آيات۳۷ تا ۳۹
|
فَتَلَقَّى آدَمُ مِنْ رَبِّهِ كَلِمَاتٍ فَتَابَ عَلَيْهِ إِنَّهُ هُوَ التَّوَّابُ الرَّحِيمُ ﴿۳۷﴾
قُلْنَا اهْبِطُوا مِنْهَا جَمِيعًا فَإِمَّا يَأْتِيَنَّكُمْ مِنِّي هُدًى فَمَنْ تَبِعَ هُدَايَ فَلَا خَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَلَا هُمْ يَحْزَنُونَ ﴿۳۸﴾
وَالَّذِينَ كَفَرُوا وَكَذَّبُوا بِآيَاتِنَا أُولَئِكَ أَصْحَابُ النَّارِ هُمْ فِيهَا خَالِدُونَ ﴿۳۹﴾
|
ترجمه :
۳۷- سپس آدم از پروردگار خود كلماتى دريافت داشت (و با آنها توبه كرد)و خداوند توبه اورا پذيرفت،خداوند تواب ورحيم است.
۳۸- گفتيم همگى ازآن(به زمين)فرود آئيد هرگاه هدايتى ازطرف من براى شما آمد كسانى كه ازآن پيروى كنند نه ترسى بر آنهاست ونه غمگين مى شوند.
۳۹- وكسانى كه كافر شوند وآيات ما را تكذيب كنند اهل دوزخند وهمى شه درآن خواهند بود
تفسير:
بازگشت آدم به سوى خدا
بعد ازماجراى وسوسه ابليس ودستور خروج آدم ازبهشت آدم متوجه شد راستى به خويشتن ستم كرده،وازآن محيط آرام و پرنعمت،بر اثر فريب شيطان بيرون رانده شده،ودرمحيط پرزحمت ومشقت بارزمين قرار خواهد گرفت،دراينجا آدم به فكرجبران خطاى خويش افتاد وبا تمام جان ودل متوجه پروردگار شد،توجهى آميخته با كوهى ازندامت وحسرت لطف خدا نيز دراين موقع به يارى او شتافت وچنانكه قرآن درآيات فوق مى گويد:(آدم از پروردگارخود كلماتى دريافت داشت،سخنانى مؤثرودگرگون كننده،وباآن توبه كرد وخدا نيز توبه اورا پذيرفت)(فتلقى آدم من ربه كلمات فتاب عليه).
چرا كه او تواب و رحيم است.(انه هو التواب الرحيم)
(توبه)در اصل به معنى بازگشت است،ودر لسان قرآن به معنى بازگشت ازگناه مى آيد،اين درصورتى است كه به شخص گنهكارنسبت داده شود،ولى گاه اين كلمه به خدا نسبت داده مى شود،در آنجا به معنى بازگشت به رحمت است،يعنى رحمتى را كه به خاطر ارتكاب گناه از بنده سلب كرده بود بعد ازبازگشت او به خط اطاعت وبندگى به اوبازمى گرداند،و به همين جهت درمورد خدا تعبير به تواب(بسيار بازگشت كننده به رحمت) مى شود.
و به تعبير ديگر توبه لفظى است مشترك،ميان خدا وبندگان،هنگامى كه بندگان به آن توصيف شوند مفهومش اين است كه به سوى خدا بازگشته اند زيرا هر گنهكارى در حقيقت ازپروردگارش فرار كرده،هنگامى كه توبه مى كند به سوى او باز مى گردد.
خداوند نيزدرحالت عصيان بندگان گوئى ازآنها روى گردان مى شود،هنگامى كه خداوند به توبه توصيف مى شود،مفهومش اين است كه نظر لطف و رحمت و محبتش را به آنها بازمى گرداند.
درست است كه آدم درحقيقت كار حرامى انجام نداده بود،ولى همين ترك اولى نسبت به اوعصيان محسوب مى شد،او به سرعت متوجه وضع خود شد و به سوى پروردگارش بازگشت.
دراينكه منظوراز(كلمات)چه بوده درپايان اين بحث سخن خواهيم گفت.
به هر حال آنچه نمى بايست بشود يا مى بايست بشود شد،و با اينكه توبه آدم پذيرفته گرديد،ولى اثروضعى كار او كه هبوط به زمين بود تغيير نيافت ، و چنانكه آيات فوق مى گويد:(ما به آنها گفتيم :همگى(آدم وحوا)به زمين فرود آئيد،هر گاه ازجانب ما هدايتى براى شما آيد كسانى كه ازآن پيروى كنند، نه ترسى دارند ونه اندوهگين خواهند شد)(قلنا اهبطوا منها جميعا فاما ياتينكم منى هدى فمن تبع هداى فلا خوف عليهم و لا هم يحزنون).
(ولى آنان كه كافرشوند وآيات ما را تكذيب كنند براى همى شه درآتش دوزخ خواهند ماند(والذين كفروا وكذبوا باياتنا اولئك اصحاب النارهم فيها خالدون).
نكته ها
۱- كلماتى كه خدا بر آدم القا كرد چه بود؟
در اينكه (كلمات)وسخنانى راكه خدا براى توبه به آدم تعليم داد چه سخنانى بوده است درميان مفسران گفتگواست.
معروف اين است كه همان جملات سوره اعراف آيه ۲۳مى باشد: قالا ربنا ظلمنا انفسنا وان لم تغفر لنا و ترحمنا لنكونن من الخاسرين):(گفتند: خداوندا ما برخود ستم كرديم،اگر توما را نبخشى و بر ما رحم نكنى از زيانكاران خواهيم بود).
بعضى گفته اند منظور از كلمات ، اين دعا و نيايش بوده است :
اللهم لا اله الا انت سبحانك و بحمدك رب انى ظلمت نفسى فاغفر لى انك خير الغافرين .
اللهم لا اله الا انت سبحانك و بحمدك رب انى ظلمت نفسى فارحمنى انك خير الراحمين .
اللهم لا اله الا انت سبحانك و بحمدك رب انى ظلمت نفسى فتب على انك انت التو الرحيم .
پروردگارا! معبودى جز تو نيست،پاك ومنزهى،تو را ستايش مى كنم،من به خود ستم كردم مرا ببخش كه بهترين بخشندگانى.
خداوندا!معبودى جز تو نيست،پاك ومنزهى،تو را ستايش مى كنم،من به خود ستم كردم بر من رحم كن كه بهترين رحم كنندگانى.
بارالها! معبودى جز تو نيست،پاك ومنزهى،تو را حمد مى گويم،من به خويش ستم كردم رحمتت را شامل حال من كن و توبه ام را بپذير كه تو تواب و رحيمى).
اين موضوع درروايتى از امام باقر(عليه السلام) نقل شده است.
نظير همين تعبيرات درآيات ديگر قرآن درمورد يونس(عليه السلام)وموسى(عليه السلام)مى خوانيم،يونس به هنگام درخواست بخشش ازخدا مى گويد: سبحانك انى كنت من الظالمين(خداوندامنزهى من ازكسانى هستم كه به خود ستم كرده ام).
درباره حضرت موسى(عليه السلام)مى خوانيم :قال رب انى ظلمت نفسى فاغفر لى فغفر له :(گفت :پروردگارا من به خود ستم كردم مرا ببخش وخدا او را بخشيد).
در روايات متعددى كه از طرق اهل بيت(عليهمالسلام)وارد شده است مى خوانيم :كه مقصود از كلمات تعليم اسماء بهترين مخلوق خدا يعنى محمد و على و فاطمه وحسن وحسين(عليهماالسلام)بوده است،و آدم با توسل به اين كلمات ازدرگاه خداوند تقاضاى بخشش نمود و خدا او را بخشيد.
اين تفسيرهاى سه گانه هيچگونه منافاتى با هم ندارد،چرا كه ممكن است مجموع اين كلمات به آدم،تعليم شده باشد تا با توجه به حقيقت وعمق باطن آنها انقلاب روحى تمام عيا،براى او حاصل گرديده و خدا او را مشمول لطف وهدايتش قرار دهد.
۲- چرا جمله اهبطوا تكرار شده است ؟
در آيات مورد بحث،وآيات پيش از آن خوانديم كه قبل از توبه و بعد از توبه به آدم و همسرش حوا خطاب شده به زمين فرود آئيد، در اينكه اين تكرار براى تاءكيد است يا اشاره به دو مطلب ديگردرميان مفسران گفتگو است،ولى ظاهر اين است كه جمله دوم اشاره به اين واقعيت باشد كه آدم گمان نكند با پذيرش توبه او هبوط به زمين منتفى شده است،بلكه او اين راه را بايد برود! يا به اين جهت كه از اول براى اين هدف آفريده شده بود، و يا به خاطر اينكه اين هبوط اثر وضعى عمل او بوده است،اين اثر وضعى با توبه دگرگون نمى شود.
۳- مخاطب در اهبطوا كيست ؟
(اهبطوا) به صيغه جمع آمده است در حالى كه آدم و حوا كه مخاطب اصلى اين سخن بودند دو نفر بيشتر نبودند وبايد صيغه تثنيه آورده شود، اما به خاطر اينكه هبوط آدم و حوا به زمين نتيجه اش اين بود كه فرزندان و نسلهاى آنها نيز در زمين ساكن خواهند شد،به صورت صيغه جمع آمده است .
آيه ۴۰
|
يَا بَنِي إِسْرَائِيلَ اذْكُرُوا نِعْمَتِيَ الَّتِي أَنْعَمْتُ عَلَيْكُمْ وَأَوْفُوا بِعَهْدِي أُوفِ بِعَهْدِكُمْ وَإِيَّايَ فَارْهَبُونِ ﴿۴۰﴾
|
ترجمه :
۴۰-اى فرزندان اسرائيل نعمتهائى را كه به شما ارزانى داشتم به خاطر بياوريد،و به پيمانى كه با من بسته ايد وفا كنيد،تا من نيز به پيمان شما وفا كنم،(و در راه انجام وظيفه وعمل به پيمانها) تنها از من بترسيد.
تفسير:
ياد نعمت هاى خدا
داستان خلافت آدم درزمين و بزرگداشت او از سوى فرشتگان،و سپس فراموش كردن پيمان الهى و خارج شدن او از بهشت و همچنين توبه او را در آيات گذشته شنيديم،وازاين ماجرا اين اصل اساسى روشن شد كه در اين جهان،همواره دو نيروى مختلف حق وباطل دربرابرهم قرار دارند ومشغول مبارزه اند،آنكس كه تابع شيطان شود،راه باطل را انتخاب كند،سرانجامش دور شدن از بهشت وسعادت وگرفتارى در رنج و درد است،و به دنبال آن پشيمانى.
به عكس،آنها كه خط فرمان پروردگار را بدون اعتنا به وسوسه هاى شياطين و باطلگرايان ادامه دهند،پاك و آسوده از درد ورنج خواهند زيست.
و ازآنجا كه داستان نجات بنى اسرائيل از چنگال فرعونيان وخلافت آنها درزمين،سپس فراموش كردن پيمان الهى وگرفتار شدن آنها در چنگال رنج و بدبختى،شباهت زيادى به داستان آدم دارد،بلكه فرعى از آن اصل كلى محسوب مى شود خداوند درآيه مورد بحث وده ها آيه بعد ازآن،فرازهاى مختلفى از زندگى بنى اسرائيل وسرنوشت آنها را بيان مى كند،تا آن درس تربيتى كه با ذكرسرنوشت آدم،آغاز شد دراين مباحث تكميل گردد.
روى سخن را به بنى اسرائيل كرده چنين مى گويد: اى بنى اسرائيل به خاطر بياوريد نعمتهاى مرا كه به شما بخشيدم،و به عهد من وفا كنيد تا من نيز به عهد شما وفا كنم،وتنها ازمن بترسيد(يا بنى اسرائيل اذكروا نعمتى التى انعمت عليكم واوفوا بعهدى اوف بعهدكم و اياى فارهبون)
درحقيقت اين سه دستور(يادآورى نعمتهاى بزرگ خدا،وفاى به عهد پروردگا،و ترس از نافرمانى او)اساس تمام برنامه هاى الهى را تشكيل مى دهد.
ياد نعمتهاى او انسان را به معرفت او دعوت مى كند،و حس شكرگزارى را درانسان برمى انگيزد،سپس توجه به اين نكته كه اين نعمتها بى قيد و شرط نيست ودر كنار آن خدا عهد وپيمانى گرفته ،انسان رامتوجه تكاليف ومسئوليتهايش مى كند،وبعد از آن نترسيدن ازهيچكس وهيچ مقام درراه انجام وظيفه سبب مى شود كه انسان همه موانع را دراين راه از پيش پاى خود بر دارد وبه مسئوليتها وتعهدهايش وفا كند،چرا كه يكى از موانع مهم اين راه ترسهاى بى دليل از اين و آن است،به خصوص در مورد بنى اسرائيل،كه سالها زير سيطره فرعونيان قرار داشتند و ترس جزء بافت وجود آنها شده بود.
نكته ها
۱- يهود در مدينه
جالب اينكه طبق تصريح بعضى از مورخان قرآن ، سوره بقره نخستين سوره اى است كه در مدينه نازل شد، و قسمت مهمى از آن درباره يهود بحث مى كند، زيرا يهود در آنجا معروفترين جمعيت پيروان اهل كتاب بودند، و قبل از ظهور پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلم ) طبق كتب مذهبى خود انتظار چنين ظهورى را داشتند و ديگران را به آن بشارت مى دادند، از نظر اقتصادى نيز وضع آنها بسيار خوب بود، و روى هم رفته ، نفوذ عميقى در مدينه داشتند.
اما با ظهوراسلام،اسلامى كه راه هاى منافع نامشروع آنها را مى بست وجلوانحرافات و خودكامگيهاى آنهاى را مى گرفت،نه تنها غالبا دعوت اسلام را نپذيرفتند، بلكه درآشكارونهان بر ضداسلام قيام كردند،همان مبارزه اى كه هنوز هم بعد ازچهارده قرن ادامه دارد.
آيه فوق وآيات بعد نازل شد و آنها را زيرشديدترين رگبارسرزنشهاى خود گرفت،و آنچنان با ذكر دقيق قسمتهاى حساس تاريخشان آنها را تكان داد كه هر كس كمترين روح حقجوئى داشت بيدار گشت به سوى اسلام آمد،بعلاوه درس آموزندهاى بود براى همه مسلمانها.
در آيات آينده به خواست خدا فرازهائى از قبيل نجاتشان ازچنگال فرعون،شكافتن دريا وغرق شدن فرعونيان،ميعادگاه موسى دركوه طو،گوساله پرستى بنى اسرائيل درغيبت موسى،دستور توبه خونين ونازل شدن نعمتهاى ويژه خدا برآنها،و مانند آن خواهيم خواند كه هر كدام درس يا درسهاى آموزندهاى در بر دارد.
۲- دوازده پيمان خدا با يهود چه بود؟
آن گونه كه از آيات قرآن استفاده اين پيمان همانپرستش خداوند يگانه،نيكى به پدرومادر،بستگان،يتيمان،ومستمندان،وخوشرفتارى با مردم،بر پاداشتن نما،اداى زكات،دورى ازاذيت وآزار،و خونريزىبوده است.
شاهد اين سخن آيه ۸۳ و۸۴همين سوره است :
و اذا اخذنا ميثاق بنى اسرائيل لا تعبدون الا الله و بالوالدين احسانا و ذى القربى و اليتامى والمساكين و قولوا للن حسنا و اقيموا الصلوة و آتوا الزكوة ... و اذ اخذنا ميثاقكم لا تسفكون دمائكم و لا تخرجون انفسكم من دياركم اقررتم و انتم تشهدون.
درحقيقت اين دو آيه اشاره به ده پيمان مختلف است كه خدا از يهود گرفته بود،وبا ضميمه كردن آيه ۱۲سوره مائده(و لقد اخذ الله ميثاق بنى اسرائيل ...و قال الله انى معكم لان اقمتم الصلوة وآتيتم الزكاة وآمنتم برسلى و عزرتموهم...)كه دو پيمان ديگر دائر به ايمان به انبياء و تقويت آنان از آن استفاده مى شود،روشن مى گردد كه آنها در برابر آن نعمتهاى بزرگ الهى و تعهدهاى فراوانى كرده بودند و به آنها وعده داده شده بود كه اگر به اينها وفادار بمانيد درباغهائى از بهشت جاى خواهيد گرفت كه نهرها اززيرقصرها ودرختانش جارى است(لادخلنكم جنات تجرى من تحتها الانهار) اما متاءسفانه آنها سرانجام همه اين پيمانها را زير پا گذاردند كه هنوز هم به پيمان شكنى خويش ادامه مى دهند،در نتيجه پراكنده ودربدر شدند وتا اين پيمانشكنيها ادامه دارد،اين وضع نيز ادامه خواهد يافت،واگر مى بينيم چند روزى در پناه ديگران سروصدائى دارند هرگز دليل برپيروزيشان نيست،وما به خوبى مى بينيم روزى را كه فرزندان غيوراسلام،دوراز گرايشهاى نژادى وقومى تنها در سايه قرآن بپاخيزند و به اين سر و صداها خاتمه دهند.
۴- خدا نيز به عهدش وفا مى كند نعمتهاى خدا هيچگاه بى قيد و شرط نيست،در كنار هرنعمتى مسئوليتى قرار دارد و شرطى نهفته است.
درروايتى ازامام صادق(عليه السلام)مى خوانيم كه منظورا(اوف بعهدكم)اين است كه من به عهد خودم وفا خواهم كرد وشما را به بهشت خواهم برد.
و اگردرقسمتى از اين حديث ايمان به ولايت على(عليه السلام)بخشى ازاين پيمان ذكر شده جاى تعجب نيست،زيرا يكى ازمواد پيمان بنى اسرائيل قبول رسالت پيامبران الهى و تقويت آنها بود،ومى دانيم قبول جانشينان آنها نيز دنباله همان مسأله رهبرى وولايت است كه درهر زمان متناسب با آن عصر بايد تحقق يابد،در زمان موسى عهده داراين منصب او بود ودرعصرپيامبر،پيامبر ودرزمانهاى بعدعلى(عليه السلام).
ضمنا جمله(اياى فارهبون)(تنها ازمجازات من بترسيد)تأكيدى است بر اين مطلب كه درراه وفاى به عهدهاى الهى واطاعت فرمانش ازهيچ چيز و هيچكس نبايد ترس و وحشت داشت،اين انحصاررا ازكلمه(اياى)كه مقدم برجمله(فارهبون)است استفاده مى كنيم.
۵- چرا يهوديان را بنى اسرائيل مى گويند ؟
(اسرائيل)يكى ازنامهاى يعقوب،پدريوسف مى باشد،در علت نامگذارى يعقوب به اين نام مورخان غيرمسلمان مطالبى گفته اند كه با خرافات آميخته است.
چنانكه (قاموس كتاب مقدس)مى نويسد:(اسرائيل به معنى كسى است كه بر خدا مظفر گشت )! وى اضافه مى كند كه اين كلمه لقب يعقوب بن اسحاق است كه درهنگام مصارعه(كشتى گرفتن) با فرشته خدا به آن ملقب گرديد)!
همين نويسنده در ذيل كلمه (يعقوب )مى نويسد: ثبات واستقامت و ايمان خود را ظاهر ساخت،در اين حال خداوند اسم وى را تغيير داده اسرائيل ناميد، و وعده داد كه پدرجمهور طوائف خواهد شد...و...بالاخره دركمال پيرى درگذشت،و مثل يكى ازسلاطين دنيا مدفون گشت !و اسم يعقوب و اسرائيل بر تمام قومش اطلاق مى شود).
همچنين او در ذيل كلمه(اسرائيل)مى نويسد:(واين اسم را موارد بسيار است چنانكه گاهى قصد ازنسل اسرائيل و نسل يعقوب است.)
ولى دانشمندان ما مانند مفسر معروف طبرسى در (مجمع البيان ) دراين باره
چنين مى نويسد:(اسرائيل همان يعقوب فرزند اسحاق پسر ابراهيم(عليهماالسلام) است)...او مى گويد،(اس)به معنى(عبد)وئيل(به معنى الله)است،و اين كلمه مجموعا معنى عبدالله رامى بخشد.
بديهى است داستان كشتى گرفتن اسرائيل با فرشته خداوندو يا با خود خداوند كه در تورات تحريف يافته كنونى ديده مى شود يك داستان ساختگى و كودكانه است كه از شاءن يك كتاب آسمانى به كلى دور است و اين خود يكى از مدارك تحريف تورات كنونى است.
آيات ۴۱ تا۴۳
|
وَآمِنُوا بِمَا أَنْزَلْتُ مُصَدِّقًا لِمَا مَعَكُمْ وَلَا تَكُونُوا أَوَّلَ كَافِرٍ بِهِ وَلَا تَشْتَرُوا بِآيَاتِي ثَمَنًا قَلِيلًا وَإِيَّايَ فَاتَّقُونِ ﴿۴۱﴾
وَلَا تَلْبِسُوا الْحَقَّ بِالْبَاطِلِ وَتَكْتُمُوا الْحَقَّ وَأَنْتُمْ تَعْلَمُونَ ﴿۴۲﴾
وَأَقِيمُوا الصَّلَاةَ وَآتُوا الزَّكَاةَ وَارْكَعُوا مَعَ الرَّاكِعِينَ ﴿۴۳﴾
|
ترجمه :
۴۱- و به آنچه نازل كرده ام(قرآن)ايمان بياوريد كه نشانه هاى آن با آنچه در كتابهاى شما است كاملا مطابقت دارد، و نخستين كافر به آن نباشيد، و آيات مرا به بهاى ناچيزى نفروشيد(به خاطردرآمد مختصرى نشانه هاى قرآن و پيامبر اسلام را كه دركتب شما موجود است پنهان نكنيد)و تنها از من (و مخالفت دستور من)بترسيد (نه از مردم).
۴۲- وحق را با باطل نياميزيد،وحقيقت را با اينكه مى دانيد كتمان نكنيد.
۴۳- ونمازرا بپا داريد وزكات را ادا كنيد،وهمراه ركوع كنندگان ركوع نمائيد(و نماز را با جماعت بگذاريد).
شان نزول
بعضى ازمفسران بزرگ ازامام باقر(عليه السلام)درشآن نزول نخستين آيات مورد بحث چنين نقل كرده اند كه :(حيى بن اخطب،وكعب بن اشرف ،وجمعى ديگر ازيهود،هرسال مجلس ميهمانى(پرزرق و برقى)ازطرف يهوديان براى آنها ترتيب داده مى شد،آنها حتى راضى نبودند كه اين منفعت كوچك به خاطر قيام پيامبراسلام(صلى اللّه عليه و آله وسلم)از ميان برود، به اين دليل(و دلائل ديگر)آيات تورات را كه در زمينه اوصاف پيامبر(صلى اللّه عليه و آله و سلم)بود تحريف كردند،اين همان(ثمن قليل)وبهاى كم است كه قرآن در اين آيه به آن اشاره مى كند.
تفسير:
سود پرستى يهود
به دنبال پيمانى كه خداوند از يهود گرفته بود،واز جمله آن پيمان،ايمان به پيامبران الهى و اطاعت فرمانهاى او بود،در سه آيه مورد بحث به نه بخش از دستوراتى كه به يهود داده شده اشاره مى كند.
نخست مى فرمايد به آياتى كه برپيامبراسلام(صلى اللّه عليه و آله و سلم )نازل شده ايمان بياوريد،آياتى كه هماهنگ با اوصافى است كه در تورات شما آمده است(وآمنوا بما انزلت مصدقا لما معكم).
قرآن مصدق كتابى است كه نزد خود شما است،يعنى بشاراتى را كه تورات و پيامبران پيشين به پيروان خود دادند كه بعد از ما پيامبرى با چنين اوصاف ظهور خواهد كرد وكتاب آسمانيش داراى اين ويژگيها است اكنون كه مى بينيد صفات اين پيامبر و ويژگيهاى قرآن كاملا منطبق بر بشاراتى است كه در كتب شما آمده و هماهنگى همه جانبه با آن دارد چرا به آن ايمان نمى آوريد؟!.
سپس مى گويد: شما نخستين كسى نباشيد كه به اين كتاب آسمانى كفر مى ورزيد و آن را انكار مى كنيد(و لا تكونوا اول كافر به).
يعنى اگرمشركان وبت پرستان عرب،كافر شوند زياد عجيب نيست عجيب كفروانكار شما است،آنهم به عنوان پيشگامان و نخستين مخالفان،چرا كه هم از آنها بااطلاعتريد،واهل كتابيد ودركتب آسمانى شما اين همه بشارات درباره ظهور چنين پيامبرى داده شده،وبه همين دليل قبل ازظهورش شما نخستين مناديان او بوديد، چه شد كه بعد ازاين ظهور بجاى اينكه نخستين مؤ منان باشيد نخستين كافران شديد؟.
آرى بسياراز يهوديان اصولا مردمى لجوجند،واگر اين لجاجت نبود بايد آنها خيلى زودتر از ديگران ايمان آورده باشند.
در سومين جمله مى گويد: شما آيات مرا به بهاى اندكى نفروشيد و آن را با يك ميهمانى ساليانه معاوضه نكنيد(ولا تشتروا باياتى ثمنا قليلا).
بدون شك آيات خدا را با هيچ بهائى نبايد معاوضه كرد،چه كم باشد و چه بسيار،ولى اين جمله درحقيقت اشاره به دون همتى اين دسته از يهود است كه به خاطر منافع اندكى همه چيز را بدست فراموشى مى سپردند،وآنها كه تا آن روزازمبشران قيام پيامبراسلام(صلى اللّه عليه وآله وسلم) وكتاب آسمانى او بودند،هنگامى كه منافع خويش را درخطرديدند اين بشارتها را انكاركردندوآيات تورات را تحريف نمودند،چراكه درصورت آشنائى مردم به حقيقت،كاخ رياست آنها فرو مى ريخت.
اصولا اگر تمام اين جهان رابه كسى بدهند تا يكى ازآيات الهى را انكاركند به راستى بهاى كم و اندكى است،زيرا اين زندگى سرانجام نابود شدنى است و سراى آخرت ابدى و جاودانى است تا چه رسد كه انسان بخواهد،اين آيات الهى را فداى منافع ناچيزى كند.
و درچهارمين دستور مى گويد: تنها ازمن بپرهيزيد(واياى فاتقون)ازاين نترسيد كه روزى شما قطع شود وازاين نترسيد كه جمعى ازمتعصبان يهود برضد شما سران قيام كنند، تنها ازمن يعنى از مخالفت فرمان من بترسيد.
در پنجمين دستور مى فرمايد:(حق را با باطل نياميزيد)تا مردم به اشتباه بيفتند(ولا تلبسوا الحق بالباطل).
و در ششمين دستور از كتمان حق نهى كرده مى گويد:(حق را مكتوم نداريد در حالى كه شما مى دانيد وآگاهيد)(و تكتموا الحق و انتم تعلمون).
هم كتمان حق ، جرم و گناه است،وهم آميختن حق وباطل كه هردوازنظر نتيجه،يكسان مى باشند،حق را بگوئيد هر چند به زيان شما باشد،و باطل را با آن نياميزيد هر چند منافع زودگذرتان به خطر بيفتد.
و بالاخره هفتمين و هشتمين و نهمين دستوررا به اين صورت بازگو مى كند:(نمازرا بپا داريد زكات را ادا كنيد،و(عبادت دستجمعى را فراموش ننمائيد)با ركوع كنندگان ركوع نمائيد(و اقيموا الصلوة و آتوا الزكاة و اركعوامع الراكعين).
با اينكه دستوراخيراشاره به مسأله نمازجماعت است،ولى از ميان تمام افعال نماز تنها ركوع را بيان كرده ومى گويد: با ركوع كنندگان ركوع كنيد اين تعبير شايد به خاطر آن باشد كه نماز يهود مطلقا داراى ركوع نبود، اين نماز مسلمانان است كه يكى ازاركان اصلى آن،ركوع محسوب مى شود.
جالب اينكه نمى گويد: نمازبخوانيد،بلكه مى گويد اقيموا الصلوة (نمازرا بپا داريد) يعنى تنها خودتان نمازخوان نباشيد بلكه چنان كنيد كه آئين نماز در جامعه انسانى برپا شود،ومردم با عشق و علاقه به سوى آن بيايند.
بعضى از مفسران گفته اند تعبيربه(اقيموا)اشاره به اين است كه نماز شما تنها اذكارواوراد نباشد بلكه آن را بطور كامل بپا داريد كه مهمترين ركن آن توجه قلبى و حضور دل در پيشگاه خداو تأثيرنماز درروح و جان آدمى است.
در حقيقت در اين سه دستوراخير،نخست پيوند فرد باخالق (نماز) بيان شده،و سپس پيوند با مخلوق(زكات) و سر انجام پيوند دستجمعى همه مردم با هم در راه خدا!.
نكته ها
آيا قرآن مندرجات تورات و انجيل راتصديق كرده ؟
در آيات متعددى از قرآن مجيد،اين تعبيربه چشم مى خورد كه : قرآن مفاد كتب پيشين را تصديق مى كند).
از جمله در آيات مورد بحث خوانديم :(مصدقا لما معكم)ودرآيات ۸۹ ۱۰۱سوره بقره مى خوانيم(مصدق لما)معهم.
و در آيه ۴۸ مائده مى فرمايد: وانزلنا اليك الكتاب بالحق مصدقا لما بين يديه من الكتاب:(ما اين كتاب را به حق بر تو نازل كرديم در حالى اين كتاب كتب آسمانى پيشين را تصديق مى كند).
همين امر سبب شده كه جمعى از مبلغان يهود ومسيحى،اين آيات را سندى برعدم تحريف تورات و انجيل بگيرند،وبگويند: تورات و انجيل درعصر پيامبر اسلام مسلما با تورات وانجيل امروز تفاوتى پيدا نكرده،و اگر تحريفى در تورات وانجيلها رخ داده باشد، مسلما مربوط به قبل از آن است،و چون قرآن صحت تورات وانجيل موجود عصر پيامبراسلام را تصديق نموده پس مسلمانان بايد اين كتب را به عنوان كتب آسمانى دست نخورده به رسميت بشناسند.
پاسـخ
آيات مختلفى ازقرآن گواهى مى دهد كه نشانه هاى پيامبر اسلام و آئين او در همان كتابهاى محرف كه دردست يهود و نصارى در آن زمان بوده وجود داشته است،زيرا مسلم است كه منظور از تحريف اين كتب آسمانى اين نيست كه تمام كتابهاى موجود باطل و بر خلاف واقع مى باشد،بلكه قسمتى از تورات و انجيل واقعى در لابلاى همين كتب وجود داشته و دارد،و نشانه هاى پيامبراسلام ،درهمين كتب و يا سائر كتابهاى مذهبى كه در دست يهود و نصارى بوده،وجود داشته است (و الان هم بشاراتى در آنها هست).
به اين ترتيب ظهورپيغمبر اسلام(صلى اللّه عليه وآله وسلم)وكتاب آسمانى اوعملا تمام آن نشانه ها را تصديق مى نموده زيرا با آن مطابقت داشته است.
بنابراين معنى تصديق قرآن نسبت به تورات و انجيل اين است كه صفات و ويژگيهاى پيغمبر(صلى اللّه عليه وآله وسلم) و قرآن با نشانه هائى كه در تورات و انجيل آمده مطابقت كامل دارد.
استعمال واژه تصديق در معنى مطابقت در آيات ديگر قرآن نيز مشاهده مى شود،ازجمله درآيه ۱۰۵ سوره صافات به ابراهيم(عليه السلام) مى گويد: قد صدقت الرويا (تو تصديق خواب خود نمودى)يعنى عمل تو مطابق خوابى است كه ديده اى،و در آيه ۱۵۷ سوره اعراف چنين مى خوانيم.
الذين يتبعون الرسول النبى الامى الذى يجدونه مكتوبا عندهم فى التوراة والانجيل...اين معنى صريحا بيان شده،یعنى اوصافى كه دراومى بينند مطابق است با آنچه در تورات يافته اند.
در هرحال آيات فوق چيزى جز تصديق كردن عملى قرآن و پيامبر(صلى اللّه عليه و آله و سلم) نسبت به نشانه هاى حقانيت او كه دركتب گذشته بوده است نيست،ودلالتى بر تصديق تمام مندرجات تورات وانجيل ندارد بعلاوه آيات متعددى ازقرآن حكايت ازاين مى كند كه آنها آيات تورات و انجيل را تحريف نمودند، اين خود شاهد زنده اى است بر گفتاربالا.
شاهد زنده ديگر:
(فخرالاسلام)مؤلف كتاب(انيس الاعلام)كه خود يكى از كشيشان بنام مسيحى بوده،و تحصيلات خود را نزد كشيشان مسيحى به پايان رسانيده است و به مقام ارجمندى از نظر آنان نائل آمده در مقدمه اين كتاب ماجراى عجيب اسلام آوردن خود را چنين شرح مى دهد:..
(...بعد از تجسس بسيار و زحمات فوق العاده و گردش در شهرها خدمت كشيش والا مقامى رسيدم،كه از نظر زهد وتقوا ممتازبود،فرقه كاتوليك از سلاطين وغيره سؤ الات دينى خود را به او مراجعه مى كردند،من نزد او مدتى مذاهب مختلفه نصارارا فرا مى گرفتم،او شاگردان فراوانى داشت،ولى در ميان همه به من علاقه خاصى داشت.كليدهاى منزل ...همه در دست من بود فقط كليد يكى ازصندوقخانه ها را پيش خود نگاه داشته بود ...
در اين بين روزى كشيش مزبور را عارضه اى رخ داد به من گفت به شاگردها بگو:حال تدريس ندارم.وقتى نزد شاگردان آمدم ديدم مشغول بحثند، اين بحث منجر به معنى لفظ(فارقليطا)درسريانى و(پريكلتوس)به زبان يونانى...جدال آنها به طول انجاميد، هر كسى رأیى داشت...
پس از بازگشت،استاد پرسيد:امروزچه مباحثه كرديد؟! من اختلاف آنها رادر لفظ(فارقليطا)ازبراى او تقرير كردم ...گفت:تو كداميك از اقوال را انتخاب كرده اى ؟
گفتم مختار فلان مفسر را اختيار كرده ام.
كشيش گفت : تقصير نكرده اى،ولكن حق و واقع خلاف همه اين اقوال است،زيرا حقيقت اين را نمى دانند مگرراسخان فى العلم،ازآنها هم تعداد كمى با آن حقيقت آشنا هستند،من اصرار كردم كه معنى آن را برايم بگوئيد،وى سخت گريست وگفت :هيچ چيز را ازتو مضايقه نمى كنم ...در فرا گرفتن معنى اسم اثر بزرگى است،ولى به مجرد انتشار،من وتو را خواهند كشت !چنانچه عهد كنى به كسى نگوئى اين معنى را اظهارمى كنم...من به تمام مقدسات قسم خوردم كه نام او را فاش نكنم،پس گفت :اين اسم از اسماء پيامبر مسلمين است وبه معنى(احمد)و(محمد) است .
پس ازآن كليد آن اطاق كوچك را به من داد وگفت:در فلان صندوق را بازكن وفلان و فلان كتاب را بياو،كتابها را نزد اوآوردم،اين دو كتاب به خط يونانى و سريانى پيش ازظهور پيامبر اسلام بر پوست نوشته شده بود
درهردو كتاب لفظ(فارقليطا)را به معنى،احمد ومحمد،ترجمه نموده بودند سپس استاد اضافه كرد:علماء نصارا قبل از ظهوراواختلافى نداشتند كه (فارقليطا)به معنى(احمد ومحمد)است،ولى بعد ازظهورمحمد(صلى اللّه عليه و آله وسلم) براى بقاى رياست خود واستفاده مادى،آن را تأويل كردند و معنى ديگر براى آن اختراع نمودند وآن معنى قطعا منظورصاحب انجيل نبوده است.
سؤال كردم درباره دين نصارا چه مى گوئى ؟ گفت با آمدن دين اسلام منسوخ است،اين لفظ را سه بار تكرار نمود پس گفتم :
در اين زمان طريقه نجات و صراط مستقيم ... كدام است ؟گفت :منحصر است درمتابعت محمد (صلى اللّه عل آله و سلم). گفتم : آيا تابعان او از اهل نجاتند؟ گفت:اى و الله(سه بار تكراركرد) ..سپس استاد گريه كرد و من بسيار گريستم گفت : اگرآخرت و نجات مى خواهى البته بايد دين حق را قبول نمائى ...ومن هم شه تو را د مى كنم،به شرط اينكه درروز قيامت شاهد باشى كه درباطن مسلمان واز تابعان حضرت محمد(صلى اللّه عليه وآله وسلم) هستم،...هيچ شكى نيست كه امروز بر روى زمين دين اسلام دين خداست..
چنانكه ملاحظه مى كنيد طبق اين سند علماى اهل كتاب پس از ظهور پيامبر اسلام(صلى اللّه عليه و آله وسلم)به خاطر منافع شخصى خود،نام ونشانه هاى او را طور ديگرى تفسير و توجيه كردند.
آيات ۴۴ تا ۴۶
|
أَتَأْمُرُونَ النَّاسَ بِالْبِرِّ وَتَنْسَوْنَ أَنْفُسَكُمْ وَأَنْتُمْ تَتْلُونَ الْكِتَابَ أَفَلَا تَعْقِلُونَ ﴿۴۴﴾
وَاسْتَعِينُوا بِالصَّبْرِ وَالصَّلَاةِ وَإِنَّهَا لَكَبِيرَةٌ إِلَّا عَلَى الْخَاشِعِينَ ﴿۴۵﴾
الَّذِينَ يَظُنُّونَ أَنَّهُمْ مُلَاقُو رَبِّهِمْ وَأَنَّهُمْ إِلَيْهِ رَاجِعُونَ ﴿۴۶﴾
|
ترجمه :
۴۴- آيا مردم را به نيكى (و ايمان به پيامبرى كه صفات او آشكارا درتورات آمده) دعوت مى كنيد،اما خودتان را فراموش مى نمائيد با اينكه شما خودتان كتاب (آسمانى) رامى خوانيد،آيا هيچ فكر نمى كنيد؟
۴۵- ازصبر و نماز يارى جوئيد (وبا استقامت وكنترل هوسهاى درونى و توجه به پروردگار نيرو بگيريد)واين كار جز براى خاشعان گران است.
۴۶- آنها كه ايمان دارند خداى خود را ملاقات مى كنند و به سوى او باز مى گردند.
تفسير:
به ديگران توصيه مى كنيد اما خودتان چرا؟
گر چه روى سخن در آيات فوق همچون آيات قبل و بعد، به بنى اسرائيل است،ولى مسلما مفهوم آن گسترده است وديگران را نيز شامل مى شود.
به گفته مفسرمعروف(طبرسى)در(مجمع البيان)علما ودانشمندان يهود قبل از بعثت محمد (صلى اللّه عليه و آله و سلم ) مردم را به ايمان به وى دعوت مى كردند و بشارت ظهورش را مى دادند ولى خود هنگام ظهور آن حضرت از ايمان آوردن خوددارى كردند.
و نيز همان مفسر بزرگ نقل مى كند كه بعضى ازعلماى يهود به بستگان خود كه اسلام آورده بودند توصيه مى كردند به ايمان خويش باقى و ثابت بمانند ولى خودشان ايمان نمى آورند.
لذا نخستين آيه مورد بحث آنها را بر اين كار مذمت كرده مى گويد(آيا مردم را به نيكى دعوت مى كنيد ولى خودتان را فراموش مى نمائيد)(اتامرون الناس بالبر و تنسون انفسكم).
با اينكه كتاب آسمانى را مى خوانيد آيا هيچ فكر نمى كنيد(وانتم تتلون الكتاب افلا تعقلون)
اصولا يك برنامه اساسى مخصوصا براى علماء و مبلغين و داعيان راه حق اين است كه بيش از سخن ، مردم را با عمل خود تبليغ كنند همانگونه كه در حديث معروف از امام صادق(عليه السلام)مى خوانيم :(كونوا دعاة الناس باعمالكم و لا تكونوا دعاة بالسنتكم)(مردم را با عمل خود به نيكيها دعوت كنيد نه با زبان خود.)
تاءثير عميق(دعوت عملى) از اينجا سرچشمه مى گيرد كه هرگاه شنونده بداند گوينده از دل سخن مى گويد و به گفته خويش صد در صد ايمان دارد گوش جان خود را به روى سخنانش مى گشايد وسخن كه از دل برخيزد بر دل مى نشيند،ودر جان اثر مى گذارد، و بهترين نشانه ايمان گوينده به سخنش اين است كه خود قبل از ديگران عمل كند،همانگونه كه على(عليه السلام)مى فرمايد.
ايها الناس انى و الله ما احثكم على طاعة الاواسبقكم اليها،و لا انها كم عن معصية الا و اتناهى قبلكم عنها:(اى مردم به خدا سوگند شما را به هيچ طاعتى تشويق نمى كنم مگر قبلا خودم آنرا انجام مى دهم و از هيچ كار خلافى باز نمى دارم مگر اينكه پيش از شما از آن دورى جسته ام).
در حديثى ازامام صادق(عليه السلام)مى خوانيم من اشد الناس عذابا يوم القيامة من وصف عدلاوعمل بغيره(از كسانى كه در روز قيامت عذابشان از همه شديدتر است كسى است كه سخن حقى بگويد و خود به غير آن عمل كند).
علماى يهود ازاين مى ترسيدند كه اگر به رسالت پيامبر اسلام اعتراف كنند كاخ رياستشان فرو ريزد وعوام يهود به آنها اعتنا نكنند،لذا صفات پيامبر اسلام را كه در تورات آمده بود دگرگون جلوه دادند.
قرآن براى اينكه انسان بتواند بر اميال و خواسته هاى دل پيروز گردد وحب جاه و مقام را از سر بيرون كند در آيه بعد چنين مى گويد: از صبر و نماز يارى جوئيد و با استقامت و كنترل خويشتن بر هوسهاى درونى پيروز شويد(و استعينوا بالصبر و الصلوة).
سپس اضافه مى كند اين كار جز براى خاشعان سنگين و گران است(و انها لكبيرة الا على الخاشعين).
در آخرين آيه مورد بحث خاشعان راچنين معرفى مى كند(همانها كه مى دانند پروردگارخود را ملاقات خواهند كرد و به سوى او باز مى گردند) (الذين يظنون انهم ملاقوا ربهم و انهم اليه راجعون).
(يظنون)ازماده(ظن) گاه به معنى گمان وگاه به معنى يقين مى آيدودر اينجا مسلما به معنى ايمان ويقين قطعى است ، زيرا ايمان به لقاء الله و باز گشت به سوى او حالت خشوع و خداترسى و احساس مسئوليت را در دل انسان زنده مى كند و اين يكى از آثار تربيتى ايمان به معاد است كه همه جا در برابر انسان صحنه آن دادگاه بزرگ را مجسم مى سازد و به انجام مسئوليتها و حق وعدالت دعوت مى كند.
اين احتمال نيز وجود دارد كه (ظن) در اينجا به معنى گمان باشد،واين درحقيقت يك نوع مبالغه و تاءكيد است كه اگر انسان فرضا به آن دادگاه بزرگ
ايمان نداشته باشد و فقط گمان كند،كافى است كه از هر گونه خلافكارى خوددارى نمايد و درواقع سرزنش به علماء يهود است كه اگرايمان شما حتى به درجه ظن وگمان برسد باز بايد احساس مسئوليت كنيد و دست از اينگونه تحريفات برداريد.
نكته ها
۱- (لقاء الله)چيست ؟
تعبير به(لقاء الله)درقرآن مجيد كرارا آمده است ،وهمه به معنى حضوردرصحنه(قيامت مى باشد، بديهى است منظوراز(لقاء)وملاقات خداوند ملاقات حسى،مانند ملاقات افراد بشر با يكديگر نيست،چه اينكه خداوند نه جسم است ونه رنگ و مكان دارد كه با چشم ظاهرديده شود،بلكه منظور يا مشاهده آثار قدرت او درصحنه قيامت و پاداشها وكيفرها ونعمتها و عذابهاى او است،چنانكه گروهى از مفسران گفته اند.
يا به معنى يك نوع شهود باطنى و قلبى است،زيرا انسان گاه به جائى مى رسد كه گوئى خدا را با چشم دل در برابر خود مشاهده مى كند،به طورى كه هيچگونه شك و ترديدى براى او باقى نمى ماند.
اين حالت ممكن است بر اثر پاكى و تقوا وعبادت وتهذيب نفس دراين دنيا براى گروهى پيدا شود،چنانكه در نهج البلاغه مى خوانيم : يكى از دوستان دانشمند على(عليه السلام)به نام(ذعلب يمانى)ازامام(عليه السلام) پرسيد(هل رايت ربك):(آيا خداى خود را ديدهاى)؟!
امام(عليه السلام)فرمود افاءعبد ما لا ارى آيا خدائى را كه نبينم پرستش كنم ؟! و هنگامى كه او توضيح بيشتر خواست امام اضافه كرد: لا تدركه العيون بمشاهدة العيان ولكن تدركه القلوب بحقائق الايمان)(چشمهاى ظاهرهرگز او را مشاهده نكنند،بلكه قلبها بوسيله نور ايمان او را درك مى نمايند).
ولى اين حالت شهود باطنى در قيامت براى همگان پيدا مى شود،چرا كه آثار عظمت وقدرت خدا در آنجا آنچنان آشكار است كه هركوردلى هم ايمان قطعى پيدا مى كند.
۲- راه پيروزى بر مشكلات
براى پيشرفت وپيروزى برمشكلات دو ركن اساسى لازم است ، يكى پايگاه نيرومند درونى وديگر تكيه گاه محكم برونى،در آيات فوق به اين دو ركن اساسى با تعبير(صبر)و(صلوة) اشاره شده است :صبر آن حالت استقامت وشكيبائى و ايستادگى درجبهه مشكلات است،و نماز پيوندى است با خدا و وسيله ارتباطى است با اين تكيه گاه محكم .
گر چه كلمه صبر درروايات فراوانى به روزه تفسير شده است ولى مسلما منحصر به روزه نيست،بلكه ذكر روزه به عنوان يك مصداق بارز و روشن آن است،زيرا انسان در پرتو اين عبادت بزرگ ارادهاى نيرومند و ايمانى استوار پيدا مى كند وحاكميت عقلش بر هوسهايش مسلم مى گردد.
مفسران بزرگ در تفسير اين آيه نقل كرده اند كه رسول گرامى اسلام هرگاه با مشكلى روبرو مى شد كه او را ناراحت مى كرد از نماز وروزه مدد مى گرفت.
و نيزاز امام صادق(عليه السلام) نقل شده كه فرمود:(هنگامى كه با غمى ازغمهاى دنيا روبرومى شويد وضو گرفته،به مسجد برويد،نماز بخوانيد و دعا كنيد،زيرا خداوند دستورداده(واستعينوا بالصبر والصلوة).
توجه به نماز و رازو نياز با پروردگار نيروى تازهاى در انسان ايجاد مى كند واو را براى روياروئى با مشكلات نيرو مى بخشد.
در كتاب كافى از امام صادق(عليه السلام)مى خوانيم (كان على(عليه السلام)اذا اهاله امر فزع قام الى الصلوة ثم تلا هذه الاية واستعينوا بالصبر و الصلوة)هنگامى كه مشكل مهمى براى على(عليه السلام)پيش مى آمد به نماز بر مى خاست سپس اين آيه را تلاوت مى فرمود(واستعينوا بالصبر و الصلوة).
آرى نماز انسان را به قدرت لايزالى پيوند مى دهد كه همه مشكلات براى او سهل و آسان است وهمين احساس سبب مى شود كه انسان دربرابرحوادث نيرومند و خونسرد باشد.
آيات ۴۷ و ۴۸
|
يَا بَنِي إِسْرَائِيلَ اذْكُرُوا نِعْمَتِيَ الَّتِي أَنْعَمْتُ عَلَيْكُمْ وَأَنِّي فَضَّلْتُكُمْ عَلَى الْعَالَمِينَ ﴿۴۷﴾
وَاتَّقُوا يَوْمًا لَا تَجْزِي نَفْسٌ عَنْ نَفْسٍ شَيْئًا وَلَا يُقْبَلُ مِنْهَا شَفَاعَةٌ وَلَا يُؤْخَذُ مِنْهَا عَدْلٌ وَلَا هُمْ يُنْصَرُونَ ﴿۴۸﴾
|
ترجمه :
۴۷- اى بنى اسرائيل نعمتهائى را كه به شما ارزانى داشتيم به خاطر بياوريد و نيز به ياد بياوريد كه من شما را بر جهانيان برترى بخشيدم.
۴۸- و ازآن روز بترسيد كه كسى به جاى ديگرى مجازات نمى شود، و نه شفاعت پذيرفته مى شود و نه غرامت وبدل قبول خواهد شد و نه يارى مى شوند.
تفسير:
خيالهاى باطل يهود
در اين آيات بار ديگر خداوند روى سخن را به بنى اسرائيل كرده و نعمتهاى خدا را به آنها يادآورمى شود و مى گويد: اى بنى اسرائيل نعمتهائى را كه به شما دادم بخاطر بياوريد:(يا بنى اسرائيل اذكروا نعمتى التى انعمت عليكم).
اين نعمتها دامنه گسترده اى دارد،از نعمت هدايت و ايمان گرفته تا رهائى از چنگال فرعونيان و باز يافتن عظمت و استقلال همه را شامل مى شود.
سپس از ميان اين نعمتها به نعمت فضيلت و برترى يافتن بر مردم زمان خود كه تركيبى از نعمتهاى مختلف است اشاره كرده مى گويد: من شما را بر جهانيان برترى بخشيدم (وانى فضلتكم على العالمين).
شايد بعضى تصور كنند كه منظوراز(فضلتكم على العالمين)اين باشد كه آنها را بر تمام جهانيان در تمام ادوار برترى بخشيده است .
ولى با توجه به سايرآيات قرآن روشن مى شود كه مقصود برترى آنها نسبت به افراد محيط وعصرخودشان است زيرا در قرآن مى خوانيم كنتم خير امة اخرجت للناس ...شما(مسلمانان )بهترين امتى بوديد كه براى نفع انسانها آفريده شده ايد(آل عمران آيه ۱۱۰).
در جاى ديگردرباره بنى اسرائيل مى خوانيم(و اورثنا القوم الذين كانوا يستضعفون مشارق الارض و مغاربها)ما اين مستضعفان را وارث مشرق و مغرب زمين كرديم(سوره اعراف آيه ۱۳۷)روشن است كه بنى اسرائيل درآنزمان وارث تمام جهان نشدند پس مقصود اين است كه وارث شرق و غرب منطقه خودشان گشتند بنابر اين فضيلت آنها بر جهانيان نيز برترى نسبت به افراد همان محيط است .
در آيه بعد قرآن خط بطلانى برخيالهاى باطل يهود مى كشد،زيرا آنها معتقد بودند كه چون نياكان واجدادشان پيامبران خدا بودند آنها را شفاعت خواهند كرد، و يا گمان مى كردند مى توان براى گناهان فديه و بدل تهيه نمود، همانگونه كه در اين جهان متوسل به رشوه مى شدند.
قرآن مى گويد:(از آنروز بترسيد كه هيچكس بجاى ديگرى جزا داده نمى شود)(و اتقوا يوما لا تجزى نفس عن نفس شيئا).
(و نه شفاعتى (بى اذن پروردگار) پذيرفته مى شود) (و لا يقبل منها شفاعة ).
(و نه غرامت و بدلى قبول خواهد شد)(و لا يؤ خذ منها عدل ).
(و نه كسى براى يارى انسان به پا مى خيزد)(و لا هم ينصرون ).
خلاصه حاكم و قاضى آن صحنه كسى است كه جز عمل پاك را قبول نمى كند چنانكه درآيه ۸۸ و ۸۹ شعراء مى خوانيم : يوم لا ينفع مال و لا بنون الا من اتى الله بقلب سليم (روزى كه نه مال به درد ميخورد و نه فرزندان ، مگر آنها كه
داراى روح سالم و پاك و با ايمان هستند.)
در حقيقت آيه فوق اشاره به اين است كه دراين دنيا چنين معمول است كه براى نجات مجرمان ازمجازات از طرق مختلفى وارد مى شوند: گاه يك نفر جريمه ديگرى را پذيرا مى شود و آنرا اداء مى كند.
اگر اين معنى ممكن نشد متوسل به شفاعت مى گردد و اشخاصى را برمى انگيزد كه از او شفاعت كنند.
باز اگراينهم نشد سعى مى كنند كه با پرداختن غرامت خود را آزاد سازند.
واگر دسترسى به اين كار هم نداشت از دوستان و ياران كمك مى گيرد تا از او دفاع كنند تا گرفتار چنگال مجازات نشود.
اينها طرق مختلف فرار ازمجازات در دنيا است،ولى قرآن مى گويد: اصول حاكم بر مجازاتها در قيامت به كلى از اين امور جدا است،و هيچ يك از اين امور در آنجا به كار نمى آيد، تنها راه نجات پناه بردن به سايه ايمان و تقوا است و استمداد از لطف پروردگا.
بررسى عقايد بت پرستان يا منحرفين اهل كتاب نشان مى دهد كه اينگونه افكار خرافى در ميان آنها كم نبوده مثلا نويسنده تفسير المنارنقل مى كند كه در بعضى از مناطق مصر بعضى از مردم خرافى وجه نقدى به غسل دهنده ميت ميدادند و آنرا اجرت نقل و انتقال به بهشت مى ناميدند.
و نيز در حالات يهود مى خوانيم كه آنها براى كفاره گناهانشان قربانى مى كردند، اگر دسترسى به قربانى بزرگ نداشتند يك جفت كبوتر قربانى مى كردند!.
در حالات اقوام پيشين كه احتمالا قبل از تاريخ زندگى مى كردند مى خوانيم
كه آنها زيور آلات و اسلحه مرده را با او دفن مى كردند تا درزندگى آيندهاش از آن بهره گيرد!.
قرآن و مساءله شفاعت
بدون شك مجازاتهاى الهى چه در اين جهان و چه در قيامت جنبه انتقامى ندارد،بلكه همه آنها درحقيقت ضامن اجرا براى اطاعت از قوانين و در نتيجه پيشرفت وتكامل انسانها است،بنابر اين هر چيز كه اين ضامن اجراء را تضعيف كند بايد از آن احتراز جست تا جرات و جسارت بر گناه در مردم پيدا نشود.
از سوى ديگر نبايد راه بازگشت و اصلاح را بكلى بر روى گناهكاران بست بلكه بايد به آنها امكان داد كه خود را اصلاح كنند و به سوى خدا و پاكى تقوا بازگردند.
(شفاعت) در معنى صحيحش براى حفظ همين تعادل است،ووسيله اى است براى بازگشت گناهكاران و آلودگان،و در معنى غلط و نادرستش موجب تشويق و جرات بر گناه است.
كسانى كه جنبه هاى مختلف شفاعت و مفاهيم صحيح آنرا از هم تفكيك نكرده اند گاه بكلى منكر مساءله شفاعت شده،آنرا با توصيه و پارتى بازى در برابر سلاطين و حاكمان ظالم برابر مى دانند!
و گاه مانند وهابيان آيه فوق را كه مى گويد:(لا يقبل منها شفاعة) درقيامت از كسى شفاعت پذيرفته نمى شود بدون توجه به آيات ديگر دستاويز قرار داده و به كلى شفاعت را انكار كرده اند.
به هر حال ايرادهاى مخالفان شفاعت را در چند مطلب مى توان خلاصه كرد:
۱- اعتقاد به شفاعت روح سعى و تلاش را تضعيف مى كند.
۲- اعتقاد به شفاعت انعكاسى از جامعه هاى عقب مانده و فئوداليته است.
۳- اعتقاد به شفاعت موجب تشويق به گناه و رها كردن مسئوليتها است.
۴- اعتقاد به شفاعت يك نوع شرك وچندگانه پرستى ومخالف قرآن است !۵ اعتقاد به شفاعت مفهومش دگرگون شدن احكام خداوند و تغيير اراده و فرمان او است !
ولى بطورى كه خواهيم گفت همه اين ايرادها از آنجا ناشى شده كه شفاعت را از نظر مفهوم قرآنى با شفاعتهاى انحرافى رائج در ميان عوام مردم اشتباه كرده اند.
از آنجا كه اين مساءله هم در جهت اثبات،و هم در جهت نفى ، داراى اهميت ويژه اى است بايد بطور مشروح از مفهوم شفاعت فلسفه شفاعت شفاعت در عالم تكوين شفاعت در قرآن و حديث شفاعت و مساءله توحيد و شرك در اينجا بحث كنيم تا هر گونه ابهامى در زمينه آيه فوق وساير آياتى كه در آينده در زمينه شفاعت با آن برخورد خواهيم كرد بر طرف شود.
۱- مفهوم واقعى شفاعت
كلمه(شفاعت)ازريشه(شفع)بمعنى(جفت)(وضم الشى ء الى مثله)گرفته شده،و نقطه مقابل آن(وتر)به معنى تك و تنها است،سپس به ضميمه شدن فرد برتر وقويترى براى كمك به فرد ضعيفتراطلاق گرديده است و اين لفظ درعرف و شرع به دو معنى متفاوت گفته مى شود:
الف شفاعت در لسان عامه به اين گفته مى شود كه شخص شفيع از موقعيت و شخصيت و نفوذ خود استفاده كرده و نظر شخص صاحب قدرتى را در مورد مجازات زيردستان خود عوض كند.
گاهى با استفاده از نفوذ خود يا وحشتى كه از نفوذ او دارند.
وزمانى با پيش كشيدن مسائل عاطفى و تحت تاثير قرار دادن عواطف طرف.
وزمان ديگرى با تغيير دادن مبانى فكرى او، درباره گناه مجرم و استحقاق او، و مانند اينها...
بطور خلاصه شفاعت طبق اين معنى هيچگونه دگرگونى در روحيات و فكر مجرم يا متهم ايجاد نمى كندتمام تاءثيرها و دگرگونيها مربوط به شخصى است كه شفاعت نزد او مى شود (دقت كنيد).
اين نوع شفاعت در بحثهاى مذهبى مطلقا معنى ندارد زيرا نه خداوند اشتباهى مى كند كه بتوان نظر او را عوض كرد،و نه عواطفى به اين معنى كه در انسان است دارد كه بتوان آن را برانگيخت،و نه از نفوذ كسى ملاحظه مى كند و وحشتى دارد و نه پاداش و كيفرش برمحورى غير از عدالت دور مى زند.
مفهوم ديگر شفاعت بر محور دگرگونى و تغيير موضع شفاعت شونده دور ميزند، يعنى شخص شفاعت شونده موجباتى فراهم مى سازد كه از يك وضع نامطلوب ودرخور كيفربيرون آمده و به وسيله ارتباط با شفيع،خود را در وضع مطلوبى قرار دهد كه شايسته و مستحق بخشودگى گردد، و همانطور كه خواهيم ديد ايمان به اين نوع شفاعت درواقع يك مكتب عالى تربيت و وسيله اصلاح افراد گناهكار وآلوده،و بيدارى وآگاهى است،و شفاعت در منطق اسلام از نوع اخير است.
و خواهيم ديد كه تمام ايرادها، خرده گيريها،و حمله ها همه متوجه تفسير اول براى شفاعت مى شود،نه مفهوم دوم كه يك معنى منطقى و معقول و سازنده است.
اين بود تفسير اجمالى شفاعت در دو شكل(تخديرى) و(سازنده).
۲- شفاعت در عالم تكوين
آنچه در مورد شفاعت به تفسير صحيح و منطقى آن گفتيم درجهان تكوين
وآفرينش(علاوه برعالم تشريع) نيز فراوان ديده مى شود،نيروهاى قويتر اين جهان به نيروهاى ضعيفتر ضميمه شده و آنها را در مسير هدفهاى سازنده پيش مى برند،آفتاب ميتابد و باران مى بارد و بذرها را در دل زمين آماده مى سازد تا استعدادهاى درونى خود را به كار گيرند،و نخستين جوانه حيات را بيرون فرستند پوست دانه ها را بشكافند و ازظلمتكده خاك سر بر آورده به سوى آسمان كه از آن نيرو دريافت داشته اند پيش بروند.
اين صحنه ها درحقيقت يك نوع شفاعت تكوينى دررستاخيززندگى وحيات است،و اگر با اقتباس از اين الگو نوعى از شفاعت در صحنه (تشريع) قائل شويم راه مستقيمى را پيش گرفته ايم كه توضيح آن را به زودى خواهيم خواند.
۳- مدارك شفاعت
اكنون به مدارك اصلى و دست اول در مورد مساءله شفاعت مى پردازيم :
در قرآن درباره مساءله شفاعت(به همين عنوان) درحدود ۳۰ مورد بحث شده است(البته بحثها و اشارات ديگرى به اين مساءله بدون ذكر اين عنوان نيز ديده مى شود).
آياتى كه در قرآن پيرامون اين مساءله بحث مى كند در حقيقت به چند دسته تقسيم مى شود:
گروه اول آياتى است كه بطور مطلق شفاعت را نفى مى كند مانند:(انفقوا مما رزقناكم من قبل ان ياتى يوم لا بيع فيه و لا خلة و لا شفاعة)(بقره ۲۵۴) و مانند (و لا يقبل منها شفاعة) (بقرة : ۴۸).
در اين آيات راه هاى متصور براى نجات مجرمان غير از ايمان و عمل صالح چه از طريق پرداختن عوض مادى يا پيوند و سابقه دوستى ، و يا مساءله شفاعت نفى شده است.
در مورد بعضى از مجرمان مى خوانيم : (فما تنفعهم شفاعة الشافعين )(مدثر۴۸): (شفاعت شفاعت كنندگان به حال آنها سودى ندارد).
گروه دوم آياتى است كه (شفيع) را منحصرا خدا معرفى مى كند مانند: (ما لكم من دونه من ولى و لا شفيع) (سجده :۴): غير از خدا ولى و شفيعى نداريم و قل لله الشفاعة جميعا (زمر: ۴۴):(همه شفاعتها مخصوص خدا است)
گروه سوم آياتى است كه شفاعت را مشروط به اذن و فرمان خدا مى كند مانند: (من ذا الذى يشفع عنده الا باذنه) (بقره : ۲۵۵) چه كسى مى تواند جز به اذن خدا شفاعت نمايد؟ و(و لا تنفع الشفاعة عنده الا لمن اذن له )(سباء: ۲۳):( شفاعت جز براى كسانى كه خدا اجازه دهد سودى ندارد).
گروه چهارم آياتى است كه شرائطى براى شفاعت شونده بيان كرده است گاهى اين شرط را رضايت و خشنودى خدا معرفى مى كند مانند:(و لا يشفعون الا لمن ارتضى ) (انبياء: ۲۸).
طبق اين آيه شفاعت شفيعان منحصرا شامل حال كسانى است كه به مقام (ارتضاء) يعنى پذيرفته شدن در پيشگاه خداوند، رسيده اند.
وگاه شرط آن را گرفتن عهد و پيمان نزد خدا معرفى مى كند مانند(لا يملكون الشفاعة الا من اتخذ عند الرحمن عهدا).(مريم : ۸۷) (منظوراز اين عهد و پيمان ايمان به خدا و پيامبران الهى است).
وزمانى صلاحيت شفاعت شدن را ازبعضى ازمجرمان سلب مى كند،مانند سلب شفاعت از ظالمان درآيه زير:(ما للظالمين من حميم و لا شفيع يطاع ): (غافر: ۱۸).و به اين ترتيب داشتن عهد و پيمان الهى يعنى ايمان،و رسيدن به مقام خشنودى پروردگار و پرهيز ازگناهانى چون ظلم و ستم،جزء شرائط حتمى شفاعت است .
۴- شرائط گوناگون شفاعت
خلاصه اينكه آيات شفاعت بخوبى نشان مى دهد كه مساءله شفاعت از نظر منطق اسلام يك موضوع بى قيد و شرط نيست بلكه قيود و شرايطى ، از نظر جرمى كه درباره آن شفاعت از يك سو، شخص شفاعت شونده از سوى ديگر، و شخص شفاعت كننده از سوى سوم دارد كه چهره اصلى شفاعت و فلسفه آن را روشن مى سازد.
مثلا گناهانى همانند ظلم و ستم بطور كلى از دايره شفاعت بيرون شمرده شده و قرآن مى گويد: ظالمان (شفيع مطاعى) ندارند!
و اگر ظلم را به معنى وسيع كلمه آنچنان كه در بعضى از احاديث بعدا خواهد آمد تفسير كنيم شفاعت منحصر به مجرمانى خواهد بود كه از كار خود نادمند وپشيمان،و در مسير جبران و اصلاحند، و در اين صورت شفاعت پشتوانه اى خواهد بود براى توبه و ندامت از گناه (و اينكه بعضى تصور مى كنند با وجود ندامت و توبه نيازى به شفاعت نيست اشتباهى است كه پاسـخ آن را به زودى خواهيم داد).
از طرف ديگر طبق آيه ۲۸ سوره انبياء تنها كسانى مشمول بخشودگى از طريق شفاعت مى شوند كه به مقام (ارتضاء) رسيده اند و طبق آيه ۸۷ مريم داراى (عهد الهى) هستند.
اين دو عنوان همان گونه كه از مفهوم لغوى آنها، و از رواياتى كه در تفسير اين آيات وارد شده ، استفاده مى شود به معنى ايمان به خدا و حساب و ميزان و پاداش و كيفر و اعتراف به حسنات و سيئات نيكى اعمال نيك و بدى اعمال بد و گواهى به درستى تمام مقرراتى است كه از سوى خدا نازل شده ، ايمانى كه در فكر و سپس در زندگى آدمى انعكاس يابد، و نشانهاش اين است كه خود را ازصفت ظالمان طغيانگر كه هيچ اصل مقدسى را به رسميت نمى شناسند بيرون آورد و به تجديد نظر دربرنامه هاى خود وادارد.
در آيه ۶۴سوره نساء در مورد آمرزش گناهان درسايه شفاعت مى خوانيم:(ولو انهم اذ ظلموا انفسهم جائوك فاستغفروا الله واستغفر لهم الرسول لوجدوا الله توابا رحيما): در اين آيه توبه و استغفار مجرمان مقدمهاى براى شفاعت پيامبر (صلى اللّه عليه وآله وسلم) شمرده شده است.
و درآيه ۹۸و۹۹سوره يوسف:قالوا يا ابانا استغفر لنا ذنوبنا انا كنا خاطئين قال سوف استغفر لكم ربى انه هو الغفورالرحيم): نيز آثار ندامت و پشيمانى از گناه در تقاضاى برادران يوسف از پدر بخوبى خوانده مى شود.
درمورد شفاعت فرشتگان(درسوره آيه ۷)مى خوانيم كه استغفاروشفاعت آنها تنها براى افراد با ايمان و تابعان سبيل الهى وپيروان حق است (و يستغفرون للذين آمنوا ربنا وسعت كل شى ء رحمة و علما فاغفر للذين تابوا واتبعوا سبيلك و قهم عذاب الجحيم).
باز در اينجا اين سؤ ال كه با وجود توبه و تبعيت از سبيل الهى و گام نهادن درمسيرحق،چه نيازى به شفاعت است مطرح مى شود كه دربحث حقيقت شفاعت از آن پاسـخ خواهيم گفت.
و در مورد شفاعت كنندگان نيز اين شرط را ذكر كرده كه بايد گواه بر حق باشند(الا من شهد بالحق)(زخرف ۸۷) و به اين ترتيب شفاعت شونده بايد يك نوع ارتباط و پيوند با شفاعت كننده بر قرار سازد، پيوندى از طريق توجه به حق و گواهى قولى وفعلى به آن،كه اين خود نيز عامل ديگرى براى سازندگى و بسيج نيروها درمسير حق است.
۵- احاديث اسلامى و شفاعت
در روايات اسلامى نيز تعبيرات فراوانى مى بينيم كه مكمل مفاد آيات فوق است و گاهى صريحتر از آن،از جمله :
۱- درتفسير(برهان)ازامام كاظم(عليه السلام)ازعلى(عليه السلام) نقل شده كه مى فرمايد: از پيامبر(صلى اللّه عليه وآله وسلم)شنيدم(شفاعتى لاهل الكبائر من امتى ...): شفاعت من براى مرتكبين گناهان كبيره است راوى حديث كه ابن ابى عمير است مى گويد:ازامام كاظم(عليه السلام) پرسيدم چگونه براى مرتكبان گناهان كبيره شفاعت ممكن است در حالى كه خداوند مى فرمايد:(ولا يشفعون الا لمن ارتضى) مسلم است كسى كه مرتكب كبائر شود مورد ارتضاء و خشنودى خدا نيست.
امام (عليه السلام) در پاسـخ فرمود:(هر فرد با ايمانى كه مرتكب گناهى طبعا پشيمان خواهد شد و پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلم ) فرموده پشيمانى از گناه توبه است... و كسى كه پشيمان نگردد مؤ من واقعى نيست،و شفاعت براى او نخواهد بود وعمل او(ظلم)است،و خداوند مى فرمايد ظالمان دوست و شفاعت كنندهاى ندارند).
مضمون صدر حديث اين است كه شفاعت شامل مرتكبان كبائر مى شود.
ولى ذيل حديث روشن مى كند كه شرط اصلى پذيرش شفاعت واجد بودن ايمانى است كه مجرم را به مرحله ندامت و خود سازى و جبران برساند، و از ظلم و طغيان و قانون شكنى برهاند (دقت كنيد).
۲- در كتاب كافى ازامام صادق(عليه السلام )در نامهاى كه به صورت متحد المال براى اصحابش نوشت چنين نقل شده :
(من سره ان ينفعه شفاعة الشافعين عند الله فليطلب الى الله ان يرضى عنه)
لحن اين روايت نشان مى دهد كه براى اصلاح اشتباهاتى كه در زمينه شفاعت براى بعضى از ياران امام خصوصا و جمعى از مسلمانان عموما رخ داده است صادر شده،و با صراحت شفاعتهاى تشويق كننده به گناه درآن نفى شده است ومى گويد(هر كس دوست دارد مشمول شفاعت گردد بايد خشنودى خدا را جلب كند).
۳- باز در حديث پر معنى ديگرى از امام صادق(عليه السلام ) مى خوانيم :(اذا كان يوم القيامه بعث الله العالم و العابد، فاذا وقفا بين يدى الله عز و جل قيل للعابد انطلق الى الجنه،وقيل للعالم قف تشفع للناس بحسن تاديبك لهم ):
در روزرستاخيز خداوند(عالم)و(عابد)را برمى انگيزد به عابد مى گويد تنها به سوى بهشت رو اما به عالم مى گويد براى مردمى كه تربيت كردى شفاعت كن !.
در اين حديث پيوندى در ميان(تاديب عالم) و شفاعت او نسبت به شاگردانش) كه مكتب او را درك كرده اند ديده مى شود كه ميتواند پرتوى به روى بسيارى از موارد تاريك اين بحث بيفكند.
بعلاوه اختصاص شفاعت كردن به عالم و نفى آن از عابد نشانه ديگرى است از اين كه شفاعت در منطق اسلام يك مطلب قرار دادى و يا پارتى بازى نيست بلكه يك مكتب تربيتى است و تجسمى است از تربيت دراين جهان.
۶- تاثير معنوى شفاعت
آنچه در مورد روايات شفاعت آورديم قسمت كمى از بسيار بود،كه بخاطر نكات خاصى كه متناسب با بحث مادرآنها بود انتخاب گرديد،و گر نه روايات شفاعت به مرحله تواتر رسيده است.
(نووى) شافعى در شرح صحيح مسلم از(قاضى عياض) دانشمند معروف اهل تسنن نقل مى كند كه مى گويد شفاعت متواتر است .
حتى پيروان(ابن تيميه)(متوفاى سال ۷۲۸ هجرى) ومحمد بن عبد الوهاب(متوفاى سال ۱۲۰۶)كه در اينگونه مسائل سختگيرى وتعصب ولجاجت خاصى دارند به تواتر اين روايات اعتراف كرده اند!
در كتاب(فتح المجيد) تاءليف(شيخ عبد الرحمن بن حسن كه از معروفترين كتب(وهابيه)است،و هم اكنون در بسيارى از مدارس دينى(حجاز) به عنوان يك كتاب درسى شناخته مى شود،از ابن قيم چنين نقل شده احاديث درزمينه شفاعت مجرمان از پيامبر(صلى اللّه عليه وآله وسلم) متواتراست،و صحابه او و اهل سنت عموما اجماع براين موضوع دارند، و منكر آن را بدعتگذار مى دانند و به او انتقاد مى كنند واو را گمراه مى شمرند).
اكنون پيش از آنكه به بحث درباره اثرات اجتماعى و روانى شفاعت بپردازيم و ايرادهاى چهارگانه را در شعاع فلسفه شفاعت مورد بررسى قرار دهيم نگاهى به آثار معنوى آن ازنظر منطق خدا پرستان و معتقدان به شفاعت مى كنيم كه اين نگاه روشنگر بحث آينده درزمينه واكنشهاى اجتماعى و روانى اين مساءله خواهد بود.
درميان علماى عقائد اسلامى درزمينه چگونگى تاثيرمعنوى شفاعت گفتگو است:جمعى كه بنام(وعيديه)معروف هستند(آنها كه اعتقاد به خلود مرتكبان گناهان كبيره درجهنم دارند)معتقدند كه شفاعت اثرى در زدودن آثار گناه ندارد، بلكه تاءثير آن تنها درقسمت پيشرفت وتكامل معنوى و افزايش پاداش و ثواب است.
در حالى كه (تفضيليه)(آنها كه اعتقاد به خلود اصحاب كبائر ندارند) معتقدند شفاعت در زمينه گناهكاران است ، و اثرش سقوط مجازات و كيفر مى باشد.
ولى محقق معروف(خواجه ظ نصير الدين طوسى)در كتاب(تجريد الاعتقادات)هر دو را حق مى داند،و معتقد به هردو اثراست.
علامه حلى در شرح عبارت اودر كشف المراد نيز اين عقيده را انكار نكرده بلكه شواهدى براى آن آورده است.
گمان نمى كنيم با توجه به آنچه سابقا درمعنى شفاعت از نظر ريشه لغوى و هم از نظر مقايسه با شفاعت تكوينى گفته شد ترديدى باقى بماند كه عقيده محقق طوسى به واقعيت نزديكتر است.
زيرا از يك سو در روايت معروفى كه ازامام صادق (عليه السلام) نقل شده مى خوانيم:(ما من احد من الاولين و الاخرين الا هو محتاج الى شفاعة محمد (صلى اللّه عليه و آله وسلم) يوم القيامه)(طبق اين حديث همه مردم نيازمند به شفاعت پيامبرند).
و به اين ترتيب حتى كسانى كه از گناه توبه كرده اند و جرم آنها بخشوده شده،باز نياز به شفاعت دارند، و اين در صورتى ممكن است كه اثر شفاعت دو جانبه باشد و افزايش مقام را نيز شامل شود.
و اگر دربعضى از روايات مى خوانيم نيكوكاران نياز به شفاعت ندارند، منظورنفى آن نوع شفاعت است كه در مورد مجرمان و گناهكاران مى باشد.
از سوى ديگر گفتيم :حقيقت شفاعت ضميمه شدن موجود قويترى به موجود ضعيفتر براى كمك به او است،اين كمك ممكن است براى افزايش نقاط قوت باشد و نيز ممكن است براى پيرايش نقاط ضعف .
همانطور كه در شفاعت تكوينى و موجوداتى كه در مسير تكامل و پرورش قرار دارند نيز اين دو جنبه مشهود است : گاهى موجودات پائين تر نيازشان به عوامل نيرومندتر و برتر براى از ميان بردن عوامل تخريب است (همانند نياز گياه به نور آفتاب براى از بين بردن آفات)و گاه براى افزودن نقاط قوت و پيشرفت مى باشد
(همانند نياز گياه براى رشد و نمو به نور آفتاب) و همچنين يك شاگرد درس خوان هم براى اصلاح اشتباهات خود نياز به استاد دارد و هم براى افزايش معلومات مختلف.
بنابر اين شفاعت به دلائل مختلف اثر دوگانه دارد و انحصار به زدودن آثار جرم و گناه ندارد (دقت كنيد).
با توجه به آنچه گفته شده روشن كه چرا توبهكاران نيز به شفاعت نيازمندند، با اينكه توبه طبق اعتقادات مسلم مذهبى به تنهائى موجب آمرزش گناه مى گردد.
دليل اين موضوع دو چيز است :
۱- توبه كاران نيز براى افزايش مقامات معنوى و پرورش و تكامل و ارتقاء مقام ، نياز به شفاعت دارند اگرچه نيازشان در زمينه جرم و گناه با
(توبه) بر آورده شده است.
۲- اشتباه بزرگى كه براى بسيارى در زمينه تاثير توبه رخ داده موجب اينگونه اشكالات مى شود و آن اينكه تصورشان اين است كه توبه و ندامت و پشيمانى از گناه مى تواند انسان را به حالت قبل از گناه در آورد در حالى كه در جاى خود گفتهايم ندامت از گذشته و تصميم نسبت به آينده تنها مرحله نخستين توبه است،و درست همانند داروئى است كه بيمارى را قطع مى كند، بديهى است با قطع تب و ازبين رفتن ريشه بيمارى،اگر چه بيمار بهبودى يافته و سالم شده،ولى هرگز به حال يك انسان عادى در نيامده است،بلكه بايد مدتها به تقويت بنيه جسمى خود بپردازد،تا به مرحله قبل از بيمارى برسد.
و به تعبير ديگر توبه مراحلى دارد، و ندامت ازگناه و تصميم براى پاك بودن در آينده تنها مرحله نخستين آن است .
مرحله نهائى آن به اين حاصل كه توبه كار از هر نظر به حالت روحانى قبل از گناه در آيد و در اين مرحله است كه شفاعت شافعان و پيوند وارتباط با آنها مى تواند اثر بخش باشد.
شاهد زنده براى اين سخن همان است كه در سابق اشاره كرديم كه در آيات مربوط به استغفار مى بينيم علاوه برتوبه شخص مجرم،استغفار پيامبر (صلى اللّه عليه وآله وسلم)شرط پذيرش توبه قرار داده شده است،و همچنين در مورد توبه برادران يوسف واستغفار يعقوب براى آنها، و از همه روشنتر در مورد استغفار فرشتگان براى افرادى كه نيكوكار و صالح و مصلحند كه آيات آن در سابق گذشت (دقت كنيد).
۷- فلسفه شفاعت
(مفهوم) شفاعت (مدارك)آن را كه روشنگر مفهوم آن بود دانستيم،و با توجه به آن،درك فلسفه هاى(اجتماعى و روانى) آن چندان مشكل نيست.
به طور كلى توجه به اصل شفاعت مى تواند چند اثر زير را درمعتقدان داشته باشد:
(مبارزه با روح يأس)كسانى كه مرتكب جرائم سنگينى مى شوند ازيكسو گرفتار ناراحتى وجدان،و از سوى ديگر گرفتار ياس از بخشودگى در پيشگاه خدا مى گردند وچون راه بازگشت را به روى خود مسدود مى يابند عملا حاضر به هيچگونه تجديد نظر نيستند،وبا توجه به تيره گى افق آينده در نظرشان ممكن است دست به طغيان و سركشى بيشتر بزنند و يكنوع آزادى عمل براى خود، تحت اين عنوان كه رعايت مقررات براى آنها سودى ندارد،قائل شوند،درست همانند بيمارى كه از بهبودى ماءيوس شده و سد پرهيز را بكلى شكسته است چون آن را بى دليل و فاقد تاثير مى داند.
گاه ناراحتى وجدان كه ناشى از اينگونه جرائم است ، موجب اختلالات
روانى و يا موجب تحريك حس انتقامجوئى از جامعهاى كه او را چنين آلوده كرده است مى گردد،و به اين ترتيب گناهكار مبدل به يك عنصر خطرناك و كانون ناراحتى براى جامعه مى شود.
اما ايمان به شفاعت روزنه اى به سوى روشنائى به روى او مى گشايد و اميد به آمرزش ، او را به كنترل خويش و تجديد نظر، و حتى جبران گذشته تشويق مى كند،حس انتقام جوئى در او تحريك نمى گردد و آرامش روانى به او امكان تبديل شدن به يك عنصر سالم و صالح مى دهد.
بنابر اين اگر بگوئيم توجه به شفاعت به معنى صحيح ، يك عامل سازنده و باز دارنده است كه مى تواند ازيك فرد مجرم و گناهكار فرد صالحى بسازد، گزاف نگفته ايم،لذا مشاهده مى كنيم كه حتى براى زندانيان ابد، روزنه شفاعت و بخشودگى در قوانين مختلف دنيا باز گذارده شده است،مبادا ياءس و نوميدى آنها را مبدل به كانون خطرى در درون خود زندانها كند، و يا گرفتار اختلال روانى سازد!.
۸- شرائط(سازنده شفاعت)
با توجه به اينكه شفاعت به معنى صحيح قيود و شرائط فراوانى در چند جهت دارد، كسانى كه معتقد به اين اصلند براى اينكه مشمول آن شوند ناگزيرند شرائط آن را فراهم سازند، واز گناهانى همانند ظلم كه اميد شفاعت را به صفر مى رساند بپرهيزند،برنامه خود را از يك دگرگونى عميق وهمه جانبه در وضع خويش شروع كنند،و براى رسيدن به مقام ارتضاء و بر قرار ساختن عهد الهى (به تفسيرى كه گذشت) از گناه توبه كنند،ويا حداقل در آستانه توبه قرارگيرند.
خلافكارى و شكستن سد قوانين الهى را متوقف سازند و يا لااقل تقليل دهند وايمان به خدا و دادگاه بزرگ رستاخيز را درخود زنده نگاهدارند و قوانين و مقررات او را محترم بشمرند.
وازطرفى براى بر قرارساختن پيوند ميان(خود)و(شفاعت كننده)ازصفات او اقتباس كنند و يك نوع سنخيت،هرچند ضعيف،ميان خود و او بر قرار سازند،یعنى همانطور كه درشفاعت تكوينى آمادگى وسنخيت،وتسليم دربرابرعوامل تكامل،شرط تاثيرعلل تكوينى است،در مرحله شفاعت تشريعى نيز براى رسيدن به نتيجه،اينگونه آمادگيها لازم است (دقت كنيد).
با اين وضع جاى ترديد باقى نمى ماند كه شفاعت به معنى صحيح نقش مؤثرى در دگرگونى حال مجرمان و اصلاح وضع آنها خواهد داشت.
۹- بررسى و پاسـخ اشكالات
همانطوركه قبلا گفته شد ميان(شفاعت)درعرف عام و(شفاعت)درمنطق اسلام فاصله زيادى است،يكى بر اساس تغيير دادن فكر(شفاعت كننده) و ديگرى بر اساس تغييرات ودگرگونيهاى گوناگون در(شفاعت شونده) قرار دارد.
روشن است كه شفاعت به معنى اول همه اشكالات گذشته را به خود جذب مى كند، هم روح سعى و تلاش را مى كشد،هم موجب تشويق به گناه است.
هم انعكاسى از جوامع عقب افتاده و فئوداليته مى باشد.
و هم متضمن يكنوع شرك يا انحراف از توحيد است.
زيرا اگرما معتقد باشيم كه علم خدا را مى توان تغيير داد و مجهولى را درباره(شفاعت شونده) براى او روشن ساخت،و يا مبدئى غير از او در جهان وجود دارد كه ميتوان خشم خدا را به وسيله او فرو نشاند،و يا محبت او را به سوى خود جلب كرد،ويا معتقد باشيم كه خداوند ممكن است نياز به موقعيت بعضى از بندگان خود داشته باشد وبخاطر اين نياز،شفاعت آنها را درباره مجرمى بپذيرد،و يا معتقد باشيم كه از نفوذ وسايطى ممكن است بهراسد و شفاعت آنها را بپذيرد، همه اينها ما را از اصل توحيد و خداشناسى،دور مى سازد و در دره شرك
و بت پرستى ، پرتاب مى كند.
اينها همه نتيجه شفاعت در عرف عام و معنى نادرست آن است.
ولى شفاعت در شكل صحيح و با شرائط و كيفيت و خصوصيات و ويژگيهائى كه دربالا به آن اشاره شد، هيچيك از اين عيوب را ندارد سهل است نقاط مثبت ضد آنرا پرورش مى دهد.
اين نوع شفاعت تشويق به گناه نمى كند، بلكه وسيله اى براى ترك گناه است.
دعوت به سستى و تنبلى نمى كند، بلكه با ايجاد روح اميدوارى ، نيروهاى انسان را براى جبران خطاهاى گذشته بسيج مى نمايد.
هيچگونه ارتباطى با جوامع عقب افتاده ندارد، بلكه يك وسيله مؤ ثر تربيتى براى اصلاح مجرمان و گناهكاران و متجاوزان است.
نه تنها شرك نيست،بلكه عين توحيد و توجه به خدا و استمداد از صفات او و اذن و فرمان او مى باشد.
باز براى روشنتر شدن اين بحث نظر شما را به تحليل زير جلب مى كنيم :
۱۰- شفاعت و توحيد
تفسيرهاى نادرست براى مساءله شفاعت ، دو دسته را كه در دو قطب كاملا متضاد هستند به مخالفت با اين موضوع برانگيخته است دستهاى كه طرز تفكر مادى دارند و شفاعت را عامل تخدير و خاموش ساختن تلاش و كوششها مى پندارند كه پاسـخ آنها مشروحا گذشت.
دسته اى ديگر بعضى از افراطيون مذهبى مانند وهابيها وهمفكران آنها هستند كه اعتقاد به شفاعت را يكنوع شرك وانحراف از آئين توحيد تصور مى كنند با اينكه طرح اشكال آنها و پاسـخ آن بحث را به درازا مى كشاند و از طرز تفسير خارج مى شويم ولى روى پاره اى ازجهات اين امر را لازم مى دانيم :
نخست توجه به اين موضوع لازم است كه وهابيها كه در دو قرن اخير به رهبرى محمد بن عبد الوهاب سرزمين حجازرا تحت نفوذ افكار خود قرار داده اند در معتقدات تند و حاد خود كه بيشتر در زمينه توحيد است تنها با شيعه مخالفت ندارند بلكه با غالب مسلمانهاى اهل تسنن نيز شديدا مخالفند.
(محمد بن عبد الوهاب)كه افكار خود را از(ابن تيميه )(احمد بن عبد الحليم دمشقى متوفى ۷۲۸) كه تقريبا(چهار قرن قبل از اومى زيسته) گرفته است،در حقيقت مجرى افكار و معتقدات ابن تيميه (ايده ئولوگ وهابيه ) بود.
(محمد بن عبد الوهاب)درخلال سالهاى ۱۱۶۰ تا ۱۲۰۶ كه سال وفات او بود با همكارى زمامداران محلى،و برانگيختن آتش تعصبهاى خشن در ميان اقوام بيابان گرد و بدوى حجاز توانست به نام دفاع از توحيد ومبارزه با شرك،مخالفان خود را عقب بزند و بر دستگاه حكومت و رهبرى سياسى ، بطور مستقيم ،و غير مستقيم تسلط يابد و در اين راه خون هاى زيادى از مسلمانان حجاز و غيرحجاز ريخته شد.
كشمكشهاى پيروان محمد بن عبد الوهاب محدود به محيط حجاز نبود،بلكه در سال ۱۲۱۶(درست ده سال پس از مرگ محمد بن عبد الوهاب) پيروان او از طريق بيابانهاى حجاز با يك حمله غافلگيرانه به كربلا ريختند و با استفاده ازتعطيل بودن شهر به مناسبت روزعيد غدير و مسافرت بسيارى از اهالى كربلا به نجف براى مراسم غدير،پس از شكافتن ديوار شهر به داخل شهر رخنه كرده و به تخريب حرم امام حسين(عليه السلام) و ساير اماكن مقدس شيعه در كربلا پرداختند،ودر ضمن تمام درهاى گرانقيمت وتابلوها وهداياى نفيس و وسائل تزيينى را با خود بردند، حدود پنجاه نفر در نزديكى ضريح و پانصد نفر در صحن و تعداد زيادى را در خود شهر كشتند كه بعضى عدد مقتولين را بالغ بر پنج هزار نفردانسته اند،در اين ماجرا خانه هاى فراوانى غارت شد و حتى پيرمردان و كودكان و زنان نيز از اين تعرض مصون نماندند.
در سال ۱۳۴۴ فقهاى مدينه كه در دستگاه حكومت نفوذ داشتند فتوا به انهدام تمام قبور بزرگان اسلام درحجاز دادند و در روز هشتم شوال اين حكم تنفيذ گرديد و همه قبور را يكى پس از ديگرى بجز قبر پيامبراسلام(صلى اللّه عليه و آله و سلم)ويران كردند كه آن هم بخاطر ترس ازخشم عمومى مسلمين مستثنى شد.
رويهمرفته پيروان اين مكتب همانند خود محمد بن عبد الوهاب افرادى خشن و غير قابل انعطاف و يكدنده و قشرى و متعصبند و بيش از آنچه روى منطق تكيه مى كنند شدت عمل و خشونت به خرج مى دهند، و دانسته يا نادانسته مسائل اسلامى را خلاصه در مبارزه كردن با چند مسئله همانند موضوع شفاعت و زيارت قبور و توسل كرده،و عملا مردم را از مباحث مهم اجتماعى اسلام مخصوصا آنچه مربوط به عدالت اجتماعى و محو آثار استعمار و مبارزه منطقى با غلبه روح ماديگرى و مكتبهاى الحادى است دور نگه داشته اند.
به همين دليل در محيط فكرى آنها هيچگونه سخنى از اين مسائل مطرح نيست و در يك حال بيخبرى وحشتناك نسبت به مسائل روز به سر مى برند.
در هر صورت آنها در مورد مساءله شفاعت چنين مى گويند: هيچكس حق ندارد از پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلم) شفاعت بطلبد و مثلا بگويد: يا محمد اشفع لى عند الله زيرا خداوند مى گويد:(وان المساجد لله فلا تدعوا مع الله احدا)(جن ۱۸)
در رساله(كشف الشبهات )،نوشته محمد بن عبد الوهاب چنين مى خوانيم : اگر كسى بگويد ما مى دانيم خدا به پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلم ) مقام شفاعت بخشيده و به اذن و فرمان او مى تواند شفاعت كند و چه مانعى دارد ما آنچه را كه خدا به او بخشيده از او تقاضا كنيم ؟ در پاسـخ مى گوئيم درست است كه خدا به او مقام شفاعت داده ولى با اين حال نهى كرده است كه از اوشفاعت بطلبيم ! وگفته است :(فلا تدعوا مع الله احدا).
بعلاوه مقام شفاعت منحصر به پيامبر(صلى اللّه عليه وآله و سلم )نيست،فرشتگان و دوستان خدا
نيز اين مقام را دارند،آيا مى توانيم از آنها نيز درخواست شفاعت كنيم اگر كسى چنين بگويد، پرستش و عبادت بندگان صالح خدا را كرده است)!.
و نيز نامبرده در رساله(اربع قواعد)سخنى دارد كه خلاصه اش اين است : رهائى از شرك تنها به شناسائى چهار قاعده ممكن است :
۱- كفارى كه پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلم ) با آنها نبرد كرد اقرار داشتند به اينكه :
خداوند خالق و رازق و تدبير كننده جهان هستى است چنانكه قرآن مى گويد: (قل من يرزقكم من السماء و الارض ...و من يدبر الامر فسيقولون الله): (سوره يونس آيه ۳۱)ولى اين اقرارو اعتراف هرگز آنها را درزمره مسلمانان قرار نداد.
۲- آنها مى گفتند: توجه ما به بتها و عبادت ما از آنها تنها بخاطر طلب قرب و شفاعت مى باشد،و يقولون هؤ لاء شفعائنا عند الله :(يونس ۱۸).
۳- پيامبر(صلى اللّه عليه و آله و سلم)تمام كسانى را كه عبادت غير خدا مى كردند محكوم ساخت اعم از آنها كه عبادت فرشتگان و انبياء وصالحين مى كردند يا آنها كه اشجار و احجار و خورشيد و ماه را مى پرستيدند و هيچگونه تفاوتى در ميان آنها قائل نشد.
۴- مشركان عصر ما در مسير شرك از مشركان زمان جاهليت بدترند!، زيرا آنها به هنگام آرامش،عبادت بتها مى كردند ولى در شدت و سختى به مقتضاى (فاذا ركبوا فى الفلك دعوا الله مخلصين له الدين ):(سوره عنكبوت : ۶۵) تنها خدا را مى خواندند، ولى مشركان زمان ما در حالت آرامش و سختى هر دو متوسل به غير خدا مى شوند!عجيب اينكه اين گروه وهابيان درنسبت دادن شرك به ساير مسلمانان و كسانى كه با عقايد آنان هماهنگى ندارند،اعم ازسنى و شيعه،به اندازهاى جرى
و جسور هستند كه خون و مال مسلمانان ديگر را به سادگى مباح و حلال مى شمرند، و قتل آنها را، خيلى آسان ، مجاز مى دانند، همانطور كه در طول تاريخ خود، بارها عملا نيز اين مطلب را نشان داده اند.
شيخ (سليمان ابن لحمان)در كتاب(الهدية السنية )چنين مى گويد: (كتاب وسنت گواهى بر اين مى دهند كه هر كس فرشتگان و انبياء يا (مثلا) ابن عباس و ابو طالب و امثال آنان را واسطه ميان خود و خدا قرار بدهد كه در پيشگاه خدا براى او شفاعت كنند، بخاطر اينكه آنها مقرب درگاه خدا هستند همانطور كه در نزد سلاطين شفاعت مى كنند چنين كسانى كافر و مشركند! وخون و مال آنها مباح است !! اگرچه(اشهد ان لا اله الا الله و اشهد ان محمدا رسول الله) بگويند و اگر چه نماز بخوانند و روزه بگيرند.
خشونت و يكدندگى و لجاجتى كه از اين گفتار مى بارد بر هيچكس مخفى نيست،و همچنين جهل و ناآگاهى از مسائل اسلامى و قرآنى.
بررسى در زمينه منطق وهابيان در مساءله شفاعت :
از آنچه از سخنان مؤسس اين مسلك(محمد بن عبد الوهاب) نقل كرديم چنين نتيجه گيرى ميتوان كرد كه آنها در نسبت شرك به طرفداران شفاعت در حقيقت روى دو مطلب زياد تكيه مى كنند:
۱- مقايسه مسلمانان طرفدار شفاعت انبياء و صلحاء با مشركان زمان جاهليت .
۲ - نهى صريح قرآن از عبادت و پرستش غير خدا و اينكه نام كسانى را همراه نام خدا ببريم ،فلا تدعوا مع الله اح(سوره جن آيه ۱۸)و اينكه تقاضاى شفاعت يك نوع عبادت است.
در قسمت اول بايد گفت كه در اين مقايسه مرتكب اشتباه بزرگى شده زيرا:
اولا قرآن صريحا مقام شفاعت را براى جمعى از نيكان و صلحا و انبيا و فرشتگان اثبات كرده است،همانطور كه در بحثهاى سابق گذشت.منتها آن را منوط به(اذن الهى)دانسته است،بسيار غير منطقى ومضحك است كه ما بگوئيم خدا چنين مقامى را به اوداده ولى ما را ازمطالبه اعمال اين موقعيت،هر چند مشروط به اذن خدا نمائيم نهى كرده است.
بعلاوه قرآن مراجعه برادران يوسف را به پد،وهمچنين ياران پيامبر(صلى اللّه عليه و آله وسلم) را به پيامبروتقاضاى استغفار از وى را صريحا آورده است.
آيا اين يكى از مصاديق روشن درخواست شفاعت نيست،تقاضاى شفاعت از پيامبر(صلى اللّه عليه وآله وسلم)با جمله(اشفع لنا عند الله) همان است كه برادران يوسف گفتند(يا ابانا استغفر لنا)(سوره يوسف آيه ۹۷).
چگونه چيزى را كه قرآن صريحا مجاز شمرده شرك مى شمرند و معتقد به آن را مشرك و خون و مال او را مباح مى پندارند ؟!اگر اين كارشرك بود چرا يعقوب فرزندان خود را از آن نهى نكرد؟!.
ثانيا هيچگونه شباهتى ميان بت پرستان و خدا پرستان معتقد به شفاعت به اذن الله نيست،زيرا بت پرستان،عبادت بتها مى كردند وآنها را شفيع ميدانستند درحالى كه درمورد مسلمانان معتقد به شفاعت،مساءله عبادت شفعاء به هيچوجه مطرح نيست،بلكه تنها درخواست شفاعت درپيشگاه خدا از آنها مى كنند و همانطور كه خواهيم گفت درخواست شفاعت هيچ ارتباطى به مسأله عبادت ندارد.
بت پرستان از پرستش خداى يگانه وحشت داشتند ومى گفتند:
(اجعل الالهة الها واحدا ان هذا لشى ء عجاب)(سوره ص آيه۵).
بت پرستان بتها را از نظر عبادت در رديف خداوند مى دانستند ومى گفتند:
(تا لله ان كنا لفى ضلال مبين اذ نسويكم برب العالمين)(شعراء آيه ۹۸)
بت پرستان همانطور كه تواريخ به روشنى گواهى مى دهد اعتقاد به تاثير بتها در سرنوشت خود داشتندومبدئيت تاثيربراى آنها قائل بودند،در حالى كه مسلمانان معتقد به شفاعت،تمام تاثير را از خدا ميدانندو براى هيچ موجودى استقلال درتاثيرقائل نيستند.
مقايسه اين دو با يكديگر بسيار جاهلانه و دوراز منطق است.
اما در مورد دوم بايد ببينيم عبادت چيست ؟ تفسير عبادت به هرگونه خضوع واحترام مفهومش اين است كه هيچكس براى هيچكس خضوع و احترامى نكند و احدى اين نتيجه را نمى پذيرد.
همچنين تفسيرآن به هرگونه درخواست وتقاضا معنيش اين است كه تقاضا ودرخواست ازهركس شرك و بت پرستى باشد،اين نيز بر خلاف ضرورت عقل و دين است.
عبادت را به تبعيت پيروى انسانى ازانسان ديگر نيز نمى توان تفسير كرد،زيرا پيروى منطقى افراد از رئيس خود در سازمانها و تشكيلات اجتماعى جزء الفباى زندگى بشر است،همانطور كه پيروى از پيامبران و پيشوايان بزرگ از وظائف حتمى هر ديندارى محسوب مى شود.
بنابراين عبادت مفهومى غير از همه اينها دارد و آن آخرين حد خضوع و تواضع است كه به عنوان تعلق و وابستگى مطلق و تسليم بى قيد و شرط عابد در برابر معبود انجام مى گيرد.
اين كلمه كه با واژه(عبد)ريشه مشترك دارد،توجه به مفهوم عبد(بنده)روشن مى سازد كه درحقيقت عبادت كننده باعبادت خود نشان مى دهد كه در برابر معبود تسليم محض است،وسرنوشت خود را در دست او مى داند،اين همان چيزى است كه از لفظ عبادت در عرف و شرع فهميده مى شود.
آيا در تقاضاى شفاعت از شفيعان هيچگونه اثرى از عبادت و پرستش با اين
مفهوم ديده مى شود؟.
واما در مورد خواندن غير خدا كه در آيات متعددى از آن نهى شده است شك نيست كه مفهومش اين نيست كه مثلا صدا زدن و خواندن كسى به نامش و گفتن يا حسن و يا احمد ممنوع است يا شرك.
در اين نيز نبايد ترديد كرد كه خواندن كسى و درخواست انجام كارى كه در قدرت و توانائى او است نيز نه گناه است و نه شرك زيرا تعاون يكى از پايه هاى زندگى و حيات اجتماعى است ، تمام پيامبران و امامان نيز چنين كارى داشته اند(حتى خود وهابيان هم آن را ممنوع ندانسته اند).
آنچه ممكن است مورد ايراد واقع گردد همان است كه خود ابن تيميه دررساله زيارة القبور متعرض آن شده است :
حاجتى را كه بنده از خدا مى خواهد اگر چيزى باشد كه جزاز خداوند صادر نمى شود هرگاه آنرا ازمخلوق بخواهد مشرك است،همانند عبادت كنندگان ملائكه وبتهاى سنگ و چوبى و كسانى كه مسيح و مادرش را به عنوان معبود برگزيده بودند،مثل اينكه به مخلوق زنده يا مرده بگويد گناه مرا ببخش،يا مرا بردشمنم پيروز كن ،يا بيماريم را شفا ده !..
و اگر اامورى باشد كه بندگان نيز قادر برانجام آن هستند در اين صورت مانعى ندارد كه تقاضاى آنرا از انسانى كند،منتها شرايطى دارد،زيرا تقاضاى مخلوق از مخلوق ديگر گاه جائز است و گاه حرام..
پيامبر(صلى اللّه عليه و آله وسلم) به ابن عباس فرموده هنگامى كه چيزى مى خواهى از خدا بخواه،و هنگامى كه يارى مى طلبى از خدا يارى بطلب، تا آنجا كه پيامبر (صلى اللّه عليه و آله وسلم) به گروهى از يارانش توصيه فرمود هرگز چيزى از مردم نخواهند، آنها در عمل به اين توصيه تا آنجا پيش رفتند كه اگر تازيانه از دست يكى مى افتاد (و سوار بر مركب بود) به كسى نمى گفت اين تازيانه را به من بده،اين همان تقاضاى مكروه است،و اما تقاضاى جائز آن است كه انسان از برادرمؤمنش طلب دعا كند!.
بنابراين ما هم مى گوئيم اگر براستى كسى كار خدا را ازغيرخدا بخواهد واو را مستقل درانجام آن بداند مشرك است،ولى اگر از او شفاعتى بخواهد كه كار خود او است و خدا به او داده،نه تنها شرك نيست،بلكه عين ايمان و توحيد است كلمه مع درآيه فلا تدعوا مع الله احدا نيزگواه بر اين مدعاست كه نبايد كسى را دررديف خداوند مبداء تأثيرمستقل دانست(دقت كنيد)غرض از اصرار و تاءكيد روى اين بحث آنست كه تحريف ومسخ مفهوم شفاعت نه تنها بهانه اى به دست خرده گيران برمذهب داده است بلكه سبب تفسيرها و نتيجه گيريهاى نادرست از ناحيه بعضى از طوائف اسلامى شده وعاملى براى تفرقه و پراكندگى صفوف گرديده است.
درحالى كه تفسيرصحيح شفاعت،علاوه براينكه موجب رشدوتكامل اخلاقى جامعه،وعاملى براى اصلاح افراد فاسد است،سبب قطع زبان بدخواهان،ووحدت كلمه در جامعه اسلامى خواهد بود.
ما اميدواريم همه علما ودانشمندان اسلام با تحليل صحيح قرآنى ومنطقى روى اين مساءله راه سوء استفاده را به روى دشمنان ببندند و به توحيد صفوف خود كمك كنند