كه اين انسان فردى سربراه نيست،فساد مى كند،خون مى ريزد،خرابى به بارمى آورد.اما از كجا دانستند؟!
گاه گفته خداوند قبلا آينده انسان را بطوراجمال براى آنها بيان فرموده بود،در حالى كه بعضى احتمال داده اند ملائكه خودشان اين مطلب را ازكلمه (فى الارض)(درروى زمين)دريافته بودند،زيرا مى دانستند انسان ازخاك آفريده مى شود وماده بخاطر محدوديتى كه دارد طبعا مركز نزاع وتزاحم است،چه اين كه جهان محدود مادى،طبع زياده طلب انسانها را نمى تواند اشباع كند،حتى اگر همه دنيا را به يك فرد بدهند باز ممكن است سير نشود، اين وضع مخصوصا در صورتيكه توام با احساس مسئوليت كافى نباشد سبب فساد وخونريزى مى شود.
بعضى ديگر از مفسران معتقدند پيشگوئى فرشتگان بخاطرآن بوده كه آدم نخستين مخلوق روى زمين نبود،بلكه پيش از او نيز مخلوقات دگرى بودند كه به نزاع و خونريزى پرداختند پرونده سوء پيشينه آنها سبب بدگمانى فرشتگان نسبت به نسل آدم شد!
اين تفسيرهاى سه گانه چندان منافاتى با هم ندارند يعنى ممكن است همه اين امور سبب توجه فرشتگان به اين مطلب شده باشد،و اتفاقا اين يك واقعيت بود كه آنها بيان داشتند، و لذا خداوند هم در پاسـخ هرگز آن را انكار نفرمود، بلكه اشاره كرد در كنار اين واقعيت،واقعيتهاى مهمترى درباره انسان و مقام اووجود دارد كه فرشتگان از آن آگاه نيستند!
آنها فكر مى كردند اگر هدف عبوديت و بندگى است كه ما مصداق كامل آن هستيم،همواره غرق در عبادتيم و ازهمه كس سزاوارتر به خلافت ! بيخبر از اين كه عبادت آنها با توجه به اين كه شهوت وغضب و خواستهاى گوناگون در وجودشان راه ندارد با عبادت و بندگى اين انسان كه اميال و شهوات او را احاطه كرده وشيطان ازهرسواوراوسوسه مى كند تفاوت فراوانى دارد،اطاعت وفرمانبردارى اين موجود طوفان زده كجا،وعبادت آن ساحلنشينان آرام و سبكبار كجا؟!
آنهاچه میدانستند كه ازنسل اين آدم پيامبرانى همچون محمدوابراهيم ونوح وموسى وعيسى(عليهماالسلام)وامامانى همچون ائمه اهل بيت(عليهمالسلام )وبندگان صالح وشهيدان جانباز ومردان و زنانى كه همه هستى خود را عاشقانه درراه خدا مى دهند قدم به عرصه وجود خواهند گذاشت،افرادى كه گاه فقط يك ساعت تفكر آنها برابر با سالها عبادت فرشتگان است !
قابل توجه اين كه فرشتگان روى سه مساءله درباره صفات خودشان تكيه كردند، تسبيح و حمد و تقديس ، بدون شك تسبيح و حمد يعنى خدا را پاك از هر گونه نقص و داراى هر گونه كمال دانستن ، اما در اين كه مقصود از (تقديس ) چيست ؟ بعضى آنرا پاك شمردن پروردگار از هر گونه نقصان دانسته اند كه در حقيقت تاءكيدى مى شود بر همان معنى (تسبيح ).
ولى بعضى ديگر معتقدند كه(تقديس)كه ازماده (قدس)است،يعنى پاك سازى روى زمين از فاسدان و مفسدان ، يا پاك سازى خويشتن ازهر گونه صفات زشت ومذموم،وتطهيرجسم وجان براى خداوكلمه(لك)درجمله(نقدس)لك را شاهد اين مقصوددانسته اند،چراكه فرشتگان نگفتند نقدسك)(تو را پاك مى شمريم)بلكه گفتند (نقدس لك از براى تو جامعه را پاك مى كنيم .
در حقيقت آنها مى خواستند بگويند اگر هدف اطاعت و بندگى است ما سر برفرمانيم،واگر عبادت است ما هم همواره مشغول آنيم،و اگر پاك سازى خويشتن يا صفحه روى زمين است ما چنين مى كنيم،در حالى كه اين انسان مادى هم خود فاسد است و هم صفحه زمين را پراز فساد مى كند.
ولى براى اينكه حقايق بطور تفصيل بر فرشتگان روشن شود خداوند اقدام به آزمايش آنها نمود،تا خودشان اعتراف كنند كه ميان آنها وآدم(تفاوت از زمين تا آسمان است !)
فرشتگان در بوته آزمايش
آدم به لطف پروردگارداراى استعداد فوقالعادهاى براى درك حقايق هستى بود.خداوند اين استعداد او را به فعليت رسانيد وبه گفته(قرآن به آدم همه اسماء(حقايق واسرارعالم هستى)را تعليم داد)(وعلم آدم الاسماء كلها)
گرچه مفسران در تفسير(علم اسماء) بيانات گوناگونى دارند،ولى مسلم است كه منظور تعليم كلمات و نامهاى بدون معنا به آدم نبوده،چرا كه اين افتخارى محسوب نمى شده است ، بلكه منظور دادن معانى اين اسماء و مفاهيم و مسماهاى آنها بوده است.
البته اين آگاهى از علوم مربوط به جهان آفرينش و اسرارو خواص مختلف موجودات عالم هستى،افتخار بزرگى براى آدم بود.
درحديثى داريم كه از امام صادق (عليه السلام) پيرامون اين آيه سؤ ال كردند، فرمود:(الارضين و الجبال و الشعاب و الاوديه ثم نظر الى بساط تحته ، فقال وهذا البساط مما علمه :):(فرمود منظورزمينها،كوه ها،دره ها و بستر رودخانه ها(وخلاصه تمامى موجودات)مى باشد،سپس امام(عليه السلام )به فرشى كه زير پايش گسترده بود نظرى افكند فرمود حتى اين فرش هم از امورى بوده كه خدا به آدم تعليم داد)!.
بنابر اين علم اسماء چيزى شبيه علم لغات نبوده است بلكه مربوط به فلسفه و اسرار و كيفيات و خواص آنها بوده است ، خداوند اين علم را به آدم تعليم كرد تا بتواند از مواهب مادى و معنوى اين جهان در مسير تكامل خويش بهره گيرد.
همچنين استعداد نامگذارى اشياء را به او ارزانى داشت تا بتواند اشياء را نامگذارى كند و در مورد احتياج با ذكر نام آنها را بخواند تا لازم نباشد عين آن چيز را نشان دهد،و اين خود نعمتى است بزرگ،ما هنگامى به اهميت اين موضوع پى مى بريم كه مى بينيم بشر امروز هرچه دارد به وسيله كتاب و نوشتن است و همه ذخائرعلمى گذشتگان درنوشته هاى او جمع است،واين خود بخاطر نامگذارى اشياء و خواص آنها است،و گر نه هيچگاه ممكن نبود علوم گذشتگان به آيندگان منتقل شود.
(سپس خداوند به فرشتگان فرمود اگر راست مى گوئيد اسماء اشياء وموجوداتى را كه مشاهده مى كنيد واسرار و چگونگى آنها را شرح دهيد) (ثم عرضهم على الملائكة فقال انبئونى باسماء هؤ لاء ان كنتم صادقين ).
ولى فرشتگان كه داراى چنان احاطه علمى نبودند دربرابراين آزمايش فرو ماندند لذا درپاسـخ (گفتند خداوندا منزهى تو،جز آنچه به ما تعليم داده اى چيزى نمى دانيم )!(قالوا سبحانك لا علم لناالا ما علمتنا).
(تو خود عالم و حكيمى )(انك انت العليم الحكيم).
اگرما در اين زمينه سؤ الى كرديم ازنا آگاهيمان بود،ما اين مطلب را نخوانده بوديم،و از اين استعداد و قدرت شگرف آدم كه امتياز بزرگ او بر ما است بيخبر بوديم ، حقا كه او شايسته خلافت تو است و زمين و جهان هستى بى وجود او كمبودى داشت.
در اينجا نوبت به آدم رسيد كه در حضور فرشتگان اسماء موجودات و اسرار آنها را شرح دهد.(خداوند فرمود اى آدم فرشتگان را از اسماء واسرار اين موجودات با خبر كن !)(قال يا آدم انبئهم باسمائهم ).
(هنگامى كه آدم آنها را از اين اسماء آگاه ساخت خداوند فرمود به شما نگفتم كه من ازغيب آسمانها وزمين آگاهم ،وآنچه را كه شما آشكار يا پنهان مى كنيد مى دانم )(فلما انباهم باسمائهم قال ا لم اقل لكم انى اعلم غيب السموات و الارض و اعلم ما تبدون وما كنتم تكتمون ).
دراينجا فرشتگان در برابر معلومات وسيع و دانش فراوان اين انسان سر تسليم فرود آوردند،و بر آنها آشكار شد كه لايق خلافت زمين تنها اواست !.
جمله(ما كنتم تكتمون)(آنچه را در درون مكتوم مى داشتيد)اشاره به اين است كه فرشتگان چيزى جز آنچه را اظهار كردند در دل داشتند بعضى گفته اند اين اشاره به آن حالت استكبار ابليس است كه آن روز درصف فرشتگان قرار داشت،و مخاطب به خطاب آنان بود.او در درون خود تصميم داشت كه هرگز در برابر آدم خضوع نكند.
ولى اين احتمال نيزوجود دارد كه منظوراين بوده كه فرشتگان خود را واقعا شايسته تر از هر كس براى خلافت الهى در روى زمين مى دانستند، گر چه اشارهاى به اين مطلب كردند ولى با صراحت آشكار ننمودند.
پاسـخ به دو سؤ ال
در اينجا دو سؤ ال باقى مى ماند و آن اينكه خداوند چگونه اين علوم را به آدم تعليم نمود؟
وانگهى اگراين علوم را به فرشتگان نيز تعليم مى نمود آنها نيزهمين فضيلت آدم را پيدا مى كردند،اين چه افتخارى براى آدم است كه براى فرشتگان نيست ؟
در پاسـخ بايد به اين نكته توجه داشت كه تعليم در اينجا جنبه تكوينى داشته يعنى خدا اين آگاهى را درنهاد و سرشت آدم قرار داده بود و در مدت كوتاهى آن را بارور ساخت.
اطلاق كلمه (تعليم)درقرآن به(تعليم تكوينى)درجاى ديگر نيز آمده است،در سوره رحمن آيه ۴ مى خوانيم(علمه البيان) خداوند بيان را به انسان آموخت،روشن است كه اين تعليم را خداوند در مكتب آفرينش به انسان داده و معنى آن همان استعداد و ويژگى فطرى است كه در نهاد انسانها قرار داده تابتوانند سخن بگويند.
و درپاسـخ سؤال دوم بايد توجه داشت كه ملائكه آفرينش خاصى داشتند كه استعداد فراگيرى اينهمه علوم در آنها نبودآنها براى هدف ديگرى آفريده شده بودند،نه براى اين هدف،وبهمين دليل فرشتگان بعد ازاين آزمايش واقعيت را دريافتند وپذيرفتند،ولى شايد خودشان درآغاز فكر مى كردند براى اين هدف نيز آمادگى دارند،اما خداوند با آزمايش علم اسماء تفاوت استعداد آنها را با آدم روشن ساخت.
باز در اينجا سؤ ال ديگرى پيش مى آيد كه اگر منظور ازعلم اسماء علم اسرار آفرينش و فهم خواص همه موجودات است پس چراضمير(هم) در جمله(ثم عرضهم) و(اسمائهم)وكلمه(هؤلاء)كه معمولاهمه اينها درافرادعاقل استعمال مى شود دراين مورد به كار رفته است ؟
در پاسـخ مى گوئيم :
چنين نيست كه ضميرهم و كلمه هؤلاء منحصرا درافراد عاقل به كار برده شود بلكه گاهى درمجموعهاى ازافرادعاقل و غير عاقل ويا حتى در مجموعهاى از افراد غيرعاقل نيز استعمال مى شود چنانكه يوسف(عليه السلام) درباره ستارگان و خورشيد و ماه گفت(رايتهم لى ساجدين :)(من در خواب ديدم همه آنها براى من سجده مى كنند)(سوره يوسف آيه ۴).
آيات ۳۴ تا ۳۶
|
وَإِذْ قُلْنَا لِلْمَلَائِكَةِ اسْجُدُوا لِآدَمَ فَسَجَدُوا إِلَّا إِبْلِيسَ أَبَى وَاسْتَكْبَرَ وَكَانَ مِنَ الْكَافِرِينَ ﴿۳۴﴾
وَقُلْنَا يَا آدَمُ اسْكُنْ أَنْتَ وَزَوْجُكَ الْجَنَّةَ وَكُلَا مِنْهَا رَغَدًا حَيْثُ شِئْتُمَا وَلَا تَقْرَبَا هَذِهِ الشَّجَرَةَ فَتَكُونَا مِنَ الظَّالِمِينَ ﴿۳۵﴾
فَأَزَلَّهُمَا الشَّيْطَانُ عَنْهَا فَأَخْرَجَهُمَا مِمَّا كَانَا فِيهِ وَقُلْنَا اهْبِطُوا بَعْضُكُمْ لِبَعْضٍ عَدُوٌّ وَلَكُمْ فِي الْأَرْضِ مُسْتَقَرٌّ وَمَتَاعٌ إِلَى حِينٍ ﴿۳۶﴾
|
ترجمه :
۳۴-وهنگامى كه به فرشتگان گفتيم براى آدم سجده وخضوع كنيد،همگى سجده كردند جزشيطان كه سر باز زدوتكبر ورزيد(و به خاطر نافرمانى و تكبر)از كافران شد!
۳۵-وگفتيم اى آدم تو با همسرت در بهشت سكونت كن،واز(نعمتهاى)آن گوارا هر چه مى خواهيد بخوريد(اما)نزديك اين درخت نشويد كه از ستمگران خواهيد شد!
۳۶- پس شيطان موجب لغزش آنها شد،و آنانرا از آنچه در آن بودند(بهشت)خارج ساخت،و(دراين هنگام) به آنها گفتيم همگى(به زمين) فرود آئيد در حالى كه بعضى دشمن ديگرى خواهيد بود،و براى شما تا مدت معينى در زمين قرارگاه و وسيله بهره بردارى است.
تفسير:
آدم در بهشت
قرآن در تعقيب بحثهاى گذشته پيرامون مقام وعظمت انسان به فصل ديگرى از اين بحث پرداخته،نخست چنين مى گويد:(بخاطر بياوريد هنگامى را كه به فرشتگان گفتيم براى آدم سجده و خضوع كنيد)(و اذ قلنا للملائكة اسجدوا لادم).
(آنها همگى سجده كردند جز ابليس كه سر باززد و تكبر ورزيد)(فسجدوا الا ابليس ابى واستكبر).
آرى اواستكبار كرد و بخاطرهمين استكبار و نافرمانى از كافران شد(و كان من الكافرين).
گر چه در آغاز چنين به نظر مى آيد كه مسأله سجده بر آدم بعد ازآزمايش فرشتگان وتعليم اسماء بوده،ولى دقت در آيات ديگرقرآن نشان مى دهد كه اين موضوع بلافاصله بعد از آفرينش انسان و تكامل خلقت او وقبل از آزمايش فرشتگان بوده است.
در سوره حجر آيه ۲۹ مى خوانيم(فاذا سويته و نفخت فيه من روحى فقعوا له ساجدين)(هنگامى كه آفرينش آدم را نظام بخشيدم وازروح خودم(روح شايسته اى كه مخلوق من بود)در آن دميدم براى او سجده كنيد).
همين معنى در سوره ص آيه ۷۲ نيز آمده است .
گواه ديگر اين موضوع اين است كه اگر دستور سجده بعد از روشن شدن مقام آدم بود چندان افتخارى براى ملائكه محسوب نمى شد، زيرا در آن هنگام مقام
آدم بر همه آشكار شده بود.
بهر حال آيه فوق سند زنده و گواه روشنى بر شرافت انسان و عظمت مقام او است كه پس از تكميل خلقتش،تمام فرشتگان ماءمورمى شوند دربرابر اين آفرينش بزرگ سر تعظيم فرود آورند،به راستى كسى كه لايق مقام خلافت الهى و نمايندگى او در زمين است و استعداد آن همه تكامل و پرورش فرزندان بلند مقامى همچون پيامبران به خصوص پيامبر اسلام و جانشينانش دارد شايسته هر نوع احترامى است.
ما در برابر انسانى كه چند فرمول علمى را مى داند چه اندازه كرنش مى كنيم پس چگونه است حال نخستين انسان با آن معلومات سرشار از جهان هستى !.
نكته ها
۱- چرا ابليس مخالفت كرد ؟
مى دانيم (شيطان)اسم جنس است شامل نخستين شيطان و مه شيطانها ولى(ابليس) اسم خاص است واشاره به همان شيطانى است كه اغواگر آدم شد، او طبق صريح آيات قرآن از جنس فرشتگان نبود، بلكه در صف آنها قرار داشت او از طائفه جن بود كه مخلوق مادى است،در سوره كهف آيه ۵۰ مى خوانيم(فسجدوا الا ابليس كان من الجن ):(همگى سجده كردند جز ابليس كه ازطائفه جن بود).
انگيزه اودراين مخالفت كبر وغرور و تعصب خاصى بود كه بر فكر او چيره شد،اوچنين مى پنداشت كه از آدم برتر است ،و نمى بايست دستورسجده بر آدم بر او داده شود، بلكه او بايد مسجود باشد وآدم براو سجده كند،كه شرح اين معنى در ذيل آيه ۱۲سوره اعراف خواهد آمد.
و علت كفر او نيز همين بود كه فرمان حكيمانه پروردگار را نادرست شمرد
نه تنها عملا عصيان كرد ازنظر اعتقاد نيز معترض بود، و به اين ترتيب خودبينى و خودخواهى،محصول يك عمر ايمان وعبادت او را بر باد داد،و آتش به خرمن هستى او افكند،و كبروغرور ازاين آثار بسيار دارد!.
تعبير(كان من الكافرين) نشان مى دهد كه او قبل ازاين فرمان نيز حساب خود را از مسير فرشتگان و اطاعت فرمان خدا جدا كرده بود ودر سر فكر استكبار مى پروراند، و شايد به خود مى گفت اگر دستور خضوع وسجده به من داده شود قطعا اطاعت نخواهم كرد، ممكن است جمله ما كنتم تكتمون آنچه را كتمان مى كرديد اشاره اى به اين معنى باشد.در حديثى كه در تفسير قمى از امام عسكرى(عليه السلام) نقل شده نيز همين معنى آمده است.
۲- آيا سجده براى خدا بود يا آدم ؟
شك نيست كه(سجده)به معنى پرستش براى خدا است،چرا كه در جهان هيچ معبودى جز خدا نيست،ومعنى توحيد عبادت همين است كه غيراز خدا را پرستش نكنيم .
بنابراين جاى ترديد نخواهد بود كه فرشتگان براى آدم سجده پرستش نكردند، بلكه سجده براى خدا بود ولى بخاطر آفرينش چنين موجود شگرفى ، و يا اينكه سجده براى آدم كردند اما سجده به معنى خضوع نه پرستش.
در كتاب عيون الاخبارازامام على بن موسى الرضا(عليهماالسلام)چنين مى خوانيم :(كان سجودهم لله تعالى عبودية،و لادم اكراماوطاعة،لكوننا فى صلبه)
(سجده فرشتگان پرستش خداوند از يك سو،واكرام و احترام آدم از سوى ديگر بود،چرا كه ما درصلب آدم بوديم)!.
بهر حال بعد ازاين ماجرا وماجراى آزمايش فرشتگان به آدم دستور داده شد او وهمسرش در بهشت سكنى گزيند،چنانكه قرآن مى گويد:به آدم گفتيم تو و همسرت در بهشت ساكن شويد وهرچه مى خواهيد از نعمتهاى آن گوارا بخوريد!(و قلنا يا آدم اسكن انت و زوجك الجنة و كلا منها رغدا حيث شئتما).
(ولى به اين درخت مخصوص نزديك نشويد كه از ظالمان خواهيد شد) (و لا تقربا هذه الشجرة فتكونا من الظالمين).
از آيات قرآن استفاده مى شود كه آدم براى زندگى در روى زمين،همين زمين معمولى آفريده شده بود،ولى درآغاز خداوند او را ساكن بهشت كه يكى از باغهاى سرسبز پرنعمت اين جهان بود ساخت،محيطى كه در آن براى آدم هيچ گونه ناراحتى وجود نداشت.
شايد علت اين جريان آن بوده كه آدم با زندگى كردن روى زمين هيچگونه آشنائى نداشت،وتحمل زحمتهاى آن بدون مقدمه براى او مشكل بود،و از چگونگى كردار و رفتار درزمين بايد اطلاعات بيشترى پيدا كند،بنابراين مى بايست مدتى كوتاه تعليمات لازم را در محيط بهشت ببيند و بداند زندگى روى زمين توأم با برنامه ها و تكاليف و مسئوليتها است كه انجام صحيح آنها باعث سعادت وتكامل و بقاى نعمت است،و سرباز زدن از آن سبب رنج و ناراحتى.
و نيز بداند هر چند او آزاد آفريده شده،اما اين آزادى بطور مطلق و نامحدود نيست كه هر چه خواست انجام دهد او مى بايست ازپاره اى از اشياء روى زمين چشم بپوشد.
و نيز لازم بود بداند چنان نيست كه اگر خطا و لغزشى دامنگيرش شود
درهاى سعادت براى همى شه به روى اوبسته مى شود،نه مى تواند بازگشت كند و پيمان به بندد كه بر خلاف دستور خداعملى انجام نخواهد داد تا دوباره به نعمتهاى الهى باز گردد.
او دراين محيط مى بايست تا حدى پخته شود، دوست و دشمن خويش را بشناسد،چگونگى زندگى درزمين را ياد گيرد،آرى اين خود يك سلسله تعليمات لازم بود كه مى بايست فرا گيرد،و با داشتن اين آمادگى به روى زمين قدم بگذارد اينها مطالبى بود كه هم آدم و هم فرزندان او در زندگى آينده خود به آن احتياج داشتند،بنابراين شايد علت اينكه آدم درعين اينكه براى خلافت زمين آفريده شده بود مدتى در بهشت درنگ مى كند و دستورهائى به او داده مى شود جنبه تمرين و آموزش داشته باشد.
در اينجا(آدم)خود را در برابر فرمان الهى درباره خوددارى از درخت ممنوع ديد،ولى شيطان اغواگر كه سوگند ياد كرده بود كه دست ازگمراه كردن آدم و فرزندانش بر ندارد به وسوسه گرى مشغول شد،وچنانكه از ساير آيات قرآن استفاده مى شود به آدم اطمينان داد كه اگر از اين درخت بخورد او و همسرش فرشتگانى خواهند شد و جاويدان در بهشت زندگى مى كنند،حتى قسم ياد كرد كه من خير خواه شما هستم(سوره اعراف آيه ۲۰و ۲۱).
(سرانجام شيطان آن دو را به لغزش واداشت وازآنچه در آن بودند(بهشت) بيرون كرد)(فازلهما الشيطان عنها فاخرجهما مما كانا فيه ).
آرى از بهشتى كه كانون آرامش و آسايش و دور از درد و رنج بود بر اثر فريب شيطان اخراج شدند.
و چنانكه قرآن مى گويد:(ما به آنها دستور داديم كه به زمين فرود آئيد درحالى كه دشمن يكديگرخواهيد بود) آدم وحوا از يكسو و شيطان از سوى ديگر (و قلنا اهبطوا بعضكم لبعض عدو).
و براى شما تا مدت معينى درزمين قرارگاه ووسيله بهره بردارى است(و لكم فى الارض مستقر و متاع الى حين).
اينجا بود كه آدم متوجه شد راستى به خويشتن ستم كرده واز محيط آرام و پر نعمت بهشت بخاطر تسليم شدن در برابر وسوسه هاى شيطان بيرون رانده شده و درمحيط پرزحمت و مملو ازمشقتى قرار خواهد گرفت ، درست است كه آدم پيامبر بود ومعصوم از گناه ولى چنانكه خواهيم گفت هرگاه ترك اولى از پيامبر سر زند خداوند نسبت به او سخت مى گيرد، همانند گناهى كه از افراد عادى سر بزند و اين جريمه سنگينى بود كه آدم در برابر آن نافرمانى پرداخت.
نكته ها
۱- بهشت آدم كدام بهشت بود؟
در پاسـخ اين پرسش بايد به اين نكته توجه داشت كه گرچه بعضى آنرا بهشت موعود نيكان و پاكان مى دانند،ولى ظاهر اين است كه آن بهشت نبود. بلكه يكى از باغهاى پر نعمت وروح افزاى يكى از مناطق سر سبز زمين بوده است.
زيرا اولا بهشت موعود قيامت،نعمت جاودانى است كه درآيات بسيارى از قرآن به اين جاودانگى بودنش اشاره شده،و بيرون رفتن از آن ممكن نيست و ثانيا ابليس آلوده و بى ايمان را در آن بهشت راهى نخواهد بود،نه وسوسه هاى شيطانى است و نه نافرمانى خدا.
ثالثا در رواياتى كه از طرق اهل بيت(عليهمالسلام) به ما رسيده اين موضوع صريحا آمده است.
يكى از راويان حديث مى گويد ازامام صادق(عليه السلام)راجع به بهشت آدم پرسيدم امام(عليه السلام)در جواب فرمود:باغى ازباغهاى دنيا بود كه خورشيد و ماه بر آن مى تابيد،واگربهشت جاودان بود هرگز آدم از آن بيرون رانده نمى شد(جنة من جنات الدنيا يطلع فيها الشمس و القمر و لو كان من جنان الاخرة ما خرج منها ابدا).
و ازاينجا روشن مى شود كه منظورازهبوط و نزول آدم به زمين نزول مقامى است نه مكانى يعنى از مقام ارجمند خود و ازآن بهشت سر سبز پائين آمد.
اين احتمال نيز داده شده كه اين بهشت دريكى از كرات آسمانى بوده است هر چند بهشت جاويدان نبوده،دربعضى از روايات اسلامى نيز اشاره به بودن اين بهشت در آسمان شده است ولى ممكن است كلمه سماء(آسمان)در اين گونه روايات اشاره به مقام بالا باشد نه(مكان بالا).
ولى بهر حال شواهد فراوانى نشان مى دهد كه اين بهشت غيرازبهشت سراى ديگر است چرا كه آن پايان سير انسان است و اين آغازسيراوبود،اين مقدمه اعمال و برنامه هاى او است وآن نتيجه اعمال و برنامه هايش.
۲- گناه آدم چه بود ؟
روشن است آدم با آن مقامى كه خدا در آيات گذشته براى او بيان كرد مقام والائى ازنظر معرفت و تقوا داشت،او نماينده خدا در زمين بود او معلم فرشتگان بود،اومسجود ملائكه بزرگ خدا گرديد،اين آدم با اين امتيازات مسلما گناه نمى كند،بعلاوه مى دانيم او پيامبر بود وهرپيامبرى معصوم است .
لذا اين سؤ ال مطرح مى شود آنچه از آدم سر زد چه بود.
در اينجا سه تفسير وجود دارد كه مكمل يكديگرند:
۱- آنچه آدم مرتكب شد ترك اولى و يا به عبارت ديگر گناه نسبى بود نه گناه مطلق .
گناه مطلق گناهانى است كه ازهركس سر زند گناه است و درخورمجازات (مانند شرك وكفروظلم وتجاوز)وگناه نسبى آن است كه گاه بعضى اعمال مباح و يا حتى مستحب درخورمقام افراد بزرگ نيست،آنها بايد از اين اعمال چشم بپوشند،و به كار مهمتر پردازند،در غير اين صورت ترك اولى كرده اند،فى المثل نمازى را كه ما مى خوانيم قسمتى از آن با حضور قلب و قسمتى بى حضور قلب مى گذرد درخور شاءن ما است،اين نماز هرگز درخور مقام شخصى همچون پيامبروعلى(صلى اللّه عليه وآله وسلم)نيست،اوبايد سراسر نمازش غرق درحضور در پيشگاه خدا باشد،واگر غيراين كند حرامى مرتكب نشده اما ترك اولى كرده است.
آدم نيز سزاوار بود از آن درخت نخورد هر چند براى او ممنوع نبود بلكه مكروه بود.
۲- نهى خداوند در اينجا نهى ارشادى است،يعنى همانند دستور طبيب كه مى گويد: فلان غذا را نخور كه بيمار مى شوى خداوند نيز به آدم فرمود اگر ازدرخت ممنوع بخورى از بهشت بيرون خواهى رفت،وبه درد و رنج خواهى افتاد،بنابراين آدم مخالفت فرمان خدا نكرد،بلكه مخالفت نهى ارشادى كرد.
۳- اساسا بهشت جاى تكليف نبود بلكه دورانى بود براى آزمايش و آمادگى آدم براى آمدن در روى زمين و اين نهى تنها جنبه آزمايشى داشت.
۳- مقايسه معارف قرآن با تورات
طبق آيات فوق بزرگترين افتخارو نقطه قوت،دروجود آدم،كه او را به عنوان يك برگزيده آفرينش مى توان معرفى نمود،وبه همين دليل مسجود فرشتگان شد همان آگاهى او از(علم الاسماء)واطلاع از(حقائق و اسرارآفرينش وجهان هستى)بود.
پيدا است آدم بخاطر اين علوم آفريده شد،و فرزندان آدم اگر بخواهند تكامل پيدا كنند بايد هر چه بيشترازاين علوم بهره گيرند،تكامل بيشترهركدام از آنها نسبت مستقيم با معلومات آنها از اسرار آفرينش دارد.
آرى قرآن با صراحت تمام عظمت مقام آدم را دراينها مى داند،ولى در تورات چنانكه مى خوانيم،سر بيرون رانده شدن آدم از بهشت وگناه بزرگ او را توجه به علم و دانش ودانستن نيك و بد مى داند!.
در فصل دوم(سفر تكوين)ازتورات آمده است:(پس خداوند خدا،آدم را ازخاك زمينى صورت داد و نسيم حيات را بر دماغش دميد،و آدم جان زنده شد.
و خداوند خدا،هر درخت خوشنما وبخوردن نيكو،اززمين رويانيد،وهم درخت(حيات)دروسط باغ ودرخت دانستن نيك وبد را..و خداوند خدا آدم را امرفرموده گفت كه ازتمامى درختان باغ مختارى كه بخورى،اماازدرخت(دانستن نيك وبد)مخورچه درروزخوردنت ازآن مستوجب مرگ مى شوى !
و در فصل سوم چنين آمده است:
(وآوازخداوند خدا راشنيدند كه به هنگام نسيم روزدرباغ مى خراميد وآدم و زنش خويشتن را از حضورخداوند خدا،درميان درختان باغ پنهان كردند)!!
و خداوند خدا آدم را آواز كرده،وى را گفت كه كجائى ؟
او ديگر جواب گفت كه آواز تو را در باغ شنيدم و ترسيدم،زيرا كه برهنه ام !
به جهت آن پنهان شدم !
و خدا به او گفت كه تورا كه گفت كه برهنه اى ؟ آيا از درختى كه تو را امر كردم كه نخورى خوردى ؟!.
و آدم گفت زنى كه از براى بودن با من دادى اواز آن درخت به من داد كه خوردم ! ...
و خداوند خدا گفت كه اينك آدم نظر به دانستن نيك و بدچون يكى ازما شده است،پس حال مبادا كه دست خود رادراز كردهوهم از(درخت حيات) بگيرد وخورده دائما زنده ماند!
پس از آن سبب خداوند خدا او را از باغ عدن راند،تا آنكه در زمينى كه ازآن گرفته شده بود فلاحت نمايد!...)
همانطور كه مشاهده فرموديد اين افسانه زننده كه درتورات كنونى به عنوان يك واقعيت تاريخى آمده است علت اصلى اخراج آدم را از بهشت ، و گناه بزرگ او را توجه به علم و دانش و دانستن نيك و بد مى داند.
و چنانچه آدم دست به شجره نيك و بددراز نمى كرد تا ابد درجهل باقى مى ماند تا آنجا كه حتى نداند برهنه بودن زشت و ناپسند است ، و براى همى شه در بهشت باقى مى ماند.
به اين ترتيب مسلما آدم نبايد ازكار خود پشيمان شده باشد زيرا از دست دادن بهشتى كه شرط بقاى در آن ندانستن نيك و بد است ، در برابر بدست آوردن علم و دانش تجارت پر سودى محسوب مى گردد، چرا آدم از اين تجارت نگران و پشيمان باشد؟
بنابراين افسانه تورات درست در نقطه مقابل قرآن كه ارزش مقام انسان و سر آفرينش او را در علم الاسماء معرفى كرده قرار دارد.
از اين گذشته در افسانه مزبورمطالب زننده عجيبى درباره خداوند ويامخلوقات او ديده مى شود كه هر يك از ديگرى حيرت انگيزتر است و آن عبارت است از:
۱- نسبت دادن دروغ به خدا(چنانكه در جمله شماره ۱۷ فصل دوم مى گويد: خداوند گفت از آن درخت نخوريد كه مى ميريد درحالى كه نمى مردند بلكه دانا مى شدند).
۲- نسبت بخل به خداوند( چنانكه درجمله ۲۲ فصل سوم مى گويد: كه خدا نمى خواست آدم و حوا از درخت علم و حيات بخورند ودانا شوند وزندگى جاويدان پيدا كنند).
۳- امكان وجود شريك براى خداوند(چنانكه در همان جمله مى گويد: آدم پس ازخوردن ازدرخت نيك و بد همچون يكى از ما خدايان شده است ).
۴- نسبت حسد به خداوند(چنانكه از همان جمله استفاده مى شود كه خداوند بر اين علم و دانشى كه براى آدم پيدا شده بود رشك برد!).
۵- نسبت جسم به خداوند(چنانكه از فصل سوم استفاده مى شود كه خداوند به هنگام صبح در خيابانهاى بهشت مى خراميد)!
۶- خداوند ازحوادثى كه درنزديكى اومى گذرد بى خبراست !(چنانكه در جمله ۹مى گويد صدا زد آدم كجائى و آنها در لابلاى درختان خود را از چشم خداوند پنهان كرده بودند).
(البته نبايد فراموش كرد كه اين افسانه هاى دروغين از نخست در تورات نبوده وبعدا به آن افزوده شده است).
۴- مقصود از شيطان در قرآن چيست ؟
كلمه(شيطان)ازماده(شطن)گرفته شده،و(شاطن) به معنى(خبيث وپست) آمده است وشيطان به موجود سركش و متمرد اطلاق مى شود،اعم از انسان
و يا جن و يا جنبندگان ديگ،وبه معنى روح شريرو دورازحق،نيز آمده است،كه در حقيقت همه اينها به يك قدرمشترك بازگشت مى كنند.
بايد دانست كه(شيطان)اسم عام(اسم جنس)است،درحالى كه ابليس اسم خاص(علم)مى باشد،و به عبارت ديگرشيطان به هرموجود موذى و منحرف كننده و طاغى وسركش،خواه انسانى يا غيرانسانى مى گويند،وابليس نام آن شيطان است كه آدم را فريب داد واكنون هم با لشكر و جنود خود در كمين آدميان است.
ازموارد استعمال اين كلمه در قرآن نيز برمى آيد كه شيطان به موجود موذى و مضر گفته مى شود،موجودى كه از راه راست بركنار بوده و در صدد آزار ديگران است،موجودى كه سعى مى كند ايجاد دودستگى نمايد،واختلاف وفساد به راه اندازد،چنانكه مى خوانيم :
(انما يريد الشيطان ان يوقع بينكم العداوة و البغضاء،..)
(شيطان مى خواهد بين شما دشمنى و بغض و كينه ايجاد كند..).
با توجه به اينكه كلمه يريد فعل مضارع است ودلالت براستمرار دارد حاكى از اين معنى است كه اين اراده،اراده همى شگى شيطان است.
وازطرفى مى بينيم كه درقرآن نيز شيطان به موجود خاصى اطلاق نشده،بلكه حتى به انسانهاى شرور و مفسد نيز اطلاق گرديده است.آنجا كه مى خوانيم:(و كذلك جعلنا لكل نبى عدوا شياطين الانس و الجن)(بدينگونه ما براى هر پيامبرى دشمنى ازشيطانهاى انسانى و يا جن قرار داديم).
و اينكه به ابليس هم شيطان اطلاق شده بخاطر فساد وشرارتى است كه دراو وجود دارد.
علاوه بر اينها گاهى كلمه شيطان بر (ميكروبها) نيز اطلاق شده :
به عنوان نمونه امير مؤ منان (عليه السلام)مى فرمايد،(لا تشربوا الماء من ثلمة الاناء ولا من عروته،فان الشيطان يقعد على العروة والثلمة):(ازقسمت شكسته وطرف دستگيره ظرف،آب نخوريد،زيرا شيطان بر روى دستگيره وقسمت شكسته شده ظرف مى نشيند).
و نيزامام صادق(عليه السلام)مى فرمايد:(ولا يشرب من اذن الكو،ولا من كسره ان كان فيه فانه مشرب الشياطين)ازدستگيره وقسمت شكسته كوزه آب مخوريد كه جايگاه آشاميدن شيطانها است.
از قول پيامبراسلام(صلى اللّه عليه وآله وسلم)مى خوانيم :(موهاى شارب(سبيل)خويش را بلندمگذاريد،زيرا شيطان آنرا محيط امن براى زندگى خويش قرار مى دهد ودرآنجا پنهان مى گردد)!
به اين ترتيب روشن شد كه يكى از معانى شيطان ميكروبهاى زيانبخش ومضراست.
ولى بديهى است منظور اين نيست كه:شيطان درهمه جا به اين معنى باشد،بلكه منظوراين است كه شيطان معانى مختلفى دارد،كه يكى از مصداقهاى روشن آن ابليس ولشكريان واعوان اواست:ومصداق ديگر آن انسانهاى مفسد ومنحرف كننده،واحيانا درپاره اى ازموارد به معنى ميكروبهاى موذى آمده است(دقت كنيد).
۵- خدا چرا شيطان را آفريد؟ بسيارى مى پرسند شيطان كه موجود اغواگرى است اصلاچرا آفريده شد و فلسفه وجود او چيست ؟!در پاسـخ مى گوئيم :
اولا: خداوند شيطان را،شيطان نيافريد،به اين دليل كه سالها همنشين فرشتگان وبر فطرت پاك بود،ولى بعد ازآزادى خود سوء استفاده كرد وبناى طغيان وسركشى گذارد،پس اودرآغاز پاك آفريده شد وانحرافش براثر خواست خودش بود.
ثانيا:ازنظرسازمان آفرينش وجود شيطان براى افراد با ايمان وآنها كه مى خواهند راه حق را بپويند زيانبخش نيست،بلكه وسيله پيشرفت وتكامل آنها است،چه اينكه پيشرفت وترقى وتكامل،همواره درميان تضادها صورت مى گيرد.
به عبارت روشنتر:انسان تا دربرابر دشمن نيرومندى قرار نگيرد هرگز نيروها ونبوغ خود رابسيج نمى كند وبكارنمى اندازد،همين وجود دشمن نيرومند سبب تحرك وجنبش هرچه بيشتر انسان ودرنتيجه ترقى و تكامل او مى شود.
يكى از فلاسفه بزرگ تاريخ معاصر(تواين بى)مى گويد:(هيچ تمدن درخشانى درجهان پيدا نشد،مگراين كه،ملتى موردهجوم يك نيروى خارجى قرار گرفت و براثر اين تهاجم نبوغ و استعداد خود را بكار انداخت وآنچنان تمدن درخشانى را پى ريزى كرد).